en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

اَشَه

اَشَه

Open in Telegram

برای نوشتن که اولین و آخرین سنگر است. اَشَه یعنی راستی، یعنی حقیقت!

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
451
Subscribers
+224 hours
+197 days
+6630 days
Posts Archive
داشتم به این فکر می‌کردم که نور در زبان فارسی چه میدان معنایی گسترده‌ای برای خودش ساخته است. این کاربردها در نگاه نخست شاید صرفاً مجموعه‌ای از استعاره‌ها و ترکیبات زبانی به نظر برسند، اما اگر کمی دقیق‌تر به آن‌ها نگاه کنیم، می‌توان نوعی تلقی عمیق‌تر و نسبتاً منسجم از رابطهٔ میان نور و آنچه در ذهن و فرهنگ ما مقبول و ارزشمند تلقی می‌شود پیدا کرد. گویی نور در تخیل فرهنگی ما صرفاً یک پدیدهٔ طبیعی نیست، بلکه در طول زمان به نشانه‌ای برای ارزش‌گذاری و بیان امر مطلوب تبدیل شده است. قدسیت و امر الهی در بسیاری از سنت‌های دینی و عرفانی با نورانیت پیوند خورده‌اند. در شعر فارسی نیز این پیوند را به‌وضوح می‌توان دید. حافظ می‌گوید: «در خراباتِ مُغان نورِ خدا می‌بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم» این پیوند در تخیل ایرانی فقط به امر قدسی محدود نمی‌شود. فرّه و فرهمندی نیز کیفیتی نورانی دارند؛ گویی برخورداری از فرّه با نوعی درخشش و شکوه همراه است. حتی در زبان روزمره، وقتی احساس می‌کنیم کسی انسان درست، پاک و نیکی است، می‌گوییم «چهره‌اش نورانی است». یعنی برای بیان یک کیفیت اخلاقی، از یک کیفیت بصری استفاده می‌کنیم؛ انگار خوبی، اگر قرار باشد بر سیمای آدمی ظاهر شود، باید خود را در هیئت نور نشان دهد. حقیقت و معرفت نیز در همین دستگاه معنایی جای می‌گیرند. این استعاره در سنت فلسفی اشراق صورت دیگری پیدا می‌کند. نور دیگر صرفاً زبان شاعرانه‌ای برای توصیف حقیقت نیست، بلکه به مفهومی فلسفی و هستی‌شناختی تبدیل می‌شود و مراتب وجود را می‌توان در نسبت با آن فهم کرد. همان تصویری که در زبان روزمره با «روشن شدن حقیقت» بیان می‌شود، در اینجا به پرسشی دربارهٔ ساختار هستی بدل می‌شود. نور با محبت و عزیزبودن نیز گره خورده است. کسی را که دوست داریم «نور چشم» یا «نور دیده» می‌نامیم: «ای نور چشم من سخنی هست گوش کن چون ساغرت پُر است بنوشان و نوش کن» حافظ «نور چشم» فقط تعبیری برای محبوب نیست. چشم با دیدن پیوند دارد و نور شرط دیدن است؛ بنابراین محبوب در این تعبیر، کسی است که بودنش بخشی از امکان دیدن و زیستن ما تلقی می‌شود. حتی در تعارفات روزمره می‌گوییم «منوّر کردید» یا «منوّر فرمودید». حضور یک انسان را به آمدن روشنایی تشبیه می‌کنیم؛ گویی پیش از آمدنش چیزی در فضا کم بوده و با حضور او کامل شده است. همین معنا را در تعبیرهایی مثل «چراغ راه» نیز می‌بینیم؛ چیزی که قرار است مسیر را نشان دهد و امکان حرکت را فراهم کند. در سوی دیگر، تاریکی قرار دارد؛ جهل، گمراهی، تیرگیِ روزگار و تیره‌روزی. بنابراین با یک دوگانهٔ صرفاً بصری مواجه نیستیم؛ نور و تاریکی به تدریج بار اخلاقی، معرفتی و حتی وجودی پیدا کرده‌اند. حتی در زبان عامیانه، این پیوند میان نور و زندگی را می‌توان دید. وقتی می‌گوییم «آب روشنایی است.»، آب فقط یک عنصر حیاتی یا مایهٔ رفع تشنگی نیست؛ در خودِ این تعبیر، آب با روشنایی و خیر پیوند می‌خورد. یعنی چیزی که برای زیستن ضروری است، در زبان ما به روشنایی تشبیه می‌شود؛ گویی زندگی و روشنایی در یک میدانِ معنایی قرار گرفته‌اند. شاید به همین دلیل است که هرچه به مفاهیم ارزشمندتر نزدیک می‌شویم، دوباره با نور مواجه می‌شویم. نور در اینجا دیگر صرفاً یک پدیدهٔ طبیعی یا تصویر شاعرانه نیست؛ به نوعی زبان برای ارزش‌گذاری جهان تبدیل شده است. بنابراین، شاید مسئله فقط این نباشد که ما برای مفاهیم انتزاعی از استعارهٔ نور استفاده می‌کنیم؛ بلکه خودِ نور در ذهن و زبان ما به‌تدریج بخشی از معنای خیر و حقیقت را بر دوش کشیده است. گویی یک استعارهٔ ساده، آن‌قدر در زبان و تجربهٔ فرهنگی ما ریشه دوانده که از سطح آرایهٔ زبانی فراتر رفته و به بخشی از جهان‌بینی بدل شده است؛ جهانی که در آن، نور فقط چیزی نیست که به کمکش جهان را می‌بینیم، بلکه یکی از راه‌هایی است که با آن دربارهٔ ارزش جهان داوری می‌کنیم.

دلم تنگ شده برایِ این که یه کتاب، من رو پیدا کنه و من از شدتِ پنهون بودن خودم و احساساتم لابلای خطوطش، مدام در حالِ هایلایت‌کردن باشم.

دو ساعتی بیکارم، اگر دوست داشتید حرف بزنیم.

Repost from اَشَه

دوتا از قشنگ‌ترین ویژگی‌هایی که می‌شه برای یه آدم متصور شد، ادب و حدشناسیه. بیش باد.

