ناتموم؛
Open in Telegram
جمع دوستانهس؛ به هرچیم فکر کنم مینویسم تا ببینیم چی میشه. صندوق پستی: t.me/HidenChat_Bot?start=309536595 بیکلامهای درجه یک، که هیچجا همش رو باهم جایی نمیبینی: https://t.me/limoomrz
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
242
Subscribers
+124 hours
-27 days
-630 days
Posts Archive
242
جوون ایرانی یه فکرایی میکنه که هیچ کجای دنیا هیچ آدمی ممکن نیست اون فکرا از ذهنش بگذرن؛ مثل اینکه نکنه وقتی من سفرم جنگ شه.
242
از اخلاق بدم میتونم به این اشاره کنم که وقتی دارم میرم سفر یا برمیگردم از سفر جفتش بغض میکنم و بهم بگی “تو” اشکای ریزم جاری شده.
242
Repost from دو در یک
دانشگاه صنعتی آریامهر بود؛ شد دانشگاه صنعتی شریف.
دانشگاه ملی ایران بود؛ شد دانشگاه شهید بهشتی.
دانشگاه جندیشاپور اهواز بود؛ شد دانشگاه شهید چمران اهواز.
دانشگاه پهلوی بود؛ شد دانشگاه شیراز.
دانشگاه فرح پهلوی بود؛ شد دانشگاه الزهرا.
دانشگاه آذرآبادگان بود؛ شد دانشگاه تبریز.
دانشگاه نیروی دریایی شاهنشاهی بود؛ شد دانشگاه علوم دریایی امام خمینی نوشهر.
دانشگاه رضاشاه کبیر (بابلسر) بود؛ شد دانشگاه مازندران.
مرکز پزشکی شاهنشاهی بود؛ شد دانشگاه علوم پزشکی ایران.
دانشگاه کرمان بود؛ شد دانشگاه شهید باهنر کرمان.
به گوشِ بقیه هم برسونید.
242
میدونن شناسایی میشن، میدونن جونشون کف دستشونه اون وسط، میدونن اگر ساکت بمونن آدمای اون دانشگاه نهایت ۲ سال دیگه خارج از ایران در بهترین رفاه هستن. اما به نظرت چی باعث شده بازم ساکت نمونن؟
این شجاعت خیره کنندهس!!!
242
شنیدم میگن وقتی یکی سوگ داره باید تموم گریههاش رو کنه و چیزی تو دلش نذاره؛ ولی من اگر بخوام به اندازه این سوگ که هر روز باهامه گریه کنم که چشمی واسم نمیمونه.
242
در قدم کوچولوی اول، یه دوش گرفتم، روتین پوستیم رو انجام دادم و حتی قرصای تقویتی و کلاژنمم خوردم. چون آدمِ یکجانشین و ناله کنی نیستم.
242
Repost from راه بیدار
+1
جاویدنام آرین نباتی ۱۸ ساله - با اذان صبح ۲۹ بهمن مشهد اعدام شد.
آرامستان ازغد طرقبه
@NameshunraSedaBezan
242
یه درجه از خیلی غمگین بودن هست که تو دیگه حتی روتین پوستیت رو هم انجام نمیدی، امروز تو همون مرحلهام.
242
وقتی چهره مردای پیر یا نون در بیار خونهها رو میبینم که شکسته شده، ابروهاشون افتاده و حالت غمگین داره، شونههاشون محکم و استوار نیست، اشک تو چشمام حلقه میزنه و انگار یه صدایی از درونم بهشون میگه شرمنده، شرمنده که روزگار و این خاک اینقدر شکستتون کرد، بعد خندم میگیره انگار خودم در خاک و وطنی آزاد و رها بزرگ شدم که ناراحت اونام.
242
Repost from N/a
عزیز بودید بچه ها
جوون بودید، زیبا بودید، شجاع بودید و تا آخر عمر شرمندهی جوونی و زیبایی و شجاعتتونم.
جز این حرفی برای گفتن ندارم.
