en
Feedback
اُتاق‌ِآبی.

اُتاق‌ِآبی.

Open in Telegram

𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
284
Subscribers
-924 hours
+307 days
+8230 days
Posts Archive
Repost from N/a
«ردِ خون بی‌گناه، مثلِ جوهرِ نامرئی‌ست شاید با باران شسته شود، اما هر بار که از آنجا بگذری، کفش‌هایت سنگین می‌شوند و قلبت تیر می‌کشد...»

ایران خانم...❤️🕊

از هرکسی که تریبونی داره، مهم نیست 10 نفر 100 نفر یا +1000 نفر میخوام این پست مهم رو شِیر کنه داخل چنلش و تا حد امکان صداشون باشید، صداشون رو به دنیا برسونید نادیده نگیرید و هرچقدر در توانتون هست کمک کنید فقط ما میتونم صدای هم باشیم لیست های بازداشتی ها، افراد در خطر اعدام و مفقودی ها برای ریتوییت :
لیست اول.
لیست دوم.
لیست سوم.
لیست چهارم.
لیست پنجم.
لیست ششم.
لیست هفتم.
لیست هشتم.
لیست نهم.
لیست دهم.
نامشان را صدا بزن، صدای بی صدایان باش. نامشان را بخاطر بسپار.

وطن نامِ مستعاری بود برای مکانی که قرار بود پناه باشد ولی تمرینِ سقوط شد. آن‌قدر سقوط کردیم که وقتی فلزِ سرد پیشانی‌مان را لمس می‌کرد، گرمایش را «آزادی» صدا می‌زدیم.

برآمد سپهر، آن گُردِ آزاده کیش ز بیداد ضحاک دوران خویش چو کشتند و بردند تنش تازیان که پنهان نمایند از ایرانیان پدر گشت هرجا به صد جست و جوی که:" ای پورِ گمگشته‌ی آزادجوی" چو ایران شنید آن ندای پدر شکست از غم‌اش، سنگ و کوه و کمر چو خورشید تابد ز هفت آسمان بماند همی نام او جاودان

روزی در تاریخ می‌نویسند:«درد آنقدر گسترده بود، که اشک‌ها نمی‌دانستند بر کدام نام، بر کدام شهر، بر کدام زخم ایران فرو بریزند.»

هزار چمباتمه زدن! من بارها در زندگی‌نشسته‌ام! زانو در بغل و پُر از اندوه! که چه شد که از دست دادم؟! هزار چیز را هم نشد و نتوانستم به دست بیاورم! من هزار خوش شانسی داشتم که بتوانم بلند شوم… حالا در میان نوجوانی بلند میگویم: این مردم ، نیاز به دست و همیاری و محبت دارند تا زانوهای بغل گرفته را رها کنند و بلند شوند. سال‌هاست که چمباتمه زده نشسته اند ! بارها از شما خواستيم كه ما را بشنويد، بارها و بارها. ما همانهایی هستیم که در ۱۲ روز جنگ لب تر نکردیم! برای خاکمان ایستادیم و فکر و ذهنمان این بود که مبادا تنِ این تَن(وطن) زخمی مضاعف بردارد! ما همانیم! همان مردم… ما اعتراض داریم  به چمباتمه نشستن و نشدن و نگفتن: که عزیزم بلند شو! درست می‌شود. ما بچه هایی بودیم که ما را به دست بلند نکردید و با لگد دوباره و صد باره پرتمان کردید روی زمین. باید ما را بگذارید روی چشمتان و اشکمان را پاک کنید و بلند بگویید : ببخشید. اشتباه کردیم. شما باید برایمان یک «جا» می ساختید که بر آن تکیه کنیم!

حال من به او می‌نگرم اما با قلبی پوچ، با نگاهی می‌گویم که او غریبی بیش نیست... و در این سپیده‌دم مه‌پوشِ نادرستی‌ها، غلظت ناپیدایی مرز رویا و کابوس، امیدواری‌های گزند‌وار و ناامیدی‌‌های دروغین؛ چه زود رها کردیم جاودانگی خوابیده در ایمان به هر لمس سطحی که در ژرفای نزدیکای یکدیگر هیاهوی سکوت را نقش می‌کرد. چه زود فراموش کردیم عشق، آن اکسیر جاودانگی را.