اما مسئله زمانی جالب‌تر می‌شود که میان آموزه دینی و رفتار تاریخی دینداران تمایز بگذاریم. اینکه یک دین در متون خود بر پرهیز از اسراف تأکید می‌کند، الزاماً به این معنا نیست که جوامع پیرو آن نیز در تمام دوره‌های تاریخی مطابق همان اصل رفتار کرده‌اند. یک آموزه دینی هنگامی که وارد تاریخ اجتماعی می‌شود، در معرض تفسیر، بازتفسیر و حتی تغییر کارکرد قرار می‌گیرد. بنابراین، میان آنچه یک دین در مقام آموزه می‌گوید و آنچه پیروان آن در زندگی روزمره انجام می‌دهند، همیشه فاصله‌ای وجود دارد. از این منظر، وضعیت معاصر جوامع مسلمان و نسبت آن‌ها با مصرف‌گرایی می‌تواند موضوعی قابل تأمل باشد. دینی که در متون خود بر میانه‌روی و پرهیز از اسراف تأکید دارد، در برخی جوامع پیرو خود با اشکال گسترده‌ای از مصرف‌گرایی مواجه شده است. حتی مناسبات و آیین‌های دینی نیز گاهی با الگوهای مصرفی گسترده همراه می‌شوند. در اینجا البته مسئله صرفاً این نیست که آیا چنین مصرفی اسراف محسوب می‌شود یا خیر؛ بلکه پرسش جالب‌تر این است که چگونه یک امر دینی می‌تواند در شرایط تاریخی خاص، وارد منطق مصرف و حتی مصرف نمایشی شود؟ برای مثال، تعدد قرآن‌ها، کتاب‌های ادعیه و سایر اشیای مرتبط با دینداری در برخی خانه‌ها، فی‌نفسه دلیلی بر اسراف یا مصرف‌گرایی نیست و می‌تواند دلایل کاملاً متفاوتی داشته باشد. اما همین اشیاء را می‌توان از منظر جامعه‌شناسی مصرف و تاریخ فرهنگی نیز بررسی کرد. اشیای دینی تنها حامل کارکرد معنوی نیستند؛ گاهی می‌توانند حامل هویت، منزلت اجتماعی، خاطره، تعلق و حتی تمایز اجتماعی نیز باشند. در چنین شرایطی، کالایی که در ابتدا به واسطه معنای دینی خود ارزش پیدا کرده است، می‌تواند در نظامی گسترده‌تر از تولید، توزیع، خرید و مصرف نیز قرار گیرد. اینجاست که مسئله سرمایه‌داری معاصر و گلوبالیزشن اهمیت پیدا می‌کند. سرمایه‌داری صرفاً یک نظام اقتصادی نیست که در کارخانه، بازار یا نظام بانکی حضور داشته باشد؛ بلکه مجموعه‌ای از مناسبات فرهنگی نیز پیرامون خود ایجاد می‌کند. تبلیغات، رسانه‌ها، مد، مصرف نمایشی و پیوند میان کالا و منزلت اجتماعی، همگی می‌توانند در شکل‌گیری نوعی فرهنگ مصرف نقش داشته باشند. در چنین نظمی، مصرف صرفاً برای رفع نیاز صورت نمی‌گیرد؛ بلکه می‌تواند به وسیله‌ای برای بیان هویت، منزلت، تعلق و سبک زندگی تبدیل شود. در نتیجه، ممکن است فرد در سطح خودآگاه اسراف را ناپسند بداند، اما هم‌زمان در زندگی روزمره تحت تأثیر ساختاری قرار داشته باشد که مصرف بیشتر را با رفاه، موفقیت یا منزلت اجتماعی پیوند می‌دهد. اینجاست که میان اخلاق دینی و منطق اقتصادی مسلط نوعی تنش پدیدار می‌شود؛ تنشی که الزاماً آگاهانه نیست و حتی ممکن است فرد از وجود آن بی‌خبر باشد. البته در اینجا نیز نباید مسئله را به تقابل ساده «اسلام و سرمایه‌داری» فروکاست. همان‌طور که وبر نشان نمی‌دهد پروتستانتیسم به‌تنهایی سرمایه‌داری را ایجاد کرده است، نمی‌توان گفت اسلام نیز ذاتاً و در تمام اشکال تاریخی خود در برابر سرمایه‌داری قرار دارد. مسئله پیچیده‌تر از این دوگانه‌هاست. یک نظام دینی می‌تواند در یک زمینه تاریخی خاص با برخی مناسبات اقتصادی هم‌خوان شود، در زمینه‌ای دیگر در برابر آن قرار گیرد و در دوره‌ای دیگر خود در فرآیندهای اقتصادی جدید بازتفسیر شود. از این منظر، شاید مسئله اصلی نه خودِ دین و نه خودِ سرمایه‌داری، بلکه رابطه تاریخی میان یک فرهنگ، اخلاق دینی و نظام اقتصادی‌ای باشد که در آن قرار گرفته است. همان‌گونه که وبر کوشید نشان دهد برخی صورت‌های پروتستانتیسم با روح سرمایه‌داری مدرن هم‌خوانی پیدا کردند، می‌توان پرسید اخلاق اسلامی در مواجهه با سرمایه‌داری و فرهنگ مصرفی معاصر چه مسیری را طی کرده است. آیا برخی از آموزه‌های دینی بازتفسیر شده‌اند؟ آیا مناسک و نمادهای دینی وارد منطق مصرف شده‌اند؟ و چگونه می‌توان تنش میان اخلاق سنتیِ قناعت و منطق جدید مصرف‌گرایی را توضیح داد؟ در پایان، به نظرم اهمیت این بحث دقیقاً در همین نکته است که یک فرهنگ را نمی‌توان تنها از طریق متونش فهمید و یک دین را نیز نمی‌توان صرفاً از طریق رفتار پیروانش داوری کرد. میان متن و زمینه، آموزه و عمل، سنت و جهان جدید، فاصله‌ای تاریخی وجود دارد که باید آن را مطالعه کرد. جغرافیا، منابع، شیوه معیشت، ساختار اجتماعی و تحولات اقتصادی در شکل‌گیری ارزش‌ها و هنجارها نقش دارند و این ارزش‌ها نیز به نوبه خود بر رفتار اقتصادی و اجتماعی انسان‌ها اثر می‌گذارند. پ‌ن: برای اطلاع از رابطه میان کالوینیسم و سرمایه‌داری به کتاب وبر که در متن اسم بردم رجوع کنید. این مقاله هم راهگشا‌ست👇🏻 کالوینیسم؛ مبنای مذهبی سرمایه‌داری

