es
Feedback
اَشَه

اَشَه

Ir al canal en Telegram

برای نوشتن که اولین و آخرین سنگر است. اَشَه یعنی راستی، یعنی حقیقت!

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
378
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+4130 días
Archivo de publicaciones
حق مقاومت در اندیشه سیاسی ایران اخیراً به‌صورت جسته‌وگریخته در حال مطالعه اندیشه سیاسی هستم و در خلال این خوانش‌ها به نکته‌ای جالب برخوردم. ساختار سلطنت در ایران باستان و به‌طور خاص در دوره ساسانی که در آن پیوند دین و دولت، یا به تعبیری اتحاد تخت و آتشگاه، شکل می‌گیرد، هرچند سلطنتی مطلقه و در بسیاری از موارد مبتنی بر تغلب بود، اما در عین حال جامعه را به ایستادگی در برابر شاه ستمکار فرامی‌خواند. به زعم من در اندیشه سیاسی، نوعی درهم‌تنیدگی میان قدرت، دانش و دین به چشم می‌خورد. دین در شرق غالباً یکی از مهم‌ترین منابع جهت‌دهی به اندیشه سیاسی بوده است. بعلاوه می‌توان گفت اندیشه سیاسی در بسیاری از جوامع بازتاب نهاد سیاسی و شخص حاکم است؛ در این اینجا، یعنی پادشاه و حلقه نزدیکان او که به واسطه نفوذشان بر شخص حاکم، بر احوالات کشور نیز اثر می‌گذارند. اما نکته قابل تأمل آن است که با وجود چنین ساختار انحصار‌گرایی (ساختاری که به راحتی می‌توانست اندیشه‌ای در تأیید سلطنت مطلقه تولید کند) در یکی از مهم‌ترین منابع اندیشه سیاسی ایران باستان، یعنی سنت زرتشتی، جامعه به مقابله با فرمانروای ستمگر تشویق می‌شود. در گاهان نیز نوعی حق مقاومت در برابر نیروها و ساختارهایی که اشه و راستی را نابود می‌کنند به رسمیت شناخته شده است. از این منظر، ایرانیان حق دارند در برابر کارگزار یا ساختاری که نظم مطلوب و حیات اَشَون را نابود می‌کند بایستند و ستیز کنند. اساساً غایت اندیشه سیاسی در ایران باستان، رهنمون ساختن انسان به سعادت است و این سعادت از رهگذر پایبندی به اَشه و راستی حاصل می‌شود. «ای هوم زرین، بستیز با فرمانروای ستمکار دروند که سر برافرازد، که پیکر اشون را نابود کند، و زیناوند شو.» (یسنه، هات ۹، بند ۳۱) به گمانم این رویکرد پس از ورود اسلام نیز، این بار در قالب گفتمان شیعی، تا حدی تکرار شد. هرچند منبع اندیشه سیاسی دیگر دین زرتشتی نبود، اما برخی الگوها و جهت‌گیری‌ها شباهت‌های قابل توجهی با گذشته داشتند. متفکران اهل سنت، با نظریه خلافت و تلاش‌هایی که در جهت بسط و حفظ آن صورت می‌دادند، عموماً رویکردی محافظه‌کارانه اتخاذ کردند که به حفظ نظم سیاسی موجود بینجامد. در مقابل، شیعه در بسیاری از موارد مسیر متفاوتی پیمود و رویکردی رادیکال‌تر نسبت به مسئله قدرت سیاسی در پیش گرفت. برای مثال، در میان زیدیان، قیام یکی از شروط اساسی احراز امامت به شمار می‌رود. همچنین در سنت شیعه اثناعشری، قیام حسین بن علی به نمادی از مشروعیت مقاومت در برابر حاکم مستبد و نامشروع تبدیل شده. از همین رو، به زعم من، ایران پس از اسلام، همان‌گونه که در بسیاری از حوزه‌های فکری و فرهنگی وامدار سنت ایران پیش از اسلام بوده، در این مورد نیز بی‌تأثیر از آن میراث نبوده است. هرچند منابع و مبانی نظری تغییر کرده‌اند، اما در نهایت هر دو سنت به فهمی مشابه از نسبت میان عدالت، حدود قدرت و نفی ستم سیده‌اند. این در حالی است که بسیاری از متفکران اهل سنت، خروج علیه حاکم جائر را برنمی‌تابند. اگر بپذیریم که دانش و قدرت در نسبت با یکدیگر شکل می‌گیرند، آن‌گاه می‌توان برخی از قرائت‌های دینی اهل‌سنت را نیز در چارچوب مناسبات قدرت فهم کرد. برای مثال، گزاره‌هایی از این دست که «حاکم ظالم خود در پیشگاه خداوند پاسخگوی اعمالش خواهد بود» یا اینکه «فرمانروای ستمگر بازتاب اعمال مردمان است»، در عمل می‌توانند به توجیه و تثبیت ساختارهای مطلقه و متغلبه یاری رسانند؛ ساختارهایی که بقای خود را در گرو نفی یا محدود کردن هرگونه مقاومت سیاسی می‌بینند. پ‌ن: اشه در دین زرتشتی و اندیشه ایران باستان یه مفهوم چندلایه‌ست و معانی مختلفی داره؛ از راستی و حقیقت گرفته تا نظم کیهانی، قانون هستی، عدالت، درستی، سامان و نظم اخلاقی جهان. «اَشَوَن» هم به کسانی گفته می‌شه که پیرو اشه هستن و سعی می‌کنن خودشون رو با این نظم و راستی هماهنگ کنن. پ‌ن۲: همه اینا رو نوشتم که به یه نتیجه‌گیری ضمنی دیگه هم برسم و اون اینه که اسلام، خیلی بیشتر از اون چیزی که معمولاً تصور می‌کنیم با سنت‌های فکری و فرهنگی ایران باستان و حتی سنت‌های دیگه درآمیخته. وقتی از تداوم ایده ایران حرف می‌زنیم و ایران پس از اسلام یا ایران اسلامی رو هم جزئی از اون می‌دونیم، منظور دقیقاً همینه. یعنی قرار نیست با ورود اسلام همه‌چیز از نو شروع شده باشه یا تمام سنت‌های قبلی یکباره از بین رفته باشن. خیلی از مفاهیم، حساسیت‌ها و شیوه‌های فکر کردن، هرچند با زبان و منابع جدید، به حیات خودشون ادامه دادن. نکته دیگه هم اینه که هرچی بیشتر تو این مسائل غور می‌کنم، بیشتر جنت‌خواه رو می‌فهمم. فارغ از اینکه آدم با همه حرف‌هاش موافق باشه یا نه.