مگر چه می‌خواهیم از وطن؟ جز لقمه‌ای نان و خیالی آسوده. چه میخواهیم؟ جز تکه‌ای آفتاب و بارانی که آهسته ببارد، جز پنجره‌ای که رو به عشق و «آزادی» گشوده شود؟

نمیتوانم ساکت بمانم! نمیتوانم ببینم مردم روز به روز بدبخت تر میشوند و حتی عده‌ای دیگر توان خرید نان شب خود را ندارند. نمیتوانم ببینم که خطر فقر هرثانیه بلند و بلند تر میشود گویی میخواهد آسمان را فتح کند. نمیتوانم که ببینم هر روز به خطوط چهره پدر و مادرم اضافه میشود. دیگر نمیتوانم دروغهای مسئولین بی‌عرضه و پست را بشنوم. نمیتوانم صدای اذان صبح را بشنوم، حتی صدای اخبار را،صدای پرندگان را،صدای خنده های کودکان را، دیگر نمیتوانم هیچ چیزی بشنوم؛ نه تا زمانی که آه و بیچارگی مردم گوشم را پر کرده است. رها کنید این خاک پر زخم را، بگذارید التیام ببخشیم به تن صدمه دیده ایران خانم. بگذارید جوانه های شادی در وطن برویید، بگذارید بجای خاکستر شدن سبز شویم...

Repost from N/a

در حباب کوچک روشنایی خود را می فرسود ناگهان پنجره پر شد از شب شب سرشار از انبوه صداهای تهی شب مسموم از هُرم زهر آلود تنفس ها شب ... گوش دادم در خیابان وحشت زدهٔ تاریک یک نفر گویی قلبش را مثل حجمی فاسد زیر پا له کرد در خیابان وحشت زدهٔ تاریک یک ستاره ترکید گوش دادم ... نبضم از طغیان خون متورم بود و تنم ... تنم از وسوسهٔ متلاشی گشتن . روی خط های کج و معوج سقف چشم خود را دیدم چون رطیلی سنگین خشک می شد در کف ، در زردی ، در خفقان داشتم با همه جنبش هایم مثل آبی راکد ته نشین می شدم آرام آرام داشتم لِرد می بستم در گودالم گوش دادم گوش دادم به همه زندگیم موش منفوری در حفرهٔ خود یک سرود زشت مُهمَل را با وقاحت می خواند جیرجیری سمج و نامفهوم لحظه ای فانی را چرخ زنان می پیمود و روان می شد بر سطح فراموشی ۸سالِ‌چهار سالروز تولد فروغ فرخزاد❤️

من سرگذشتِ یأسم و امید با سرگذشتِ خویش: می‌مُردم از عطش، آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم می‌خواستم به نیمه‌شب آتش، خورشیدِ شعله‌زن به‌درآمد چنان که من گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم با سرگذشتِ خویش من سرگذشتِ یأس و امیدم…

حس میکردم دیگر در این دنیا هیچ امیدی ندارم؛ اما فقط هفده سالم بود و واضح بود که جوان‌تر از آن هستم که امیدم نسبت به همه چیز از دست بدهم.

نمیدونی تو که عاشق نبودی، چه سخته مرگ گل برای گلدون...

همیشه می گفت از تاریکی می ترسد؛ اما آنگاه که انتظارِ وصالِ با خورشید به سر میرسید،جلوی چشمانش را در برابر تلاءلو و نورِ او می‌گرفت. او انسان بود و بیزاری اش از پلیدی تنها درگفتار؛ فکر میکنم همه به این خاطر بود که در نهایت ظلمات تکه هایی از خودش را می یافت،و اینگونه تدریجا احساس ترس و غریبی را کنار می‌گذاشت؛ اری،او پیوسته از فروغِ حقیقت و نیکی میگریخت.

"فصلِ فراموشی" سایه‌ها در امتدادِ دیوارهای فرسوده بی‌نام و نشان می‌خزند، و باد، از خرابه‌ی یادها نغمه‌ای ناسور می‌نوازد. هیچ بانگی از مناره‌ها برنمی‌خیزد، گویی مؤذنِ قرون، در گورِ خویش نیز از اذانِ رستگاری مایوس است. خاک، نهالِ امید را در خود خفه کرده و تاریخ، بر لوحِ شکسته‌ی خویش، جز چرکابه‌ی تکرار ننگاشته است. ما وارثانِ سکوت‌ایم، در سرزمینی که نامِ آفتاب در فهرستِ ممنوعات آمده است.

هم‌چنان بعضی از سکوت ها رو دوست ندارم.. سکوت بعد از بو کردن یه عطر قدیمی، یا سکوت بعد از رد شدن از جایی که توش کلی خاطره داری، سکوت نگاه کردن به عکسی که همه بعد از اون با هم قطع ارتباط کردن، یا سکوت وقتی که میفهمی چندسال از خاطرهات گذشته، سکوت بعد از گوش دادن به آهنگی که به مدت خیلی دوستش داشتی...