دین، فرهنگ و اقتصاد؛ نگاهی به شکل‌گیری اخلاق اقتصادی در بستر تاریخ امروز به این فکر می‌کردم که برای فهم بسیاری از ایده‌های کلان، نمی‌توان صرفاً به خودِ ایده‌ها و صورت انتزاعی‌شان بسنده کرد؛ بلکه بایستی به تاریخ فرهنگی و اقتصادی و زمینه‌ای که این ایده‌ها در آن پدید آمده‌اند نیز توجه داشت. درواقع، هیچ اندیشه‌ای در خلأ شکل نمی‌گیرد و هر نظام فکری، اخلاقی و دینی، به‌نحوی با جهان اجتماعی و تاریخی پیرامون خود در ارتباط است. از این رو، اگر بخواهیم نسبت میان دین و اخلاق اقتصادی را بفهمیم، ناگزیر باید در کنار متن و آموزه‌های دینی، به جغرافیا، شیوه معیشت، ساختار اجتماعی، تحولات اقتصادی و شرایط تاریخی جوامعی که این ادیان در آن‌ها ظهور و گسترش یافته‌اند نیز نظر داشته باشیم. یکی از نمونه‌های کلاسیک در این زمینه، تحلیل ماکس وبر در اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری است. وبر نشان می‌دهد که برخی از آموزه‌های کالوینیستی، به‌ویژه آموزه تقدیر الهی، وضعیت خاصی را برای مؤمن ایجاد می‌کرد. انسان نمی‌توانست به‌طور قطعی بداند که آیا در شمار برگزیدگان خداوند قرار دارد یا خیر. از یک سو، خداوند در الهیات کالوینی موجودی متعال و مقتدر بود که اراده‌اش برای انسان به‌طور کامل قابل فهم نبود و از سوی دیگر، فرد مؤمن در جست‌وجوی نشانه‌ای از رستگاری خویش بود. به تعبیر وبر، این وضعیت نوعی تنش اخلاقی و روانی ایجاد می‌کرد که فرد را به سوی زندگی‌ای منضبط، سخت‌کوشانه و زاهدانه سوق می‌داد. در این میان، کار و انضباط اقتصادی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کرد. مؤمن می‌بایست کار کند و ثمره کار خود را به دست آورد و ثروت حاصل‌شده می‌توانست دوباره وارد چرخه اقتصادی و سرمایه‌گذاری شود. بنابراین، نوعی پیوند میان کار، انضباط، صرفه‌جویی، انباشت و سرمایه‌گذاری مجدد شکل می‌گرفت. البته نباید از این سخن چنین نتیجه گرفت که وبر کالوینیسم را علت مستقیم یا یگانه پیدایش سرمایه‌داری می‌دانست. سرمایه‌داری مدرن حاصل مجموعه‌ای از تحولات اقتصادی، سیاسی، حقوقی، نهادی و فرهنگی بود. نکته اساسی وبر بیشتر در وجود نوعی هم‌خوانی انتخابی میان اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری نهفته است؛ یعنی یک نظام دینی می‌توانست برخی از رفتارهای اقتصادی را تقویت کند، به آن‌ها مشروعیت اخلاقی ببخشد و آن‌ها را با نوع خاصی از زندگی مطلوب پیوند دهد. اما اینجا می‌توان یک گام به عقب برداشت و پرسید اساساً خودِ این اخلاق دینی در چه زمینه‌ای شکل گرفته است؟ فرهنگ دینی نیز مانند سایر صورت‌های فرهنگ، در خلأ پدید نمی‌آید. هر جامعه‌ای در مواجهه با محیط طبیعی، منابع، محدودیت‌ها، مخاطرات و شیوه‌های معیشت خود، به‌تدریج مجموعه‌ای از عادت‌ها، ارزش‌ها و هنجارها را شکل می‌دهد و این عناصر می‌توانند در صورت‌بندی اخلاق دینی نیز بازتاب پیدا کنند. البته این سخن به معنای آن نیست که می‌توان آموزه‌های یک دین را مستقیماً از جغرافیا یا شرایط مادی آن استخراج کرد؛ چنین برداشتی ما را به نوعی دترمینیسمِ محیطی می‌رساند که برای توضیح پیچیدگی فرهنگ کافی نیست. مسئله بیشتر این است که شرایط تاریخی و زیستی می‌توانند یکی از زمینه‌های مهم شکل‌گیری و فهم یک نظام اخلاقی باشند. از این منظر، بررسی اخلاق اقتصادی اسلام نیز می‌تواند از توجه به زمینه تاریخی ظهور آن آغاز شود. اسلام در شبه‌جزیره عربستان و در میان جوامعی ظهور کرد که بخشی از آن‌ها در محیطی با محدودیت‌های جدی منابع، شرایط اقلیمی دشوار و مخاطرات مختلف زیستی زندگی می‌کردند. چنین شرایطی به خودی خود یک نظام اخلاقی مشخص تولید نمی‌کند، اما می‌تواند در شکل‌گیری حساسیت‌هایی مانند اهمیت آب، غذا، همکاری، حفظ منابع و پرهیز از اتلاف، زمینه‌ای قابل توجه فراهم کند. از همین رو، هنگامی که در منابع اسلامی با تأکیدهای مکرر بر پرهیز از اسراف و رعایت اعتدال مواجه می‌شویم، می‌توان این آموزه‌ها را در کنار سایر عوامل، از منظر تاریخی و محیطی نیز مورد بررسی قرار داد. همین نگرش را می‌توان در برخی روایات نیز مشاهده کرد. توصیه به خوردن غذایی که از سفره می‌ریزد و پرهیز از دور ریختن ریزه‌های غذا، نکوهش روشن کردن چراغ در جایی که نیازی به آن نیست و توصیه به مصرف محدود آب در وضو و غسل، همگی می‌توانند صورت‌هایی از یک اخلاق ضد اتلاف تلقی شوند. از امام علی(ع) نیز نقل شده است: «سبب فقر، اسراف است.» در اینجا اسراف صرفاً یک رفتار اخلاقی نادرست نیست، بلکه رفتاری است که می‌تواند پیامد اقتصادی نیز داشته باشد. از امام کاظم(ع) نیز نقل شده است که اسراف و ریخت‌وپاش موجب از دست رفتن نعمت می‌شود. بنابراین، در این مجموعه روایات، حفظ منابع و پرهیز از اتلاف نه فقط یک توصیه فردی، بلکه بخشی از یک اخلاق اقتصادی نیز به شمار می‌آید.

