en
Feedback
قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Open in Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
309
Subscribers
-124 hours
-97 days
+2230 days
Posts Archive
سعدی زیادی واقع گراست دوستان.

جهان ای برادر نمانَد به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت..

-خواندنی ها کم نیست..

دوستای عزیزم؛ درحال حاضر درحال ویرایش پارت های اولیه هستم، قراره یکسری چیزها تغییر کنه بلکه روند داستان بهتر پیش بره✨ به محض تموم شدنِ ویرایش پارت اول اینجا میزارمش.=)🤝 ممنونم از همراهیتون🫠💖

اینم از کتابی که قراره امروز شروعش کنم=)✨
اینم از کتابی که قراره امروز شروعش کنم=)✨

بُگذار بهم بگویند دیوانه! آنها که نمی‌فهمند داشتن فراغ چشمانی به زیبایی آسمان شب، چه برسر آدمی میاورد.. دیوانه شدن از پی تو، شرف دارد بر عاقلیِ بدون تو.
#سرود_نگاشتم

_صادق هدایت_
_صادق هدایت_

باران همچنان می‌بارید و خیابان‌ها خیس و خاموش بودند. هر قدم که برمی‌داشت، صدای قلبش بلندتر از هر صدای دیگری می‌زد. حس می‌کرد چیزی پشت سرش حرکت می‌کند، اما وقتی نگاه می‌کرد، جز تاریکی و انعکاس نور چراغ‌ها چیزی نبود. ذهنش پر از گیجی و هراس بود؛ نمی‌توانست تشخیص دهد کدام سایه واقعی است و کدام ساخته‌ی ذهن خودش است. او نفس‌هایش را حبس کرده بود و دست‌هایش روی چاقو محکم شده بود. هر بار که به قدم بعدی فکر می‌کرد، تپش قلبش شدیدتر می‌شد، و ذهنش پر از تصویرهایی از صحنه‌ای که هنوز رخ نداده بود، می‌شد؛ لحظه‌ای که همه چیز مشخص خواهد شد، و انتقام نزدیک است. صدای خش‌خش برگ‌ها روی زمین، نور کوتاه چراغ‌ها، همه چیز مانند هشدارهایی مبهم و بی‌نام بود. هر قدم، هر نفس، او را نزدیک‌تر به هدف می‌کرد و در عین حال اضطراب و هیجان خون‌آلودش را بیشتر می‌کرد. او نمی‌توانست توقف کند؛ حتی یک لحظه تأخیر می‌توانست همه چیز را خراب کند. چند ثانیه بعد، رسید به درِ خانه. دستش هنوز روی چاقو بود و نفسش بریده و تند بود. قلبش مثل طبل می‌زد، و در همان ضربان‌ها، زمان کشیده و کند می‌شد. ذهنش می‌دانست که لحظه رویارویی نزدیک است و او آماده‌ی آن است. او دستش را روی دستگیره گذاشت و قبل از ورود، یک بار دیگر همه چیز را مرور کرد؛ سکوت، تاریکی، هیجان، و هراس. بعد، در آرام باز شد و او وارد خانه شد، جایی که لحظه انتقام و رویارویی واقعی انتظارش را می‌کشید..
#راه‌بی‌پایان

آماده‌اید پارت بعدیو بزارم؟🌝🪽

بله، اون منممممم

یک نفر کتاب جدید خریده و خیلییی خوشحالههههه

این قسمت از کتابِ"مرگ ایوان ایلیچ"رو خیلی دوست داشتم:)

حالا همه چیز تموم شده و فقط مرگ برام مونده.
حالا همه چیز تموم شده و فقط مرگ برام مونده.

صدای خنده هایش همه جا پیچیده بود.. گاهی به حال او غبطه میخوردم، چطور انقدر آسوده خاطر بود؟ خنده هایش، به‌گونه‌ای از ته دل بود گویی هیچ غصه ای او را نمی آزُرد. وَ وقتی از او سؤال میشد که چطور اینگونه شاد است با لبخندی زیبا میگفت:«مشکلات عاشق این هستن که بهشون توجه کنی، اما من کسی نیستم که اینکارو بتونه انجام بده، چه چیزی وقتی برات مهم نیست قدرت اینو داره که روت اثر بزاره؟»
#خطوط_بی‌هوا

این چند روزم که میبینید اینجا خیلی خلوت شده بخاطر همین کتابه🫠👐

منم تعریفشو از خیلیا شنیدم برای همین خیلی دوست داشتم بخونمش=)🤝 و درموردش باید بگم که بله، کتاب خیلی خفنیه، جز یکی از شاهکارهای تولستوی هست.✨ همینطور که از اسمش مشخصه، این کتاب درباره مردی به اسم ایوان ایلیچ هست که واقعا مرد خیلی خوبیه ما تو این کتاب درمورد زندگی ایوان و مشکلات سختی که باهاشون روبه رو میشه رو میخونیم درآخر اینکه کتاب خیلی خوبیه، منو که خیلی به خودش جذب کرد🥲 تولستوی طوری درمورد ایوان نوشته که من بشخصه تو هر خطش احساس همدردی باهاش میکردم و بشدت براش دلسوز شدم:)👐

‌ این کتابه مرگ ایوان ایلیچو منم دوست داشتم بخونم تعریفشم شنیدم🤓 تو که گرفتیش چطوره؟؟👀

وَ الان سال ۱۴۹۷ است.
وَ الان سال ۱۴۹۷ است.

_کی گفته هرکی قدرت داره حتما باید قهرمان باشه؟

ری‌اکتاتون کمه بهم انرژی واسه نوشتن پارت بعدیشو نمیده🤌🏻💔