«پایا، Paya»
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
324
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-930 days
Posts Archive
324
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم در لباسِ فقر کارِ اهلِ دولت میکنم تا کی اندر دام وصل آرم تَذَروی خوشخِرام در کمینم و انتظار وقتِ فرصت میکنم واعظِ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن در حضورش نیز میگویم نه غیبت میکنم با صبا افتان و خیزان میروم تا کویِ دوست و از رفیقان ره استمدادِ همت میکنم خاکِ کویت زحمت ما برنتابد بیش از این لطفها کردی بتا، تخفیفِ زحمت میکنم زلفِ دلبر دامِ راه و غمزهاش تیرِ بلاست یاد دار ای دل که چندینت نصیحت میکنم دیدهٔ بدبین بپوشان ای کریمِ عیبپوش زین دلیریها که من در کُنجِ خلوت میکنم حافظم در مجلسی دُردیکشم در محفلی بنگر این شوخی که چون با خلق، صنعت میکنم #حافظ
324
ای ضیاء الحق حسام الدین بیار این سوم دفتر که سنت شد سه بار بر گشا گنجینهٔ اسرار را در سوم دفتر بهل اعذار را قوتت از قوت حق میزهد نه از عروقی کز حرارت میجهد این چراغ شمس کو روشن بود نه از فتیل و پنبه و روغن بود سقف گردون کو چنین دایم بود نه از طناب و استنی قایم بود قوت جبریل از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق وجود همچنان این قوت ابدال حق هم ز حق دان نه از طعام و از طبق جسمشان را هم ز نور اسرشتهاند تا ز روح و از ملک بگذشتهاند چونک موصوفی به اوصاف جلیل ز آتش امراض بگذر چون خلیل گردد آتش بر تو هم برد و سلام ای عناصر مر مزاجت را غلام هر مزاجی را عناصر مایهاست وین مزاجت برتر از هر پایه است این مزاجت از جهان منبسط وصف وحدت را کنون شد ملتقط ای دریغا عرصهٔ افهام خلق سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق ای ضیاء الحق به حذق رای تو حلق بخشد سنگ را حلوای تو کوه طور اندر تجلی حلق یافت تا که می نوشید و می را بر نتافت صار دکا منه وانشق الجبل هل رایتم من جبل رقص الجمل لقمهبخشی آید از هر کس به کس حلقبخشی کار یزدانست و بس حلق بخشد جسم را و روح را حلق بخشد بهر هر عضوت جدا این گهی بخشد که اجلالی شوی وز دغا و از دغل خالی شوی تا نگویی سِرّ سلطان را به کس تا نریزی قند را پیش مگس گوش آنکس نوشد اسرار جلال کو چو سوسن صدزبان افتاد و لال حلق بخشد خاک را لطف خدا تا خورد آب و بروید صد گیا باز خاکی را ببخشد حلق و لب تا گیاهش را خورد اندر طلب چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت گشت حیوان لقمهٔ انسان و رفت باز خاک آمد شد اکال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر ذرهها دیدم دهانشان جمله باز گر بگویم خوردشان گردد دراز برگها را برگ از انعام او دایگان را دایه لطف عام او رزقها را رزقها او میدهد زانک گندم بی غذایی چون زهد نیست شرح این سخن را منتهی پارهای گفتم بدانی پارهها جمله عالم آکل و ماکول دان باقیان را مقبل و مقبول دان این جهان و ساکنانش منتشر وان جهان و سالکانش مستمر این جهان و عاشقانش منقطع اهل آن عالم مخلد مجتمع پس کریم آنست کو خود را دهد آب حیوانی که ماند تا ابد باقیات الصالحات آمد کریم رسته از صد آفت و اخطار و بیم گر هزارانند یک کس بیش نیست چون خیالاتی عدد اندیش