Bruno Latour: What are the optimal interrelations of art, science and po... https://youtube.com/watch?v=40H0TWjg1aE&t=36&feature=shared

برون لاتور اشاره می‌کند، مفهوم فرد مستقل یک پیش نیاز برای مفهوم جامعه بود. وقتی که فرد آزاد «میزان همه چیز» قرار گرفت، مفهوم جامعه توانست همچون انجمنی از افراد جا بیفتد و مصداقی از بازاندیشی نظام‌مند گردد.
تاریخ انسان‌شناسی، توماس هیلند اریکسن و فین سیورت نیلسن

وقتی تصمیم می‌گیری کتاب بخونی و با خوندن پاراگراف اول ۶۰۰۰ تا سوال و ایده همزمان میاد تو ذهنت و دیگه نمی‌تونی ادامه بدی!
وقتی تصمیم می‌گیری کتاب بخونی و با خوندن پاراگراف اول ۶۰۰۰ تا سوال و ایده همزمان میاد تو ذهنت و دیگه نمی‌تونی ادامه بدی!

یه توضیح کوتاه راجع به مراد ما از کیهان شناسی.

البته باید دقت داشته باشیم که من سراسر در مقام نفی یا نقد اندیشه سیاسی ایرانی در دوره‌های مختلف نیستم. در هر دوره مفاهیم سودمندی وجود دارند که می‌توانیم از آن‌ها بهره ببریم؛ حتی در اندیشه سیاسی اسلام نیز چنین مفاهیمی وجود دارد. مسئله این نیست که بگوییم چون اندیشه سیاسی ایران به یک الگوی مدرن غربی تبدیل نشده، پس اساساً اندیشه سیاسی نیست. من کاملاً با چنین برداشتی مخالفم. آن چیزی که به نظرم باید در نظر بگیریم این است که این تحولات را به شکل یک روند خطی نبینیم. اندیشه سیاسی ما عمدتاً از دو زیرساخت مهم برخاسته است: نخست کیهان‌شناسی و جهان‌بینی ایران باستان و در مرحله دوم جهان‌بینی دینی اسلام. هرکدام از این دو مرحله نیز پیچیدگی‌ها، تحولات و صورت‌بندی‌های متفاوتی داشته‌اند و نمی‌توان آن‌ها را یکپارچه و ثابت در نظر گرفت. از این منظر، وقتی به مسئله‌ای که جواد طباطبایی درباره نزولی بودن سیر اندیشه سیاسی در ایران و اسلام مطرح می‌کند نگاه می‌کنیم، شاید بتوان آن را از زاویه دیگری نیز فهمید. مسئله فقط این نیست که اندیشه سیاسی در ایران «ضعیف» شده یا متفکر سیاسی نداشته‌ایم؛ مسئله این است که اندیشه سیاسی نتوانست تداوم نظری خود را حفظ کند و به یک حوزه مستقل معرفتی تبدیل شود. البته در این میان استثناهایی هم وجود دارند؛ فارابی و مسکویه رازی از مهم‌ترین نمونه‌هایی هستند که نشان می‌دهند امکان صورت‌بندی فلسفی و نسبتاً مستقل امر سیاسی در سنت اسلامی وجود داشته. اما در مجموع، بخش بزرگی از مباحث سیاسی در دوره اسلامی همچنان در چارچوب پیش‌فرض‌های اصلی کلام و شریعت قرار داشت و مسائلی مانند وحی، نبوت و رسالت در بنیان این دستگاه‌های فکری حضور داشتند. برای همین است که به گمانم وقتی از سیر نزولی اندیشه سیاسی در دوره‌های اخیر صحبت می‌کنیم، نباید صرفاً تعداد متفکران یا حجم آثار سیاسی را معیار قرار دهیم. مسئله عمیق‌تر از این حرف‌هاست. باید ببینیم اندیشه سیاسی تا چه اندازه توانسته از مبانی اولیه خود فاصله بگیرد، آن‌ها را مورد پرسش قرار دهد و به یک حوزه مستقل برای تولید مفاهیم و نظریه‌های سیاسی تبدیل شود. در نهایت، پرسش اصلی برای من این نیست که آیا ایران اندیشه سیاسی داشته یا نداشته است؛ پاسخ روشن است: داشته است. پرسش مهم‌تر این است که چرا این اندیشه، با وجود داشتن میراث فکری گسترده و مفاهیم مهم در دوره‌های مختلف، نتوانست آن تداوم و استقلال نظری‌ای را پیدا کند که در بخش مهمی از سنت مدرن غربی شکل گرفت. و شاید دقیقاً از همین‌جا بتوان دوباره به همان بحث ابتدایی برگشت: اینکه بن‌مایه هستی‌شناسانه یک اندیشه چه نسبتی با امکان رشد و پویایی آن دارد؟ به گمانم، اگر بخواهیم وضعیت اندیشه سیاسی در ایران را بفهمیم، باید از بررسی صرف گزاره‌های سیاسی فراتر برویم و به سراغ مبانی عمیق‌تری برویم که این گزاره‌ها از دل آن‌ها شکل گرفته‌اند.

