ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

Открыть в Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
272
Подписчики
-124 часа
+97 дней
+1430 дней
Архив постов
گاهی فقط به یک گوش شنوا نیاز داری؛ تا آنقدر حرف بزنی که وجودت از هر عقده‌ای که ریشه دوانده تهی شود.

گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست حاصل خیره در آیینه شدن‌ها آیا دو برابر شدن غصهٔ تنهایی نیست؟! بی‌سبب تا لب دریا مکشان قایق را قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد آه! دیگر دمت ای‌دوست مسیحایی نیست آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست حال وقتی به لب پنجره می‌آیی نیست خواستم با غم عشقش بنویسم شعری گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

سکوت از تو صدا می‌شود بلند بخند به لحظه لحظه‌ی این روزگار گند، بخند ازین جماعت سنگی نترس، آینه جان! خلاف آن‌که بگوید دگر نخند، بخند سحر به پنجره‌ها نور می‌دهد، برخیز! بپیچ رنج خودت را به بوغ‌بند، بخند تو آفتابی و دنیا در اختیار تو است به مرگ آن‌که به پای تو چاه کند بخند به‌دست باد بده موج گیسوانت را و دل به هیچ‌کسی جز خودت نبند، بخند برقص و چرخ بزن، مست و بی‌ملاحظه باش به ریش هرچه قوانین ناپسند بخند به تیر خنده‌ی تو پُشت مرگ می‌‌شکند به دشمنی که ترا می‌زند گزند، بخند بخند و باز بخند و بخند و باز بخند هزار بار بخند و هزار و چند… بخند که تا سکوت عظیم خدا به‌هم بخورد به قدر پهنه‌ی هستی شکوهمند بخند

و خداوند جای زخم‌هایت گل می‌کارد؛

همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی

اَلا یا ایها الساقی! اَدِر کأساً و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

زاهد خلوت‌نشین، دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت، با سرِ پیمانه شد

میرود قافله عمر به سرعت امروز ما در اندیشه آنیم که فردا چه کنیم

احمق‌ها این گونه شناخته می‌شوند، هر چقدر به آن‌ها بیشتر احترام بگذارید بیشتر مغرور و متکبر می‌شوند‌.

چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور

گفت: آرزوت چیه؟ گفتم: خدا بغلم کنه!

خشت بر خشت زوایای جهان گردیدم منزلی امن‌تر از گوشه‌‌ تنهایی نیست.

من سپردم به خدا هرچه خدا میخواهد!

غافلی از حالِ دل؛ ترسم که این ویـرانه را دیگران بی‌صاحب انگارند و تعمیرش کنند

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمری‌ست که عمرم همه در کار دعا رفت

ای خردمند که گفتی «نکنم چشم به خوبان» به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری؟

مثل آن چایی که می‌چسبد به سرما بیشتر با همه گرمیم با دل‌های تنها بیشتر درد را با جان پذیراییم و با غم‌ها خوشیم قالی کرمان که
+1
مثل آن چایی که می‌چسبد به سرما بیشتر با همه گرمیم با دل‌های تنها بیشتر درد را با جان پذیراییم و با غم‌ها خوشیم قالی کرمان که باشی می‌خوری پا بیشتر بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر هر شبِ عمرم به یادت اشک می‌ریزم ولی بعدِ حافظ خوانیِ شب‌های یلدا بیشتر رفته‌ای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ‌تر بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر

فراموش می‌کنی...