photo content

پنجشنبه، هفتم خردادماه ۱۴۰۵ روز گذشته، به مناسبت عید قربان، در حیاط خانهٔ مادربزرگ، گوسپندی را کشتند. حیوانک، بی‌صدا، آرام و راضی به سرنوشت محتوم خود بود. مراسم، چون روال متداول برگزار گشت؛ پاهای حیوان بسته و چکه‌ای آب به وی حواله شد، سپس کاردها کار خودشان را انجام دادند. پیش از مراسم قربانی، هنگامی که سخن از چگونگی برگزاری آن به میان آمد، یکی از عموهایم داوطلب بود که این کار را انجام دهد، اما نکرد، چراکه ذبح اسلامی اصول و قواعد خود را دارد و حلال‌ و حرام بودنِ گوشتِ جان‌داده وابسته به چگونگی انجام آن است. سلاخی پیش از ظهر آمد، گوسپند را کشت و در حین کشتن، کارش را به حاضران توضیح داد. من با خود می‌اندیشیدم که کارد را چطور گرفتن، کجا را به چه اندازه بریدن و... هیچ تفاوتی به حال آن زبان‌بستهٔ محکوم به مرگ ندارد. چهارپا، چه اسلامی و مطابق قواعد ذبح شود، چه مدرن و سهل، چه ذره‌ذره رگش بریده و اجازه داده شود تا جان دهد، چه بی‌مهابا و در دَم، باز هم در آخر اوست که جان به جان‌آفرین سپرده و خوراک آنانی می‌شود که در طبقه‌بندی حیات از او متکامل‌تر و قدرتمندترند. مهلا می‌گوید من استاد ارتباط‌دادنِ نامربوط‌ترین مسائل به یکدیگرم و در انتها از صبح آفتابی، احوالات درونی و هزار چیز دیگر، راه به مسائل سیاسی می‌برم. راست می‌گوید. این روزها در پاسخ به تحولات سیاسی، جمله‌ی «هرچه که بشود به حال ما تفاوتی نمی‌کند» را از زبان خیلی‌ها می‌شنوم. استیصال، زبونی، نداشتن توانایی و عاملیت، مردم را به بی‌تفاوتیِ محض رسانده. هنگامی که در یک گفتمان سیاسی، جایی برای مردم و نظرات آن‌ها وجود نداشته باشد، جامعه به سمت جبر و سرنوشت‌گرایی حرکت کرده و به یک کلام، تبدیل به چیزی شبیه به همین گوسپند می‌شود. تقدیر را می‌پذیرد، صدایی درنمی‌آورد، دست‌وپا نمی‌زند و آماده است که بارها و بارها قربانی شود. سرِ این مردم را نه کاردها که پنبه‌های نرم و روشنِ قدرت می‌برند. به گمانم ویلیام اوکام بود که می‌گفت مردم یک اصطلاح صوری‌ و چیزی جز فردفردِ انسان‌ها نیست. مردم یعنی من، مردم یعنی تو. مگر مردم چیزی جز ماست؟ و مگر ما چیزی جز قربانی هستیم؟... ما به تناوب مرگ دچار شده و در آن دست‌وپا می‌زنیم. ما در مراسمی که از آنِ ما نیست، به سود کسانی قربانی می‌شویم که بناست با گوشت ما تن‌هایشان را پروار کنند. ما همان مردمی هستیم که برای عبرت‌مان، داستانِ رشادتِ اسماعیل و طاعت‌پذیریِ محضِ ابراهیم را گفته‌اند. و البته که لطفِ خنجرِ ابراهیم به تیز بودنِ احکام است و حاشا اگر جز به نامِ خداوند ببرد و اسماعیل منم، اسماعیل تویی، اسماعیل همان پسرک بلوچ در اتوبوس است با جامعهٔ مستعمل و چشمان مغموم و چهره‌ای که بدین مهم گواهی می‌دهد: «هرچه که بشود به حال ما تفاوتی نمی‌کند.» اسماعیل ما هستیم. ایران اسماعیل است. منتها در روایتی دیگر، در همان بدیلی که آخرش اسماعیل‌ها قربانی شده و در خون خود می‌غلتند.