مبانی هستی‌شناختی و مسئله پویایی اندیشه سیاسی اخیراً به‌صورت جسته‌وگریخته در حال مطالعه اندیشه سیاسی هستم و در خلال این خوانش‌ها به نکته‌ای برخوردم که برایم جالب بود و باعث شد کمی بیشتر درباره نسبت میان مبانی نظری و اندیشه سیاسی فکر کنم. وقتی می‌گوییم بن‌مایهٔ هستی‌شناسانه داشتن می‌تواند باعث اعتلا و رشد یک اندیشه سیاسی شود، به این معناست که یک اندیشه سیاسی صرفاً مجموعه‌ای از گزاره‌ها درباره قدرت و حکومت نیست، بلکه پشت آن نوعی تصور از انسان، جهان، حقیقت و نسبت انسان با جهان قرار دارد. همین مبانی می‌توانند گاهی مستقیماً به یک تفسیر سیاسی راه ببرند و جهت خاصی به آن بدهند. برای مثال، جان لاک، پدر لیبرالیسم کلاسیک، معتقد بود ذهن انسان هنگام تولد همچون لوحی سفید است. از نظر او، عقاید، ارزش‌ها و انگاشته‌های ما عمدتاً حاصل تجربه‌ها و برداشت‌های حسی ما از جهان‌اند. این تجربه‌گرایی لاک صرفاً یک بحث معرفت‌شناختی باقی نماند و بازتاب مستقیمی در استدلال‌های سیاسی او پیدا کرد. تلقی او از شناخت، طبیعت انسان و تجربه، در کنار سایر مبانی فلسفی‌اش، به صورت‌بندی نظریه‌ای درباره قانون طبیعی (jus naturale / natural law) و حقوق طبیعی انسان انجامید. از اینجا به عقیده‌ای نوین درباره حقوق جهانی بشر می‌رسیم. در این نگاه، برخلاف تصوری که حقوق انسان را صرفاً عطیه‌ای از جانب خداوند (نگاه اکویناس) یا حاکم می‌دانست، انسان به اعتبار انسان بودن خود صاحب حق و حقوق است. بنابراین، حق دیگر صرفاً چیزی نیست که از بالا به انسان اعطا شود، بلکه امری است که با خود انسان و طبیعت انسانی او پیوند دارد. به گمانم اهمیت این مسئله زمانی بیشتر روشن می‌شود که آن را با نظام‌هایی مقایسه کنیم که در آن‌ها مشروعیت حکومت یا حاکمیت، در پیوند با یک نظام کیهان‌شناسی و یک نیروی قدسی تعریف می‌شود. ضعف بالقوه چنین نظام‌هایی این است که ممکن است حق را نه به‌عنوان امری پیشینی و متعلق به انسان، بلکه به‌مثابه یک آپشن یا عطیه الهی در نظر بگیرند. در چنین شرایطی، حقوق انسان می‌توانند وابسته به تفسیر و اراده یک قدرت بیرونی از انسان تعریف شوند و همین مسئله امکان استفاده از این دستگاه نظری برای توجیه حکومت‌های خودکامه را افزایش می‌دهد. البته منظورم این نیست که هر اندیشه‌ای که مشروعیت خود را به امر قدسی پیوند می‌دهد، الزاماً به استبداد منتهی می‌شود. مسئله پیچیده‌تر از این است. نکته اینجاست که وقتی هم مشروعیت حاکم و هم حق انسان هر دو از یک منشأ قدسی استنباط شوند، نسبت میان آن دو به نوع تفسیر ما از اراده الهی وابسته می‌شود. در چنین دستگاهی ممکن است شورش علیه پادشاه اساساً نامشروع تلقی شود؛ چون پادشاه قدرت خود را از خداوند می‌گیرد و انسان نیز متقابلاً حق خود را از خداوند. در نتیجه، اگر حاکم به نام همان منشأ قدسی فرمان دهد، مقاومت در برابر او نیازمند ارائه تفسیری است که نشان دهد خود حاکم از آن نظم قدسی خارج شده است. به گمانم اینجا می‌توان به مسئله اندیشه سیاسی در ایران رسید. اندیشه سیاسی در ایران، از یک سو میراث نظریِ ایران باستان را با خود دارد و از سوی دیگر، پس از ورود اسلام، در نسبت با جهان‌بینی اسلامی شکل گرفته است. بنابراین، با نوعی دیالکتیک میان آنچه پیش‌تر در ایران باستان وجود داشته و اندیشه‌های اسلامی مواجهیم. مسئله‌ای که به نظرم در اینجا اهمیت دارد این است که این اندیشه سیاسی، برخلاف بخش مهمی از سنت مدرن غربی، کمتر توانست یک شالوده هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی مستقل برای خود ایجاد کند و از دل آن به یک حوزه مستقل از معرفت سیاسی برسد. این نکته البته به معنای آن نیست که اندیشه سیاسی در ایران فاقد مبانی هستی‌شناختی بوده است. برعکس، کیهان‌شناسی ایران باستان خود بخشی از بنیان فکری آن را تشکیل می‌داد و در دوره اسلامی نیز جهان‌بینی دینی اسلام، کلام و شریعت نقش مهمی در صورت‌بندی اندیشه سیاسی داشتند. مسئله این است که این مبانی کمتر به صورت یک دستگاه مستقل برای اندیشیدن درباره امر سیاسی توسعه پیدا کردند. در بخش مهمی از سنت مدرن غربی، به‌تدریج اندیشه سیاسی توانست از وابستگی مستقیم به الهیات و دیگر حوزه‌های معرفتی فاصله بگیرد و به حوزه‌ای نسبتاً مستقل تبدیل شود. به همین دلیل، مفاهیمی مانند حق، آزادی، حاکمیت، دولت و مشروعیت توانستند موضوع بحثی مستقل قرار بگیرند و مبانی فلسفی متفاوتی برای آن‌ها ساخته شود. تجربه‌گرایی لاک را نیز باید در همین زمینه فهمید؛ یعنی نه به‌عنوان یک گزاره منفرد، بلکه به‌عنوان بخشی از یک دستگاه معرفتی که توانست به صورت‌بندی مسائل سیاسی راه پیدا کند.

بله

در جهان بینی زرتشتی گذشته امری تاریخی نیست بلکه همواره حاضر و معاصر است. تنها با وقوف بر گذشته، چندان که در متون دینی مضبوط است و توسط آنها منتقل می‌شود، است که زرتشتیان در نبرد کنونی آینده با شیطان کیهانی می‌توانند به پیروزی دست یابند.
جمشید چوکسی