نیست آکل و ماکول را حلقست و نای غالب و مغلوب را عقلست و رای حلق بخشید او عصای عدل را خورد آن چندان عصا و حبل را واندرو افزون نشد زان جمله اکل زانک حیوانی نبودش اکل و شکل مر یقین را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خیالی را که زاد پس معانی را چو اعیان حلقهاست رازق حلق معانی هم خداست پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیست که به جذب مایه او را حلق نیست حلق جان از فکر تن خالی شود آنگهان روزیش اجلالی شود شرط تبدیل مزاج آمد بدان کز مزاج بد بود مرگ بدان چون مزاج آدمی گِلخوار شد زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد چون مزاج زشت او تبدیل یافت رفت زشتی از رخش چون شمع تافت دایهای کو طفل شیرآموز را تا به نعمت خوش کند پدفوز را گر ببندد راه آن پستان برو برگشاید راه صد بستان برو زانک پستان شد حجاب آن ضعیف از هزاران نعمت و خوان و رغیف پس حیات ماست موقوف فطام اندک اندک جهد کن تم الکلام چون جنین بُد آدمی بُد خون غذا از نجس پاکی برد مؤمن کذا از فطام خون غذااش شیر شد وز فطام شیر لقمهگیر شد وز فطام لقمه لقمانی شود طالب اشکار پنهانی شود گر جنین را کس بگفتی در رحم هست بیرون عالمی بس منتظم یک زمینی خرمی با عرض و طول اندرو صد نعمت و چندین اکول کوهها و بحرها و دشتها بوستانها باغها و کشتها آسمانی بس بلند و پر ضیا آفتاب و ماهتاب و صد سها از جنوب و از شمال و از دبور باغها دارد عروسیها و سور در صفت ناید عجایبهای آن تو درین ظلمت چهای در امتحان خون خوری در چارمیخ تنگنا در میان حبس و انجاس و عنا او به حکم حال خود منکر بدی زین رسالت معرض و کافر شدی کین محالست و فریبست و غرور زانک تصویری ندارد وهم کور جنس چیزی چون ندید ادراک او نشنود ادراک منکرناک او همچنانک خلق عام اندر جهان زان جهان ابدال میگویندشان کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ هست بیرون عالمی بی بو و رنگ هیچ در گوش کسی زیشان نرفت کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت گوش را بندد طمع از استماع چشم را بندد غرض از اطلاع همچنانک آن جنین را طمع خون کان غذای اوست در اوطان دون از حدیث این جهان محجوب کرد غیر خون او مینداند چاشت خورد #مولانا #مثنویـمعنوی
324
باز شیری با شکر آمیختند عاشقان با همدگر آمیختند روز و شب را از میان برداشتند آفتابی با قمر آمیختند رنگ معشوقان و رنگ عاشقان جمله همچون سیم و زر آمیختند چون بهار سرمدی حق رسید شاخ خشک و شاخ تر آمیختند رافضی انگشت در دندان گرفت هم علی و هم عمر آمیختند بر یکی تختند این دم هر دو شاه بلک خود در یک کمر آمیختند هم شب قدر آشکارا شد چو عید هم فرشته با بشر آمیختند هم زبان همدگر آموختند بی نفور این دو نفر آمیختند نفس کل و هر چه زاد از نفس کل همچو طفلان با پدر آمیختند خیر و شر و خشک و تر زان هست شد کز طبیعت خیر و شر آمیختند من دهان بستم تو باقی را بدان کاین نظر با آن نظر آمیختند بهر نور شمس تبریزی تنم شمع وارش با شرر آمیختند #مولانا #دیوانـشمس
324