همه به تصویری شباهت پیدا می‌کنیم که دیگران از ما دارند؛ من تحقیر دیگران را نسب به خودم احساس می‌کردم و خودم هم خودم را تحقیر می‌کردم.
خورخه لوئیس بورخس، بی‌ارزش

کاش برادران و خواهران روشن‌اندیشم یادشان نرود چه را پشت سر گذاشتیم. کاش رزمنده‌هامان قلم به‌دست بگیرند و کلمات را در ذهن‌شان به بند نکشیده و فراموش نکنند که «درآغاز کلمه بود و کلمه خدا.» یگانه سلاح این روزهای ما متن است با گلوله‌‌هایی از واژگان در خشاب جملات. سرت را بالا بگیر رزمنده و به به‌منظور قتل اوهام به سوی آیندگان شلیک کن!

می‌دانید، چیزهایی به سر آدم می‌آید که آدم فقط با گذشت سال‌ها، آن‌ها را می‌فهمد.
خورخه لوئیس بورخس، داستان از زبان روسندو خوارز

چهارم اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ هرچه کوشیدم از نوشتن طفره بروم، نشد. این دو سه خط پیش رو آنقدر ضرورت داشتند که واژگانشان مدام در ذهنم این سو و آن سو می‌رفتند. اتفاقاً من هم، مثل کسی که گلویش به خارش افتاده و از قصد سرفه‌ای می‌کند، خواستم این کلمات را بیرون بریزم، شاید که از شرشان خلاص شوم. مدتی‌ست گلدان آلوئه ورا روی طاقچه خانه مادربزرگم ذهنم را به خود مشغول کرده. گلدانی متوسط با دو شاخه آلوئه ورا که کم‌پشت و خمیده شده‌اند. خاکش کمی بیش از حد لازم مرطوب و ظاهری نه چندان جالب دارند. می‌گویند روزی پدربزرگم بر اثر سرگیجه ناشی از سکته، تعادلش را از دست داد و سعی کرد خودش را به آن گلدان بند کند. نشد. همان‌طور که افتاد، سرش به جایی خورد. افتادن همانا و راهی بیمارستان شدن و متعاقباً مرگ همان. پس از مرگ پدربزرگم، بارها سعی کرده‌اند به این گلدان و گل‌هایش سامان ببخشند، اما گویا نتیجه‌ای نداشته. اکنون این گلدان، حافظه خانگی آن حادثه شده است. گلدانی که با وجود فراموشیِ خاطره‌ی او، با دیدنش یاد تلاش او در لحظات آخر برای ایستادن می‌افتیم. ظهر بود که به اسما می‌گفتم: «ما همه آقاجون را فراموش کردیم. انسان به همه چیز عادت می‌کند.» اما شاید زود نتیجه گرفتم. گلدان آلوئه ورا در واقع خودِ ما هستیم؛ آخرین حلقه‌های اتصالی که او را به زندگی وصل می‌کردند، همان‌گونه که عمو نیز می‌گفت، از آخرین خواسته‌هایش بازگشت به خانه و دیدن فرزندان و نوه‌هایش بوده. آقاجون می‌خواست به مدد ما بایستد. ما اما گلدان‌های کوچکی در طاقچه جهان بودیم و ناتوان. سرانجام مرگ او را به زمین انداخت. اما پس از او، آلوئه‌وراهایش دیگر به طراوت و شادابی سابق نشدند، با وجود رطوبت فراوان. همان بذر‌هایی که روزی با دست خود کاشت و رشدشان را تماشا کرد، جای خالی‌اش را در واپسین لحظات خداحافظی، برای همیشه حفظ می‌کنند.

