قصهگویِ ویندریا.
前往频道在 Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
显示更多未指定国家未指定类别
309
订阅者
-124 小时
-97 天
+2230 天
帖子存档
«گرمایِ یک نام»
آه جانِ جانان! تو؛ بهسانِ گرمای آفتابی که زِ طلوعِ صبح، زندگی را بر من به جریان میاندازی. تو؛ ادامهی همان نوری، که سایهام را کوتاه میکند، وَ مرا زِ تاریکی جهان نجات میدهد. چگونه میشود بهسانِ زیباییِ آن چشمان، گلزاری نباشد؟ ای جانِ جانانِ من! همینقدر نزدیکِ من بمان، که این زندگی، اگر تو نباشی مرا در زندانِ سیاهی.. اسیر میکند. #سرود_نگاشتم
جودی عزیز،
یاد بگیر از چیزهای کوچک لذت ببری؛ از یک روز آفتابی، از یک کتاب خوب، از خندهای که بیدلیل میآید. زندگی از همین چیزهای ظاهراً کماهمیت ساخته شده است. اگر آنها را نبینی، چیز مهمتری هم نخواهی دید.
_نامهی بابا لنگ دراز به جودی.
صِداهایی آشنا اطرافتش را احاطه کرده بود..
هرچه نگاه میکرد، کسی را نمیدید.
شاید باید کمی نزدیکتر میرفت؛ درونِ خودش؟
صِداها؛ فریاد میزدند و فریاد میزدند.
کمک میخواستند؟
کمی برایش سخت بود باورکند تمام آن صِداهای آشنا، صدای خودش است.
#خطوط_بیهوا
جودیِ کوچک من،
زندگی چیزی نیست که فقط از کنارش عبور کنیم؛ باید گاهی بایستیم، نفس بکشیم و به اطراف نگاه کنیم.
آدم اگر تمام عمرش را صرف «رسیدن» کند، ممکن است هرگز «داشتن» را تجربه نکند.
خوشبختی اغلب درست زیر پاهای ماست، نه در دوردستها.
_نامهی بابا لنگ دراز به جودی.
شعر هایم جز خودش دست همه
چرخید و حِیف
آن که بایستی بخواند مصرعی از مَن، نخواند.
_زهرا عسگری_
شبانگاه بود و مَن، از قِصهٔ چشمانت بیخواب بودم..
وَ چه قصهای زیباتر از تو؛
که مَرا
بیخوابِ خویش کرده است.
#سرود_نگاشتم
