اُتاقِآبی.
Open in Telegram
𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
284
Subscribers
-924 hours
+307 days
+8230 days
Posts Archive
280
پیش از رفتن گفتنی هارا هم با خود ببر،
نگذار پژواک بهانه هایت بعد از تو در دلم آواره بماند و من هر شب دلتنگشان شوم؛
میشنوی عزیزم؟
امشب صدایت بیش از سکوتت درد دارد.
280
همچنین آرزو داشت که خودش را کامل از شر زنگهای بیدار باش صبحگاهی،چشمان قضاوتگر جامعه،ناامیدی والدینش،سگ دو زدن،رقابت و ترس از آینده راحت کند.
280
"صفحه هفتم"
میبوسمت پرندهی کوچکم.
بخواب و تصور کن که هیچ چیز
در جهان واقعیت ندارد،
جز «عشق و صلح».
280
..و با اینحال، هنوز اینجام.
نه چون میخواهم، نه چون امیدی مانده.بلکه چون نگاه تو، هنوز در گوشهای از من نفس میکشد.
مثل نوری که راهش را میان خاکستر پیدا کرده، ضعیف، لرزان، اما زنده.
و همین زنده بودن، دردناکترین بخش ماجراست.هر بار که چشمانم را میبندم، صدای نفسهایت را میشنوم.
نه بهوضوح، که مثل پژواکی دور در اتاقی خالی، محو و بیقرار.
میترسم… از اینکه مبادا فراموشم کنی.
میترسم، چون اگر نگاهت را از یاد ببرم، دیگر هیچ چیز باقی نمیماند که مرا به بودن متصل کند.شاید آنوقت دوباره در میان مردم راه بروم، بینام، بیصورت، بیسایه.
اما اینبار، آگاه به نبودنم.
و این، از هر مرگی تلختر است.
تو نمیدانی چه کردهای.با یک نگاه، مرز میان خواب و بیداری را شکستی، و من از میانش افتادم.
در برزخی که نه زندگیست، نه مرگ.
جایی میان صدا و سکوت، میان خواستن و توانستن، میان بودن و دیده شدن.
ای کاش مرا نمیدیدی…
ای کاش میگذشتی، مثل دیگران.
آنگاه شاید هنوز در آرامش محوی گم بودم،در تاریکیِ بیدغدغهای که نامش فراموشیست.اما حالا، با هر تپش این نبودن، حس میکنم بخشی از من در تو جا مانده.
در آن لحظه کوتاه که نگاهم کردی و اشک ریختی، چیزی از من در چشمانت متولد شد —و چیزی از تو در من مُرد.
شاید به همین دلیل است که هنوز میگریم، بیصدا، در دلِ این سکوتِ کشدار.
نه از درد، نه از ترس بلکه از دانستن.
از دانستنِ اینکه دیده شدن، گاهی بدترین شکلِ تنهاییست.میخواهم فریاد بزنم، اما صدا ندارم.
میخواهم فراموشت کنم، اما تو حالا بخشی از منی.
و من، در نگاهت جا ماندهام
در میان اشکهایت، در میان آن لحظهای که فهمیدم "هستم"،اما دیگر، نمیخواستم باشم.
میخواهی ادامهاش بدهم در همین حالوهوا؟میتوانم ببرمش به سمتی که یا به پایان آرامی برسد، یا فرو برود در تاریکی مطلق !
کدام را میخواهی؟
280
در سکوت چرکِ غروب، صدای ناقوسها در سرم میپیچد.
من میان جمعیتی ایستادهام که برای مرگم دست میزنند،و هیچکس نمیفهمد که من پیش از آمدنشان، هزار بار مردهام.
لبخند میزنم، انگار هنوز در این بدن چیزی زنده است،
اما درونم، گلهایی که برایم آوردهاند پوسیدهاند پیش از آنکه بر مزارم بنشینند.