اقتدار در خود آدم نهفته است، نه در منطق و گفتار او.
خورخه لوئیس بورخس، گوایاکوئیل

photo content

شانزدهم فروردین ماه ۱۴۰۵

عید ۱۴۰۵ - نیرا.m4a3.44 MB

عزیزای من مراقب خودتون باشید.

مصائبی که چاره ناپذیرند، با شکیبایی تحمل می‌شوند، ولی وقتی فکر رهایی از آنها مطرح می‌شود، غیر قابل تحمل می‌شوند.
الکسیس دو توکویل

قاعده زندگی را استثنا تغییر می‌دهد. قاعده زندگی را نادره‌گان تغییر می‌دهند! حکمت الله ملا صالحی

من شدیداً معتقد به جریان و رویکردهای میان‌رشته‌ای‌ام. اگر از موضعی که در آن قرار دارم، یعنی به‌عنوان یک دانشجوی دونِ تاریخ، بخواهم مسئله را بررسی کنم، باید بگویم یکی از انتقادات وارده بر ما تاریخی‌ها این است که بسیار منزوی هستیم؛ افزون بر این، در پذیرش آرای افراد از دیگر رشته‌ها نیز رواداری چندانی نداریم. از آنجا که بازیگر اصلی میدان تاریخ انسان است و انسان ابعاد گوناگونی دارد، بهره‌گیری از علومی مانند روانشناسی، جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی برای ما بایستی امری ناگزیر باشد. بسیاری از مسائل وجود دارند که به‌واسطه‌ی علم تاریخ تعریف نمی‌شوند، بلکه باید به شیوه‌های دیگری به آن‌ها پرداخته شود. این امر از آن جهت اهمیت دارد که در توجیه بسیاری از رویکردها، انقلابات یا اتفاقات اجتماعی، ناگزیر باید به اصول و قاعده‌های روانشناسی، جامعه‌شناسی یا حتی ترکیبی از این رشته‌ها، مانند روانشناسی اجتماعی، رجوع کنیم. با این رویکرد می‌توانیم توجیه مناسب‌تری برای پدیده‌ها بیابیم. برای مثال، مسئله یهودستیزی نازی‌ها و تلاش آنان برای بسط این ایده در جامعه آلمان همواره برای من جالب بوده و کوشیده‌ام با اتکا به پیش‌زمینه‌های خود، این مسئله را از منظر تاریخی بررسی کرده و توضیح دهم که چنین جریاناتی چگونه شکل گرفته و گسترش یافته‌اند. امروز توانستم با استفاده از مجموعه‌ای از اصول روانشناسی و در کنار اصلِ «رویکرد اجتماعی به مثابه یک روایت» که خود به آن معتقدم، توضیحی درخور برای برخی جریان‌ها بیابم؛ جریان‌هایی که غالباً برآمده از یک روایت (ایدئولوژیک) هستند. برای نمونه، در جریان یهودستیزی، «یهودی» به‌مثابه‌ی یک دیگریِ ستیزه‌جو، نااهل و ناانسان در نظر گرفته شده و روایت می‌شود. روایت‌هایی که به‌مثابه‌ی کمک‌دستِ ایدئولوژی تعریف می‌شوند، از طریق تکرار مداوم و بهره‌گیری از انواع شیوه‌های رتوریک تثبیت شده و به‌تدریج هنجارهای شناختی خاص خود را تولید می‌کنند. در نتیجه، ممکن است فرد در مواجهه با تعارض میان بخشی از اصول رایج انسانی و اعمالی که به‌واسطه‌ی روایت ایدئولوژیک و نگاه ایدئولوگ‌ها تعریف می‌شوند، دچار ناهماهنگی شناختی شود. برای کاهش این ناهماهنگی شناختی، فرد گاه به تعدیل یا بازتعریف نگاه‌های پیشین خود مبادرت می‌ورزد. در خصوص افراطیون، می‌توان گفت زمانی که مرعوبانِ ایدئولوژی برای حصول اهداف خود و قرار گرفتن در مسیر تعریف‌شده، تجربه‌های دردناک و هزینه‌زا را متحمل می‌شوند، ایدئولوژی برای آنان جذابیت بیشتری می‌یابد. این وضعیت آنان را درگیر فرایند «توجیه کوشش و جدیت» می‌کند؛ فرایندی که طی آن، رنج و هزینه‌های متحمل‌شده به عاملی برای تعمیق تعهد ایدئولوژیک بدل می‌شود. در چنین فرایندی، مناسبات اجتماعیِ تعریف‌شده‌ی موجود با وجود مضرات فردی، مشروعیت می‌یابند. همچنین باید توجه داشت که عامل تمایز گروه‌ها از یکدیگر، روایتی است که ارائه می‌دهند. هر گروه از خلال روایت خود معنا می‌گیرد؛ بنابراین هنگامی که به گروهی تعلق داریم، متعاقباً و به‌صورت اتوماتیک، بسیاری از باورهای حاکم بر آن را می‌پذیریم. فلذا، می‌توان ادعا کرد که تمامی این تحولات در استحاله‌ی روایت رخ می‌دهند؛ استحاله‌ای که در آن، روایت نه‌تنها بازتولید می‌شود، بلکه به‌طور مستمر در تعامل با کنشگران و ساختارهای اجتماعی دگرگون می‌گردد.

