en
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
325
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-930 days
Posts Archive
هدیه از طرف حضرت صبح
هدیه از طرف حضرت صبح

یکی می زند، یکی را می خوریم

حیوان که در دره‌صوف است واقعی است کی ها اینجا در آنجا زندگی می کنند؟

صلاح الدین منطقی... بلی دقیق خواندین صلاح الدین منطقی بود که مرا با این آدم آشنا کرد؛ می دانید چگونه؟ در یکی از ایام زمستان که سخت می گذشت و در یک گوشه‌ی صندلی جز خوابیدن و خوردن کاری دیگری نداشتم، در گروپ « خانه داستان بلخ » لینک گذاشته شد بنام «برنامه ادبیات جهان» از طرف همین آدم خیرخواه. منی که مدتهای طولانی بود بابت از دست دادن پدرم اول و دوم دور شدن از دوستانم و اینکه در گوشه‌ی خانه خود را در زندانی کرده بودم رنج می بردم؛ هیچ کتابی نخوانده بودم در آن مدت. اما ثبت نام در این برنامه با رهنمایی آقای منطقی دنیایم و روز هایم دگرگون شد و دوباره کم کم آغاز کردم به فعالیت و کتاب خواندن وغیره... تا اینکه روز مصاحبه برنامه رسید و بعد مصاحبه چند وقت بعد ایمیل دریافت کردم که در آن برنامه قبول شده‌ام. آه که چی شوق و ذوق داشتیم هرکس سر راهم برابر می‌شد برایش می گفتم فلانی جای قبول شده ام؛ بعدها کمی نگرانی من را گرفت که کتاب ها اگر سافت باشد چی؟ اگر کتاب ها به گونه‌ی سافت باشه چشم درد خواهیم شد. اما بعد از گذشت زمان و آشنایی ما با استاد «طاهر احمدی» بعدش با استاد بی‌نظیر و یگانه‌ی ما «ضیافت الله سعیدی» و مرور چند جلسه: استاد گفتن که ما از کابل کتاب می فرستیم تا شما مطالعه کنید. وای که همه‌ی ما شوق و ذوقمان زیاد شده بود. این کتابها از آنجایی که یادم مانده از این قرار بودن: گلنار و آینه قلعه حیوانات مرگ ایوان ایلیچ بخارایی من ایل من ساعت شوم پدران و پسران لبه تیغ جنگ چهره زنانه ندارد و در اخیر «آخرین انار دنیا» با نام این کتاب و نرم نویسنده‌اش آشنا بودم، اما همیشه فکر می کردم که ایشان از ادبیات ایران یا هم افغانستان است؛ اما در «برنامه ادبیات جهان» بود که فهمیدم این شخص نفیس مربوط ادبیات کوردستان عراق می شود. کتاب که آنقدر علاقه نداشتم بخوانمش؛ اما با خواندن آن دیگر اشک می ریختم و آه که چقدر این سرزمین کوردستان درد دیده و رنج دیده بود و هیچ فرقی با افغانستان نداشت. من دوران مکتب بود که از سمت قرطاسیه فروشی های که مقابل «غضنفر» بود می گذشتم که در یکی از آن کتابخانه ها دم دروازه‌اش به ردیف چند کتابی چیده شده بود و یکی از آنها همین کتاب «آخرین انار دنیا» بود‌. من یک عادت دارم نمی دانم زشت است یا خوب کتاب های که زیاد پیام مانده شده باشد را نمی خوانم، پشت آن عده کتابها می روم که خوانده نشده باشند. اما آشنای با «بختیار علی» و آنکس که پلِ شده تا ما از او بخوانیم «مریوان حلبچه‌ی» که به گونه‌ی فوق العاده آثار او را و مخصوصاً ادبیات کورد را به زبان پارسی آشنا نموده است. باید دست این هردو را بوسید.

