en
Feedback
قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Open in Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
314
Subscribers
-124 hours
-57 days
+2830 days
Posts Archive
این شعر محشره:)))

گفتم كه با فراق مدارا كنم، نشد يک روز را بدون تو فردا كنم، نشد در شعر شاعران همه گشتم كه مصرعى در شان چشم هاى تو پيدا كنم، نشد گفتند عاشق كه شدى؟ گريه ام گرفت ميخواستم بخندم و حاشا كنم، نشد بيزارم از رقيب كه تا آمدم تو را از دور چند لحظه تماشا كنم، نشد شاعر شدم كه با قلم ساحرانه ام در قاب شعر، عشق تو را جا كنم، نشد _سجاد سامانی_

چقدر دوست دارم بیشتر درمورد داستانت بدونم:)))

Repost from Novea
photo content

وای وای چقدر حق گفتی😂👍

Repost from Novea
هنوز‌تصمیم نگرفتم بکشمش یا نه

Repost from Novea
نویسنده بودن خیلی سخته فکر کن دلت میخواد کاپل اصلی کتابتو به هم برسونی ولی یکیشون سرنوشتش نامعلومه

خیلی وقت بود سرودنگاشتم ننوشته بودم:))

«مهرِ انتظار» آرامِ جانم؛ کافی‌ست لحظه‌ای به قَلبم بنگری تا ببینی چگونه نامَت، تمامِ آن را فَتح کرده است. حال، به انتظار گرما
«مهرِ انتظار»
آرامِ جانم؛ کافی‌ست لحظه‌ای به قَلبم بنگری تا ببینی چگونه نامَت، تمامِ آن را فَتح کرده است. حال، به انتظار گرمای وجودت امید را میانِ دستانم می‌فشارم؛ تا مَباد آن امیدِ نیم‌جان نیز از دستم برود. مَگر انتظاری زیباتر از رسیدن به تو هم وجود دارد، عزیزکم؟ آه..آرامِ جانم؛ هَر روز، گلبرگ‌های امیدم یکی‌یکی فرو می‌ریزند.. وَ با فرو افتادنشان، تِکه‌ای از مَن نیز فرو می‌پاشد.. اما، بِه گمانم هَمان قلبی که مهرِ تو بَر آن جاودانِه شده، نِمی‌گذارد این ویرانی کامل شود. وَ با هَمان چند گلبرگِ باقی، یقین دارم که روزی نامَم را صِدا خواهی زد. #سرود_نگاشتم

امیدوارم همونقدر که من دوستش دارم شماهم دوستش داشته باشید✨

بچه ها یه چیزی نوشتم:)

بچه ها چند وقته که روزهام درهم و برهم شده.. یکم بهم وقت بدید تا یه نظم کوچولو بهشون بدم و دوباره پر انرژی برگردم:)))✨ قول میدم از فردا شروع کنمممم

چقدر بخاطر فوت اکبر عبدی غمگینم:)

:)))))))))))))

البته امیدوارم قرمز باشه😂✨

اون رنگ قرمزهههههههه:)

https://t.me/ba_ghalam/1819 او هیجان را در رگ هایت به جای خون در جریان می آورد. با نگاه کردن به او ضربان قلب و فشار خونت افزایش پیدا میکند گویی عاشق او شده است. او به خوبی رنگ خون را پنهان میکند. لازم است بگویم چقدر رنگ جذابی است. سلاممم😭🫶 خیلی این تمرین هایی میذارید قشنگ جالب و متفاوتن خیلی واضح نوشتم و فکر کنم خوب هم نشد اما دلم میخواست بنویسم این تمرین رو

Repost from مدعی .
فور کنید ، درمورد وایبی که از چنلتون میگیرم . چند خطی بنویسم . 📜☕️
عضو باشید . گپ حمایتی .

عروسک گردان - اون سوکیم «عروسک گردان» نوشته‌ی اون-سو کیم، رمانی است که به دنیای پنهان قاتلانی که در کره‌ی‌جنوبی فعالیت می‌کنند، می‌پردازد. این داستان پیچیده و تاریک و در عین‌حال طنزآمیز، قراردادهای ژانر ادبی تریلر را به چالش می‌کشد، و روایتی سرگرم‌کننده، خوش‌خوان، تفکربرانگیز و پر از کشمکش را عنوان می‌کند. قهرمان داستان «عروسک گردان»، جوان یتیمی به نام ریسنگ است که به‌وسیله‌ی قاتلی کارکشته به نام الدراکون، در ستاد جنایی «کتابخانه»، بزرگ‌شده است. @ocbooks