از کجا مطالعهٔ تشیع را شروع کنیم؟ یکی از چیزهایی که به نظرم خیلی مهمه، آشنایی با تشیع به‌عنوان یکی از جریان‌های اصلی تاریخ اسلامه. با اینکه تشیع هم در تاریخ اسلام و هم در ایران معاصر جایگاه مهمی داره، خیلی از ما ممکنه آشنایی چندانی با تاریخ شکل‌گیری، تحولات، مبانی فکری و اعتقادی و جریان‌های مختلف درون اون نداشته باشیم. قبل از اینکه مستقیماً وارد بحث تشیع بشیم، بهتره یک شناخت کلی هم از اسلام به‌عنوان یک دین و یک سنت تاریخی و فکری داشته باشیم؛ چون تشیع رو نمی‌شه جدا از تاریخ کلی اسلام و تحولات سیاسی، اجتماعی، کلامی و فقهی جوامع اسلامی فهم کرد. این موضوع برای شناخت ایران معاصر هم اهمیت زیادی داره. بخش قابل‌توجهی از ساختارهای سیاسی، حقوقی، اجتماعی و مذهبی ایران تحت تأثیر سنت شیعی، به‌خصوص سنت فقهی امامی، قرار دارن. بنابراین برای فهم بهتر بعضی از تحولات و ساختارهای ایران امروز، آشنایی با تاریخ تشیع و روند شکل‌گیری و تحول اون ضروریه. نکته مهم دیگه اینه که تشیع رو نباید یک جریان کاملاً ثابت و یکپارچه در نظر گرفت. این جریان در طول تاریخ با انشعاب‌ها، اختلافات فکری، تحولات سیاسی و اجتماعی و تغییرات نهادی مختلفی مواجه شده. بنابراین برای شناخت تشیع باید هم تداوم‌های تاریخی اون رو دید و هم تغییرات و گسست‌هایی رو که در دوره‌های مختلف اتفاق افتاده. برای شروع، چند کتاب مقدماتی و عمومی رو معرفی می‌کنم که برای مخاطبانی که رشته‌شون تاریخ یا مطالعات اسلامی نیست، ولی علاقه‌مند به شناخت تشیع از منظر تاریخی و پژوهشی هستن، می‌تونن نقطه شروع مناسبی باشن. عمداً در این مرحله سراغ منابع خیلی تخصصی یا متون دست اول نرفتم. منابع پیشنهادی - شیعه در اسلام، سید محمدحسین طباطبایی - تشیع در مسیر تاریخ، سید محمدحسین جعفری - شیعه در تاریخ، محمدحسین زین‌عاملی - تاریخ تشیع، احمدرضا خضری و دیگران، ۲ جلد - تاریخ تشیع در ایران، رسول جعفریان، ۲ جلد - حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان - تشیع در تاریخ ایران، رسول جعفریان - جغرافیای تاریخی و انسانی شیعه در جهان اسلام، رسول جعفریان - دولت‌های شیعی در تاریخ، محمدعلی چلونگر و سید مسعود شاهمرادی - تاریخ اسلام (۲): سیره و زندگانی ائمه (ع)، جلد اول، رمضان محمدی و همکاران - سیر تطور هویت‌یابی شیعیان تا پایان مکتب شیعی بغداد، عبدالمجید مبلغی - مذهب شیعه، دونالدسن - تشیع، هاینس هالم - تشیع: مذاکرات و مکاتبات پروفسور هانری کربن با علامه طباطبایی

مردم‌شناسی زیارت چه چیز جالبیه!

در اینجا به نظرم می‌توان به سؤال ابتدایی بازگشت. شاید مسئله فقط این نبوده است که پارسی‌ها «پولدار» بودند یا ذاتاً گروهی موفق‌تر از دیگران بودند. چنین توضیحی در نهایت چیزی را توضیح نمی‌دهد و حتی می‌تواند ما را به نوعی ذات‌گرایی فرهنگی بکشاند؛ گویی یک گروه به‌صورت ذاتی استعداد بیشتری برای موفقیت اقتصادی دارد. در حالی که اگر تاریخ این جامعه را بررسی کنیم، با مجموعه‌ای از شرایط تاریخی و انتخاب‌های اجتماعی مواجه می‌شویم که در کنار یکدیگر چنین نتیجه‌ای را ایجاد کرده‌اند. موقعیت جغرافیایی پارسیان در مناطق ساحلی، ورود نسبتاً زودهنگام به شبکه‌های تجاری، ارتباط با اقتصاد استعماری، انباشت سرمایه، انتقال سرمایه از تجارت به صنعت و مؤسسات مالی، سرمایه‌گذاری در آموزش، ایجاد نهادهای اجتماعی و آموزشی و در نهایت توانایی سازگار کردن بخشی از هویت سنتی با شرایط جدید، همگی در این فرآیند نقش داشته‌اند. در واقع، چیزی که شاید بیش از همه اهمیت داشته باشد، توانایی پارسیان در تبدیل یک موقعیت تاریخی به یک مزیت اجتماعی است. آنان در مقطعی تاریخی با جهانی مواجه شدند که ساختارهای اقتصادی و اجتماعی آن در حال تغییر بود. استعمار بریتانیا، گسترش تجارت دریایی، شکل‌گیری اقتصاد سرمایه‌داری، توسعهٔ بمبئی، آموزش غربی و پیدایش مؤسسات مالی جدید، همگی بخشی از همین تغییر بودند. پارسیان می‌توانستند در برابر این تغییرات صرفاً رویکردی تدافعی اتخاذ کنند و درون جامعهٔ خود باقی بمانند؛ اما بخشی از آنان مسیر دیگری را انتخاب کردند: وارد این ساختارهای جدید شدند، از فرصت‌های آن استفاده کردند و در عین حال کوشیدند هویت جمعی خود را حفظ کنند. به همین دلیل، شاید بتوان گفت پارسیان از موقعیت اقلیت بودن خود صرفاً به عنوان یک محدودیت استفاده نکردند. آنان توانستند از شبکه‌های درونی جامعهٔ خود، سرمایهٔ اقتصادی، آموزش، روابط اجتماعی و ارتباط با ساختارهای بیرونی برای ایجاد نوعی قدرت اجتماعی استفاده کنند که بسیار فراتر از اندازهٔ جمعیتی‌شان بود. این مسئله از نظر جامعه‌شناختی نیز قابل‌توجه است؛ زیرا نشان می‌دهد اقلیت بودن الزاماً با انزوا یکی نیست. یک اقلیت می‌تواند مرزهای هویتی خود را حفظ کند و در عین حال به‌شدت در ساختار اقتصادی و اجتماعی جامعهٔ بزرگ‌تر مشارکت داشته باشد. ۳