صلاح الدین منطقی... بلی دقیق خواندین صلاح الدین منطقی بود که مرا با این آدم آشنا کرد؛ می دانید چگونه؟ در یکی از ایام زمستان که سخت می گذشت و در یک گوشه‌ی صندلی جز خوابیدن و خوردن کاری دیگری نداشتم، در گروپ « خانه داستان بلخ » لینک گذاشته شد بنام «برنامه ادبیات جهان» از طرف همین آدم خیرخواه. منی که مدتهای طولانی بود بابت از دست دادن پدرم اول و دوم دور شدن از دوستانم و اینکه در گوشه‌ی خانه خود را در زندانی کرده بودم رنج می بردم؛ هیچ کتابی نخوانده بودم در آن مدت. اما ثبت نام در این برنامه با رهنمایی آقای منطقی دنیایم و روز هایم دگرگون شد و دوباره کم کم آغاز کردم به فعالیت و کتاب خواندن وغیره... تا اینکه روز مصاحبه برنامه رسید و بعد مصاحبه چند وقت بعد ایمیل دریافت کردم که در آن برنامه قبول شده‌ام. آه که چی شوق و ذوق داشتیم هرکس سر راهم برابر می‌شد برایش می گفتم فلانی جای قبول شده ام؛ بعدها کمی نگرانی من را گرفت که کتاب ها اگر سافت باشد چی؟ اگر کتاب ها به گونه‌ی سافت باشه چشم درد خواهیم شد. اما بعد از گذشت زمان و آشنایی ما با استاد «طاهر احمدی» بعدش با استاد بی‌نظیر و یگانه‌ی ما «ضیافت الله سعیدی» و مرور چند جلسه: استاد گفتن که ما از کابل کتاب می فرستیم تا شما مطالعه کنید. وای که همه‌ی ما شوق و ذوقمان زیاد شده بود. این کتابها از آنجایی که یادم مانده از این قرار بودن: گلنار و آینه قلعه حیوانات مرگ ایوان ایلیچ بخارایی من ایل من ساعت شوم پدران و پسران لبه تیغ جنگ چهره زنانه ندارد و در اخیر «آخرین انار دنیا» با نام این کتاب و نرم نویسنده‌اش آشنا بودم، اما همیشه فکر می کردم که ایشان از ادبیات ایران یا هم افغانستان است؛ اما در «برنامه ادبیات جهان» بود که فهمیدم این شخص نفیس مربوط ادبیات کوردستان عراق می شود. کتاب که آنقدر علاقه نداشتم بخوانمش؛ اما با خواندن آن دیگر اشک می ریختم و آه که چقدر این سرزمین کوردستان درد دیده و رنج دیده بود و هیچ فرقی با افغانستان نداشت. من دوران مکتب بود که از سمت قرطاسیه فروشی های که مقابل «غضنفر» بود می گذشتم که در یکی از آن کتابخانه ها دم دروازه‌اش به ردیف چند کتابی چیده شده بود و یکی از آنها همین کتاب «آخرین انار دنیا» بود‌. من یک عادت دارم نمی دانم زشت است یا خوب کتاب های که زیاد پیام مانده شده باشد را نمی خوانم، پشت آن عده کتابها می روم که خوانده نشده باشند. اما آشنای با «بختیار علی» و آنکس که پلِ شده تا ما از او بخوانیم «مریوان حلبچه‌ی» که به گونه‌ی فوق العاده آثار او را و مخصوصاً ادبیات کورد را به زبان پارسی آشنا نموده است. باید دست این هردو را بوسید.

این آدم را چقدر می شناسین؟ مثل دست گل که به دستش است دوست داشتنی است

photo content
+2

آغاز دو کار نو
+2
آغاز دو کار نو

زیبایی‌های امروز و آنجا آفتاب من، حضرت شمس من، صبح من به من نگاه می کنند و خورشید من

photo content
+3

گفت: «نامزد شدی؟» گفتم: «نه». آغاز زندگی و تولد از نو و یافتن کوثر که با کلی سختی توانست با عقیده‌ها و باورهای خانواده و اطرافیانش بجنگد، اما زمانی که آن را به دست آورد، از پا درآمد و افسردگی او را فرا گرفت. اما از این به بعد نمی‌خواهد چنین باشد. با تمام سختی، همان‌طور مثل سابق، سالم خواهد بود، می‌جنگد و تمام ماجراهای زندگی‌اش را دوست خواهد داشت.

صبح بخیر بر زندگی جدید که از امروز آغاز می شود🫠 10/5/1405

sticker.webp0.24 KB

هیچ وقت دوست نداشته‌ام کلمه زشت به دهان خود بیاورم حس می کنم که شخصیتم را از بین می برد ولی این نفر که می خندد اعصاب من را هم بهم می ریزد

مه چقدر جدی حرفیدم این نفر خدا لعنتت کند می خندی و به کانال من هم پیدا شده‌ی

به پکه آویزان کردم 😶‍🌫 رزما زنگ زد یک دم خاطرات خوب همه‌چیز به ذهنم گذشت...

Repost from – Nova –

+1


قربان خدایم شوم🥹 همیشه برای من یک روز پرماجرا خلق می کنپ

Repost from N/a
زنی که شعر می‌فهمد جهانی ناب می‌خواهد به تندیسِ تنش ابریشمِ مهتاب می‌خواهد به شوق دیدن خوشبختی‌اش در قصرِ آیینه دلی شیدا، قدی رعنا، رخ جذاب می‌خواهد هنوز آن دختر شیطان و بازی‌گوش دیروزی‌ست زنی که فارغ از غم‌ها دلی شاداب می‌خواهد همان زن که برای پرسه‌های خیس بارانش فروغ و شاملو و قیصر و سهراب می‌خواهد کنار آب و آن‌سوتر کنار جنگلی سرسبز به یادِ بچگی بین درختان تاب می‌خواهد که تابش را ببندی و به روی او بخندی و بدانی عاشقی کردن کمی آداب می‌خواهد #شهرداد_میدری