ارائه‌ی یک کلان‌روایت قابل درک برای عموم، به‌ویژه در جوامع پلی‌اتنیک و متکثر، امری به‌غایت دشوار است. به گمانم یکی از دلایلی که وحدت معنایی در ایران عمدتاً از طریق دین تأمین شده، همین دشواری در تولید و تثبیت کلان‌روایتی فراگیر و قابل‌قبول برای طیف‌های متنوع اجتماعی باشد. متاسفانه، همچنان نسبت به میزان اهمیت روایت در جریان‌سازی و، متعاقباً، نقش آن در ماندگاری جریان آگاهی کافی وجود ندارد.

از سخنرانی هایی که تو هفت لایه استعاره و کنایه پیچیده شدن خسته شدم. از نطق‌های تو خالی خسته شدم.

انحطاط زبانی پیامد استبداد است انحطاط زبانی پیامد استبداد است. استبدادی که با زبان و توسط رسانه‌ها اعمال می‌شود. رسانهٔ رسمی کشور فرهنگ ما را تحریف می‌کند. مثلا به‌جای «ملانصرالدین» می‌گوید «نصرالدین» و هیچ‌کس اعتراضی نمی‌کند. یعنی کلمهٔ «ملا» را از زبان فارسی حذف می‌کنند. این استبداد است و نه دموکراسی. تلویزیون در حال پخش راز بقا «آخوندک» نشان می‌دهد و اسمی لاتین به‌جای آن به‌کار می‌برد. درحالی که ما فارسی‌زبانان به آن جانور می‌گوییم آخوندک. رقص را می‌گوید حرکات موزون. این رسانه در حال حذف این کلمات از زبان فارسی است. این کار استبداد است نه دمکراسی. محمد دهقانی مجلهٔ مدیریت ارتباطات، شماره ۹۷ @shekoftandaraftab

نمایی از تألیفات و ترجمه‌های دکتر محمد دهقانی.
+1
نمایی از تألیفات و ترجمه‌های دکتر محمد دهقانی.

دکتر محمد دهقانی را از «شب‌های بخارا» در دانشکده ادبیات به یاد دارم؛ جایی که هم متفاوت ظاهر و هم متفاوت سخن گفت، بی‌ مجیزگویی. آن شب، حضور و کلامش در ذهنم حک شد. آدم حسابیِ این مملکت باید مردم را کنار خود داشته باشد، و به گمانم ایشان دارند. آثارشان گواهی روشن بر دقت، و نگاه عمیقشان است؛ کارهایی که خواندنشان را بی‌تردید پیشنهاد می‌کنم. به حال این مملکت افسوس و هم‌زمان به چنین نجابت و استواری‌ای غبطه می‌خورم.