پارسیان در بمبئی با شهری مواجه شدند که در ابتدا بیشتر یک مرکز تجاری محلی بود، اما در جریان گسترش استعمار و توسعهٔ تجارت دریایی، در حال تبدیل شدن به یکی از مهم‌ترین مراکز اقتصادی هند بود. آنان نه‌تنها از این تحول اقتصادی استفاده کردند، بلکه خود نیز در شکل‌گیری آن مشارکت داشتند. شرکت‌های ساختمانی، بازرگانی، کشتی‌سازی، پارچه‌بافی و فعالیت‌های اقتصادی مختلف ایجاد کردند و در نتیجه نقش مهمی در توسعهٔ اقتصادی بمبئی داشتند. به یک معنا، می‌توان گفت پارسیان در ساختن بمبئی مدرن سهم قابل‌توجهی داشتند و نمی‌توان تاریخ اقتصادی این شهر را بدون توجه به نقش آنان فهم کرد. اما مسئله به تجارت و انباشت ثروت محدود نماند. از سدهٔ نوزدهم، هنگامی که آموزش به سبک بریتانیایی در هند گسترش پیدا کرد، پارسیان از جمله نخستین گروه‌هایی بودند که از این نظام آموزشی استفاده کردند. ارتباطی که آنان از قبل با بریتانیا و شبکه‌های اقتصادی و اجتماعی جدید پیدا کرده بودند، در این مرحله نیز برایشان اهمیت داشت. پارسیان در این دوره سرمایه‌گذاری قابل‌توجهی بر آموزش انجام دادند و رهبران پارسی، در همکاری با هندوهای متعلق به طبقات بالای جامعه، شروع به تأسیس و سازمان‌دهی انجمن‌های علمی و آموزشی و مدارس جدید در بمبئی کردند. یعنی سرمایهٔ اقتصادی به‌دست‌آمده از تجارت، صرفاً در حوزهٔ مصرف شخصی باقی نماند، بلکه بخشی از آن وارد ساخت نهادهای آموزشی و اجتماعی شد. حتی گفته شده است که بخش قابل‌توجهی از مدارس مدرن بمبئی با حمایت پارسیان شکل گرفت. همچنین آماری وجود دارد که نشان می‌دهد در سدهٔ نوزدهم حدود ۸۰ درصد دختران پارسی تحت آموزش قرار می‌گرفتند. اگر این آمار را در زمینهٔ تاریخی خود در نظر بگیریم، یعنی در جامعهٔ هندِ سدهٔ نوزدهم، رقم بسیار قابل‌توجهی است و نشان می‌دهد که آموزش، به‌خصوص آموزش زنان، در میان بخشی از جامعهٔ پارسی اهمیت ویژه‌ای پیدا کرده بود. نکتهٔ جالب دیگر این است که سرمایه‌ای که پارسیان از طریق تجارت، به‌خصوص تجارت با بریتانیا، به دست آوردند، صرفاً برای مصرف شخصی مورد استفاده قرار نگرفت. بخش قابل‌توجهی از این سرمایه دوباره وارد فعالیت‌های اقتصادی شد؛ برای مثال در بانک‌ها، مؤسسات مالی و فعالیت‌های اقتصادی مختلف سرمایه‌گذاری شد. آنان تلاش کردند در شکل‌گیری سیستم بانکداری و مؤسسات مالی جدید نیز نقش داشته باشند. بنابراین، مسئله دیگر فقط این نبود که یک گروه کوچک «ثروتمند» شده است؛ بلکه بخشی از آن ثروت در فرآیند شکل‌گیری ساختارهای اقتصادی جدید وارد شد و به ابزاری برای تولید سرمایهٔ بیشتر تبدیل شد. از همین‌جا می‌توان تفاوتی میان «ثروتمند شدن» و «تولید یک قدرت اقتصادی پایدار» مشاهده کرد. ثروت اگر صرفاً در سطح دارایی خصوصی باقی بماند، ممکن است در یک یا چند نسل از بین برود؛ اما وقتی وارد آموزش، بانکداری، صنعت، سرمایه‌گذاری و نهادسازی می‌شود، می‌تواند قابلیت بازتولید خود را در نسل‌های بعدی پیدا کند. در مورد پارسیان نیز سرمایهٔ اقتصادی به تدریج به سرمایهٔ انسانی و اجتماعی تبدیل شد و آموزش، ایجاد مدارس و مؤسسات علمی، فعالیت‌های اقتصادی و شبکه‌های اجتماعی امکان بازتولید آن را در اشکال مختلف فراهم کردند. در کنار این تحول اقتصادی و نهادی، تحول فرهنگی و اجتماعی جامعهٔ پارسی نیز اهمیت دارد. از همان دورهٔ استعمار و ارتباط نزدیک با بریتانیا، جامعهٔ پارسی به‌شدت تحت تأثیر فرهنگ غربی قرار گرفت. البته این تأثیر به معنای از بین رفتن کامل هویت دینی و فرهنگی آنان نبود؛ بلکه بیشتر نوعی بازسازی سبک زندگی و ساختار اجتماعی در کنار حفظ بخش‌هایی از هویت پارسی و زرتشتی بود. برای مثال، سن ازدواج در جامعهٔ پارسی افزایش پیدا کرد، دخترها و پسرها استقلال بیشتری نسبت به خانواده پیدا کردند، مهاجرت بین‌المللی در میان آنان افزایش یافت و در مجموع ساختار خانواده و سبک زندگی تغییر کرد. بنابراین، با جامعه‌ای مواجه هستیم که از یک طرف توانسته است بخش‌هایی از هویت دینی و فرهنگی خود را حفظ کند و از طرف دیگر، در عرصه‌های اقتصادی، آموزشی و اجتماعی به‌شدت مدرن و غربی شود. نوعی ترکیب میان حفظ هویت پارسی و زرتشتی از یک سو و مدرنیته، سرمایه‌داری، آموزش مدرن و سبک زندگی غربی از سوی دیگر شکل گرفت. این ترکیب برای من یکی از جالب‌ترین وجوه تاریخ پارسیان است؛ زیرا معمولاً تصور می‌کنیم مدرن شدن یک جامعهٔ اقلیت، الزاماً به معنای تضعیف یا حذف هویت سنتی آن است، در حالی که تجربهٔ پارسیان نشان می‌دهد که این دو الزاماً در تضاد کامل با یکدیگر قرار ندارند. ۲

