en
Feedback
قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Open in Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
310
Subscribers
-424 hours
-257 days
+3330 days
Posts Archive
جودی عزیز، یاد بگیر از چیزهای کوچک لذت ببری؛ از یک روز آفتابی، از یک کتاب خوب، از خنده‌ای که بی‌دلیل می‌آید. زندگی از همین چیزهای ظاهراً کم‌اهمیت ساخته شده است. اگر آن‌ها را نبینی، چیز مهم‌تری هم نخواهی دید. _نامه‌ی بابا لنگ دراز به جودی.

_فقط هست که بگوید من هنوز نمرده‌ام.
_فقط هست که بگوید من هنوز نمرده‌ام.

سلامَت گویم از راهی دور، با دِلی امیدوار به دیدارَت..

آنها؛ مرکزِ همه چیزِ من‌اَند.
آنها؛ مرکزِ همه چیزِ من‌اَند.

دشواری ها زیاد است و نامَردانه؛ گریبانِ مَنِ تنها را گرفته‌اند.

صِداهایی آشنا اطرافتش را احاطه کرده بود.. هرچه نگاه میکرد، کسی را نمی‌دید. شاید باید کمی نزدیک‌تر می‌رفت؛ درونِ خودش؟ صِداها؛ فریاد می‌زدند و فریاد می‌زدند. کمک می‌خواستند؟ کمی برایش سخت بود باورکند تمام آن صِداهای آشنا، صدای خودش است.
#خطوط_بی‌هوا

_مثلِ هنر..
_مثلِ هنر..

جودیِ کوچک من، زندگی چیزی نیست که فقط از کنارش عبور کنیم؛ باید گاهی بایستیم، نفس بکشیم و به اطراف نگاه کنیم. آدم اگر تمام عمرش را صرف «رسیدن» کند، ممکن است هرگز «داشتن» را تجربه نکند. خوشبختی اغلب درست زیر پاهای ماست، نه در دوردست‌ها. _نامه‌ی بابا لنگ دراز به جودی.

شعر هایم جز خودش دست همه چرخید و حِیف آن که بایستی بخواند مصرعی از مَن، نخواند. _زهرا عسگری_

_ویلیام شکسپیر_
_ویلیام شکسپیر_

زیبایی این افراد اتفاقی و بی سبب نبود.
زیبایی این افراد اتفاقی و بی سبب نبود.

شبانگاه بود و مَن، از قِصهٔ چشمانت بی‌خواب بودم.. وَ چه قصه‌ای زیباتر از تو؛ که مَرا بی‌خوابِ خویش کرده است.
#سرود_نگاشتم

به زودی از، میراثِ سایه ها.:))

Coming soon...
Coming soon...

اولین پوستر رمانم درست شد:))))✨

این به معنای دوست داشتن خود است.
این به معنای دوست داشتن خود است.

چطور میتوانم برای آنها دلیل قانع کننده بیاورم؟ به دنیا بگویم که صبرکن تا درس و دانشگاه من به پایان برسد و شغلی مناسب پیداکنم، پولدار شوم و تورا سروسامان دهم.

چگونه آدمی میتواند این چنین زیبا باشد؟ مگر نه اینکه زیبایی، خودِ تویی؟
#سرود_نگاشتم

همه‌ی آن چشم‌های عجیب به من خیره بودند.. چون غریبه‌ای به من زل زده بودند. آن‌قدر که خودم هم شک کردم: من که هستم؟ نمی‌دانم؛ صدها مردمک تیره درونِ بادام‌های سفید، بی‌آن‌که لحظه‌ای درنگ کنند، بر من متوقف بودند، وَ هوا، با همان مردمک‌های تیره، به زندانی سرد تبدیل شد..
#خطوط_بی‌هوا

در یک نگاه، حرف های بسیاری می‌تواند نهفته باشد.
در یک نگاه، حرف های بسیاری می‌تواند نهفته باشد.