ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

ناتموم؛

ناتموم؛

Открыть в Telegram

جمع دوستانه‌س؛ به هرچیم فکر‌ کنم می‌نویسم تا ببینیم چی میشه. صندوق پستی: t.me/HidenChat_Bot?start=309536595 بی‌کلام‌های درجه یک، که هیچ‌جا همش رو باهم جایی نمیبینی: https://t.me/limoomrz

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
241
Подписчики
-324 часа
-37 дней
-830 дней
Архив постов
از تلاش کردن خسته‌ام.

وقتی چهره مردای پیر یا نون در بیار خونه‌ها رو می‌بینم که شکسته شده، ابروهاشون افتاده و حالت غمگین داره، شونه‌هاشون محکم و استوار نیست، اشک تو چشمام حلقه میزنه و انگار یه صدایی از درونم بهشون میگه شرمنده، شرمنده که روزگار و این خاک اینقدر شکستتون کرد، بعد خندم میگیره انگار خودم در خاک و وطنی آزاد و رها بزرگ شدم که ناراحت اونام.

Repost from N/a
عزیز بودید بچه ها جوون بودید، زیبا بودید، شجاع بودید و تا آخر عمر شرمنده‌ی جوونی و زیبایی و شجاعتتونم. جز این حرفی برای گفتن ندارم.

دیگه یادم رفته از زندگی چی می‌خواستم.

دلم میخواد سر به کوه و جنگل بذارم و برم و برم تا گم شم و نفهمم آبادی کجاست. توی جنگل بمونم و خودم رو جزئی از طبیعت کنم؛ یادم بره انسان بودن چه شکلی بود.

«مدت زیادی در این تن نخواهید ماند، شریف زندگی کنید.»

خوبم ولی اولین بغل امنی‌ که به آغوشش برم رو به گریه کردن اختصاص می‌دم.

Repost from RegaPlus
کاش یه شاخه لیلیوم تو هلند بودم و نمی‌دونستم خاورمیانه کجاست.

دوست دارم به بازی کردن بچه‌ها خیره بشم؛ می‌تونم ساعت‌ها پشت پنجره اتاقم، دختربچه همسایه که اومده تو حیاط‌شون بازی رو ببینم و با خودم فکرای مختلف کنم، مثلا تو ذهنم بهش میگم عزیزم، کاش وقتی بزرگ شدی از رنجی که از وطن به دوش داشتیم واست گفتیم تو هیچی رو نتونی باور کنی، اونقدر که همه چیز واست غیرقابل باور و خیال پردازانه باشه. کاش عزیزکم، کاش.

با یه جوون چیکار کردید که وقتی از خواب بیدار میشه و چشماش رو باز میکنه، اول آروم اشکاش سٌر میخورن پایین و خوب گریه‌ش رو آروم و بی‌صدا میکنه و سپس روزش رو شروع می‌کنه؟

حس امروزم اینه که انگار گروگان گرفته شدم توی خاک و خونه خودم.

راست می‌گفت ما اینجا زندگی نداریم که نگران به باد رفتنش باشیم.

تنهایی فقط دو ساعت اولش خوبه.

کاش از اینجا به بعد، دنیا باهامون مهربون‌تر بشه.

اونقدر بی‌تمرکزم که حتی از ۹ ساعت تایم ۱ ساعتم نتونستم کار کنم.

روی گلوم، وزنه‌های سنگین چندهزار کیلویی نامرئی هست؛ وگرنه هیچ جوره دلیلی پیدا نمیشه واسه اینقدر سخت نفس کشیدنم.

و شاید در جهانی دیگر.

اینکه توی نگرانی‌هایی که داریم نگران آدم‌هایی هستیم که حتی یکبار هم رو ندیدیم، خیلی عجیبه. هیچ کجای دنیا این رو درک نمی‌کنن و اصلاً شاید واسشون بی‌معنا باشه.

Repost from تیسا نآز.
بوی عید نه ولی بوی خون چرا، میاد.