اُتاقِآبی.
Open in Telegram
𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
284
Subscribers
-924 hours
+307 days
+8230 days
Posts Archive
284
روحم مطلقاً قدیمی است؛ عاشق وسایل کهنه،موسیقی فراموش شده،لباس های نوستالژیک و عطرهایی که خاطره را در خود نگه داشتهاند.
دلم با گذر آرام روزها و سایه های قدیمی هم صداست. هر نگاه به یک شیء کهنه، هر نغمه خاموش شده، قلبم را میلرزاند و مرا به لحظههایی میبرد که زمان هنوز مهربان و ساده بود.
284
ماریا،عشق، جهان را فتح نمیکند اما خودش را چرا.
تو خوب میدانی، تو که قلبت چنین سزاوار ستایش است، که ما خوفانگیزترینِ دشمنان خودمان هستیم.
284
آدم ضعیفی نبود؛
اما دیگر حوصله سختیها را نداشت.
میل عجیبی به گریز پیدا کرد،
به ندیدن،ندانستن، رفتن، برای همیشه!
284
+چه منظرهی غم انگیزی است تماشای مردمی که منتظرند خدا همهی کارها را درست کند!
-اگر خدا همهی کارها را درست کرد، چه؟
+این قدرها هم دوستمان ندارد…
284
امشب آبی کوچولوی من شکست...
خیلی گریه کردم، کلی غصه خوردم و همینجوری براش ناراحتم.
شاید از دید شما عجیب بنظر برسه و این سوال توی ذهنتون بوجود بیاد که:«مگه یه ماگ چقدر ارزش داره که آدم بابتش بخواد گریه کنه؟» ولی باید بهتون بگم این برای من فقط یه ماگ خوشرنگ و دوستداشتنی نبود؛ بلکه انگیزهای بود برای ادامه دادن،لبخند زدن، آبیتر بودن!
چه حرف عجیبی، «آبی تر بودن» ولی باید بگم بله خیلی آبیتر نسبت به الان که جدا از یک انسان ماگ شکسته، دل شکسته هم هستم.
اما با وجود تمام این تفاسیر، من هنوز آبی کوچولوی خودمو دوست دارم، با عشق نگاهش میکنم و سعی میکنم هنوز اون انگیزه رو ازش دریافت کنم.
آبیِ من با شکسته بودنش هنوز داره ادامه میده، منم میخوام ازش یاد بگیرم و ادامه بدم، حتی اگر شکسته، بلا استفاده و عجیب غریب باشم.
مرسی از آبی کوچولوی عزیزم که درس به این بزرگی رو بهم یاد داد.💙
284
پیش از رفتن گفتنی هارا هم با خود ببر،
نگذار پژواک بهانه هایت بعد از تو در دلم آواره بماند و من هر شب دلتنگشان شوم؛
میشنوی عزیزم؟
امشب صدایت بیش از سکوتت درد دارد.
284
همچنین آرزو داشت که خودش را کامل از شر زنگهای بیدار باش صبحگاهی،چشمان قضاوتگر جامعه،ناامیدی والدینش،سگ دو زدن،رقابت و ترس از آینده راحت کند.
284
"صفحه هفتم"
میبوسمت پرندهی کوچکم.
بخواب و تصور کن که هیچ چیز
در جهان واقعیت ندارد،
جز «عشق و صلح».
284
..و با اینحال، هنوز اینجام.
نه چون میخواهم، نه چون امیدی مانده.بلکه چون نگاه تو، هنوز در گوشهای از من نفس میکشد.
مثل نوری که راهش را میان خاکستر پیدا کرده، ضعیف، لرزان، اما زنده.
و همین زنده بودن، دردناکترین بخش ماجراست.هر بار که چشمانم را میبندم، صدای نفسهایت را میشنوم.
نه بهوضوح، که مثل پژواکی دور در اتاقی خالی، محو و بیقرار.
میترسم… از اینکه مبادا فراموشم کنی.
میترسم، چون اگر نگاهت را از یاد ببرم، دیگر هیچ چیز باقی نمیماند که مرا به بودن متصل کند.شاید آنوقت دوباره در میان مردم راه بروم، بینام، بیصورت، بیسایه.
اما اینبار، آگاه به نبودنم.
و این، از هر مرگی تلختر است.
تو نمیدانی چه کردهای.با یک نگاه، مرز میان خواب و بیداری را شکستی، و من از میانش افتادم.
در برزخی که نه زندگیست، نه مرگ.
جایی میان صدا و سکوت، میان خواستن و توانستن، میان بودن و دیده شدن.
ای کاش مرا نمیدیدی…
ای کاش میگذشتی، مثل دیگران.
آنگاه شاید هنوز در آرامش محوی گم بودم،در تاریکیِ بیدغدغهای که نامش فراموشیست.اما حالا، با هر تپش این نبودن، حس میکنم بخشی از من در تو جا مانده.
در آن لحظه کوتاه که نگاهم کردی و اشک ریختی، چیزی از من در چشمانت متولد شد —و چیزی از تو در من مُرد.
شاید به همین دلیل است که هنوز میگریم، بیصدا، در دلِ این سکوتِ کشدار.
نه از درد، نه از ترس بلکه از دانستن.
از دانستنِ اینکه دیده شدن، گاهی بدترین شکلِ تنهاییست.میخواهم فریاد بزنم، اما صدا ندارم.
میخواهم فراموشت کنم، اما تو حالا بخشی از منی.
و من، در نگاهت جا ماندهام
در میان اشکهایت، در میان آن لحظهای که فهمیدم "هستم"،اما دیگر، نمیخواستم باشم.
میخواهی ادامهاش بدهم در همین حالوهوا؟میتوانم ببرمش به سمتی که یا به پایان آرامی برسد، یا فرو برود در تاریکی مطلق !
کدام را میخواهی؟
284
در سکوت چرکِ غروب، صدای ناقوسها در سرم میپیچد.
من میان جمعیتی ایستادهام که برای مرگم دست میزنند،و هیچکس نمیفهمد که من پیش از آمدنشان، هزار بار مردهام.
لبخند میزنم، انگار هنوز در این بدن چیزی زنده است،
اما درونم، گلهایی که برایم آوردهاند پوسیدهاند پیش از آنکه بر مزارم بنشینند.
میگویند این زندگی است، اما چرا بوی خاک میدهد؟
میگویند “ادامه بده”، اما صدایی در گوشم میگوید “تمام شد.”
من روی طناب باریکی میان درد و حقیقت راه میروم
پاهایم لرزان، چشمانم پر از رؤیاهایی که هرگز به صبح نرسیدند.
شمعها یکییکی میسوزند و من در دودشان گم میشوم.
کاش کسی صدایم را از زیر خاکِ لبخندم میشنید
کاش کسی میفهمید که این تشییعِ جنازه برای تنِ من نیست
برای امیدیست که دیگر برنمیگردد.
من، با کت سیاه و لبخند سفید در مراسمی شرکت کردهام که میزبانش خودِ منم.
میان هلهله و موسیقی میرقصم تا مبادا کسی بفهمد که از درون در حال فروپاشیام.
مرگ همیشه صدای آرامی دارد گاهی شبیه خندهای میان جمع گاهی مثل ترانهای که در گلو خفه میشود.
و من، تنها تماشاگرِ تدفینِ خودم
به آسمان نگاه میکنم و زمزمه میکنم:
«اگر فردا دوباره زنده شدم،
قول بده به هیچکس نگو.»