پارسیان هند؛ چگونه یک اقلیت کوچک به یک قدرت اقتصادی تبدیل شد؟ امروز به نکته‌ای دربارهٔ پارسیان هند برخوردم که برایم جالب بود و گفتم درباره‌اش بنویسم. پیش از این، آشنایی من با پارسیان چندان عمیق نبود؛ در حد همان آشنایی دورادوری که می‌دانستم گروهی از ایرانیان زرتشتی‌تبار هستند که پس از فتح ایران به دست مسلمانان از ایران مهاجرت کردند و در هند مستقر شدند. چیزی که البته همیشه درباره‌شان شنیده بودم، ثروت و جایگاه اجتماعی بالای آنان بود. حتی یک بار با یک هندی‌نپالی صحبت می‌کردم و او می‌گفت پارسی‌ها بسیار ثروتمندند، اخلاق‌مدارند و اساساً بسیاری از هندی‌ها، فارغ از تعلق دینی‌شان، نگاه مثبتی به آنان دارند. این جامعه به شکلی جالب، جایگاهی خاص در ساختار اجتماعی هند پیدا کرده است؛ نه لزوماً به این معنا که پارسی‌ها الگوی رسمی جامعهٔ هند باشند، بلکه به این معنا که خاندان‌هایی در میان آنان شکل گرفته‌اند که می‌توان جایگاهشان را با خاندان‌های بزرگ اقتصادی در جوامع دیگر مقایسه کرد؛ خاندان‌هایی بسیار ثروتمند و موفق که در طول چند نسل، علاوه بر انباشت سرمایه، نفوذ اجتماعی قابل‌توجهی نیز پیدا کرده‌اند. همین مسئله برای من همیشه یک سؤال بوده است: اینکه این گروه چگونه توانسته‌اند، با وجود آنکه یک اقلیت دینی هستند، از نظر جمعیتی بسیار کوچک‌اند و حتی از نظر تاریخی نیز به جامعهٔ میزبان تعلق ندارند و ایرانی محسوب می‌شوند، به چنین جایگاه اقتصادی و اجتماعی‌ای برسند؟ پارسیان هند در واقع گروهی از ایرانیان زرتشتی‌تبار هستند که پس از آنکه ایران به سلطهٔ اعراب درآمد، در چند مرحله از ایران مهاجرت کردند و در شبه‌قارهٔ هند، به‌ویژه در نواحی غربی آن، سکونت یافتند. بنابراین، می‌توان آنان را یکی از نخستین گروه‌های بزرگ مهاجر ایرانی دانست که از ایران خارج شدند و در سرزمینی دیگر جامعه‌ای نسبتاً پایدار تشکیل دادند. از همین منظر، تاریخ پارسیان را می‌توان بخشی از تاریخ مهاجرت ایرانیان و یکی از مهم‌ترین نمونه‌های دیاسپورای دینی نیز در نظر گرفت. اما مسئلهٔ اصلی برای من، نسبت میان اندازهٔ جمعیتی این جامعه و جایگاه اقتصادی و اجتماعی آن است. پارسیان، با وجود اینکه یک اقلیت دینی و از نظر جمعیتی اقلیتی بسیار کوچک در جامعهٔ هند هستند، توانسته‌اند در عرصه‌های اقتصادی و اجتماعی جایگاهی بسیار فراتر از وزن جمعیتی خود پیدا کنند. معمولاً وقتی دربارهٔ اقلیت‌های دینی، به‌خصوص اقلیت‌های بسیار کوچک، صحبت می‌کنیم، انتظار نداریم که لزوماً به چنین قدرت و نفوذی برسند. برای مثال، می‌توان این مسئله را با وضعیت زرتشتیان خود ایران مقایسه کرد؛ جامعه‌ای که جمعیت بسیار کوچکی دارد و اگرچه در برخی دوره‌ها و حوزه‌ها حضور اجتماعی مهمی داشته، اما در ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی معاصر ایران، به نسبت جمعیت خود، چنین جایگاه گسترده‌ای ندارد. در بررسی به نکته‌ای رسیدم که به نظرم بسیار جالب است؛ گویا در نقطه‌ای از تاریخ پارسیان، معادله تغییر می‌کند. یعنی جامعه‌ای که می‌توانست به دلیل کوچک بودن، مهاجر بودن و اقلیت دینی بودن، رویکردی محافظه‌کارانه و درون‌گرا اتخاذ کند، در مقطعی این محافظه‌کاری را، دست‌کم در حوزه‌های اقتصادی و اجتماعی، تا حدی کنار می‌گذارد و به جای آنکه صرفاً درون جامعهٔ خودش باقی بماند، وارد ساختار اقتصادی و اجتماعی جدیدی می‌شود که در اثر گسترش استعمار بریتانیا در هند در حال شکل‌گیری بود. وقتی پارسیان وارد تجارت با بریتانیایی‌ها شدند، به تدریج وارد شبکه‌های اقتصادی جدیدی شدند؛ شبکه‌هایی که با ساختار اقتصادی پیشین هند تفاوت داشتند و فرصت‌های تازه‌ای برای تجارت، سرمایه‌گذاری و انباشت سرمایه فراهم می‌کردند. ظاهراً پس از آغاز گسترش قدرت استعماری بریتانیا در هند، پارسیان نسبتاً زود وارد این ارتباط اقتصادی شدند. در سدهٔ هجدهم، هنگامی که بریتانیایی‌ها حضور خود را در مناطق ساحلی هند گسترش دادند، پارسیان عمدتاً در سواحل گجرات سکونت داشتند و به تدریج وارد تجارت با بریتانیایی‌ها شدند. این مسئله از این جهت جالب است که پارسیان از نخستین گروه‌های هندی بودند که وارد تجارت مستقیم با بریتانیایی‌ها شدند، در شرایطی که تجارت در آن دوره فعالیتی پرریسک بود و ورود به شبکه‌های تجاری جدید می‌توانست با خطرهای اقتصادی و سیاسی قابل‌توجهی همراه باشد. از سدهٔ هجدهم به بعد، رابطهٔ اقتصادی پارسیان با بریتانیایی‌ها گسترده‌تر شد و آنان بیش از گذشته در شبکه‌های اقتصادی جدید قرار گرفتند. در نهایت، بخش مهمی از جامعهٔ پارسی از گجرات به بمبئی مهاجرت کرد و از سدهٔ نوزدهم به بعد، بمبئی عملاً به مرکز اصلی جامعهٔ پارسی تبدیل شد. ۱