میگویند این زندگی است، اما چرا بوی خاک میدهد؟
میگویند “ادامه بده”، اما صدایی در گوشم میگوید “تمام شد.”
من روی طناب باریکی میان درد و حقیقت راه میروم
پاهایم لرزان، چشمانم پر از رؤیاهایی که هرگز به صبح نرسیدند.
شمعها یکییکی میسوزند و من در دودشان گم میشوم.
کاش کسی صدایم را از زیر خاکِ لبخندم میشنید
کاش کسی میفهمید که این تشییعِ جنازه برای تنِ من نیست
برای امیدیست که دیگر برنمیگردد.
من، با کت سیاه و لبخند سفید در مراسمی شرکت کردهام که میزبانش خودِ منم.
میان هلهله و موسیقی میرقصم تا مبادا کسی بفهمد که از درون در حال فروپاشیام.
مرگ همیشه صدای آرامی دارد گاهی شبیه خندهای میان جمع گاهی مثل ترانهای که در گلو خفه میشود.
و من، تنها تماشاگرِ تدفینِ خودم
به آسمان نگاه میکنم و زمزمه میکنم:
«اگر فردا دوباره زنده شدم،
قول بده به هیچکس نگو.»
280
Repost from N/a
هر بار که ترانهای برایت سرودم
قومم بر من تاختند،
که چرا برای میهن شعری نمیسرایی؛
و آیا زن چیزی به جز وطن است؟
"روایتی از شب.
280
"ردّی از خیال"
در میانِ اخترانِ آسمان تو را جستم،
منجّم شدم، ستاره به ستاره نامت را نوشتم،
در سیاهچالهیِ چشمانم فرو افتادم،
اما تو را نیافتم...
تو در کدامین کهکشانِ خاموش پنهان شدهای؟
که هیچگاه تو را نیافتم...
در آزمایشگاهِ عقل، فرمولِ عشق را نوشتم،
تمام عناصرِ دل را با اشک ترکیب کردم،
در حسابِ عشق جمع زدم، تفریق کردم،
اما جواب همیشه صفر بود،
صفرِ من، بینهایتِ تو..
تو در کدامین تابعِ عاشقانه حل شدهای؟
که هیچگاه تو را نیافتم...
ترکِ علم کردم و فلسفه پوشیدم،
با دکارت اندیشیدم، با کانت شک کردم،
در وجودِ خودم شکاف انداختم،
هیچ شدم تا شاید تو را بیابم..
تو در کدامین مسیرِ ممتنع پنهانی؟
که هیچگاه تو را نیافتم...
راهیِ بیراههی عرفان شدم،
با مولوی تا آفتاب چرخیدم،
در رقصِ شمس سوختم،
تا خاکسترِ دلم بویِ تو گیرد،
اما تو را نیافتم...
تو در کدامین ساحتِ نور ایستادهای؟
که هیچگاه تو را نیافتم...
اکنون نه فیلسوفم، نه صوفی، نه شاعر...
فقط مسافریام در بیزمانیِ حضور،
که هر جا نگاه میکنم،
انعکاسِ تو را میبینم و،
هیچگاه تو را نمییابم...
280
روی این خاک پرتافتاده، سایهٔ دوست پررنگتر است، و کمترین پیامی از سوی او دل را میلرزاند. من سخت تکافتادهام.
280
در شب کوچک من،افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد.
در شب کوچک من دلهرهٔ ویرانیست.
گوش کن!
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم.
من به نومیدی خود معتادم.
280
تو رسوایی منی
و مرا توان پنهان کردنت نیست مثل زخمی خونریز تو خون منی. چگونه پنهانات کنم؟ چون دریایی خروشان، تو موج منی. چگونه پنهانات کنم؟ بهسان اسبی سرکش تو شیههی منی. چگونه پنهانات کنم؟ چون تپشی هراسان در قلبام
چگونه پنهانت کنم…
و نمیرم؟
