ناتموم؛
前往频道在 Telegram
جمع دوستانهس؛ به هرچیم فکر کنم مینویسم تا ببینیم چی میشه. صندوق پستی: t.me/HidenChat_Bot?start=309536595 بیکلامهای درجه یک، که هیچجا همش رو باهم جایی نمیبینی: https://t.me/limoomrz
显示更多未指定国家未指定类别
241
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-730 天
帖子存档
241
وقتی چهره مردای پیر یا نون در بیار خونهها رو میبینم که شکسته شده، ابروهاشون افتاده و حالت غمگین داره، شونههاشون محکم و استوار نیست، اشک تو چشمام حلقه میزنه و انگار یه صدایی از درونم بهشون میگه شرمنده، شرمنده که روزگار و این خاک اینقدر شکستتون کرد، بعد خندم میگیره انگار خودم در خاک و وطنی آزاد و رها بزرگ شدم که ناراحت اونام.
241
Repost from N/a
عزیز بودید بچه ها
جوون بودید، زیبا بودید، شجاع بودید و تا آخر عمر شرمندهی جوونی و زیبایی و شجاعتتونم.
جز این حرفی برای گفتن ندارم.
241
دلم میخواد سر به کوه و جنگل بذارم و برم و برم تا گم شم و نفهمم آبادی کجاست. توی جنگل بمونم و خودم رو جزئی از طبیعت کنم؛ یادم بره انسان بودن چه شکلی بود.
241
دوست دارم به بازی کردن بچهها خیره بشم؛ میتونم ساعتها پشت پنجره اتاقم، دختربچه همسایه که اومده تو حیاطشون بازی رو ببینم و با خودم فکرای مختلف کنم، مثلا تو ذهنم بهش میگم عزیزم، کاش وقتی بزرگ شدی از رنجی که از وطن به دوش داشتیم واست گفتیم تو هیچی رو نتونی باور کنی، اونقدر که همه چیز واست غیرقابل باور و خیال پردازانه باشه. کاش عزیزکم، کاش.
241
با یه جوون چیکار کردید که وقتی از خواب بیدار میشه و چشماش رو باز میکنه، اول آروم اشکاش سٌر میخورن پایین و خوب گریهش رو آروم و بیصدا میکنه و سپس روزش رو شروع میکنه؟
241
روی گلوم، وزنههای سنگین چندهزار کیلویی نامرئی هست؛ وگرنه هیچ جوره دلیلی پیدا نمیشه واسه اینقدر سخت نفس کشیدنم.
241
اینکه توی نگرانیهایی که داریم نگران آدمهایی هستیم که حتی یکبار هم رو ندیدیم، خیلی عجیبه. هیچ کجای دنیا این رو درک نمیکنن و اصلاً شاید واسشون بیمعنا باشه.