ملک برهم زن تو ادهموار زود تا بیابی همچو او ملک خلود خفته بود آن شه شبانه بر سریر حارسان بر بام اندر دار و گیر قصد شه از حارسان آن هم نبود که کند زان دفع دزدان و رنود او همی دانست که آن کو عادلست فارغست از واقعه آمن دلست عدل باشد پاسبان گامها نه به شب چوبکزنان بر بامها لیک بد مقصودش از بانگ رباب همچو مشتاقان خیال آن خطاب نالهٔ سرنا و تهدید دهل چیزکی ماند بدان ناقور کل پس حکیمان گفتهاند این لحنها از دوار چرخ بگرفتیم ما بانگ گردشهای چرخست این که خلق میسرایندش به تنبور و به حلق مؤمنان گویند که آثار بهشت نغز گردانید هر آواز زشت ما همه اجزای آدم بودهایم در بهشت آن لحنها بشنودهایم گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی یادمان آمد از آنها چیزکی لیک چون آمیخت با خاک کرب کی دهند این زیر و آن بم آن طرب آب چون آمیخت با بول و کمیز گشت ز آمیزش مزاجش تلخ و تیز چیزکی از آب هستش در جسد بول گیرش آتشی را میکشد گر نجس شد آب این طبعش بماند که آتش غم را به طبع خود نشاند پس غدای عاشقان آمد سماع که درو باشد خیال اجتماع قوتی گیرد خیالات ضمیر بلک صورت گردد از بانگ و صفیر آتش عشق از نواها گشت تیز آن چنان که آتش آن جوزریز #مولانا #مثنویـمعنوی
324
Repost from رهسپر کوچه رندان
بیست و پنجم اردیبهشتماه، یادروز فردوسی بزرگ و روز پاسداشت زبان فارسی فرخنده باد!
🌹
@kocheyerendan
324
جمله گفتند ای وزیر انکار نیست گفتِ ما چون گفتنِ اغیار نیست اشکِ دیدهست از فراقِ تو دوان آهِ آهست از میان جان روان طفل با دایه نه استیزد ولیک گرید او گرچه نه بَد داند نه نیک ما چو چنگیم و تو زخمه میزنی زاری از ما نه تو زاری میکنی ما چو ناییم و نوا در ما ز توست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست ما چو شطرنجیم اندر بُرد و مات بُرد و مات ما ز توست ای خوش صفات ما که باشیم ای تو ما را جانِ جان تا که ما باشیم با تو درمیان ما عدمهاییم و هستیهای ما تو وجودِ مُطلقی فانینُما ما همه شیران ولی شیر عَلم حملهشان از باد باشد دمبهدم حملهشان پیدا و ناپیداست باد آنک ناپیداست هرگز گُم مباد بادِ ما و بودِ ما از دادِ توست هستی ما جمله از ایجادِ توست لذّت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را لذّت انعامِ خود را وا مگیر نُقل و باده و جامِ خود را وا مگیر ور بگیری کیت جُست و جو کند نقش با نقّاش چون نیرو کند منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اِکرام و سخای خود نگر ما نبودیم و تقاضامان نبود لطفِ تو ناگفتهٔ ما میشنود نقش باشد پیشِ نقّاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم پیشِ قدرت خلقْ جمله بارگه عاجزان چون پیشِ سوزن کارگه گاه نقشش دیو و گَه آدم کند گاه نقشش شادی و گه غم کند دست نِه تا دست جنباند به دفع نطق نِه تا دَم زند در ضَرّ و نفع تو ز قرآن بازخوان تفسیرِ بیت گفت ایزد «مَا رَمَيۡتَ إِذۡ رَمَيۡتَ» گر بپرّانیم تیر آن نه ز ماست ما کمان و تیراندازش خداست این نه جَبر این معنی جبّاری است ذکرِ جبّاری برای زاری است زاری ما شد دلیل اضطرار خجلت ما شد دلیل اختیار گر نبودی اختیارْ این شرم چیست وین دریغ و خجلت و آزرم چیست زَجرِ شاگردان و استادان چراست خاطر از تدبیرها گردان چراست ور تو گویی غافل است از جَبرْ او ماهِ حق پنهان کند در ابرْ رو هست این را خوش جواب ار بشنوی بگذری از کفر و در دین بِگروی حسرت و زاری گَهِ بیماری است وقت بیماری همه بیداری است آن زمان که میشوی بیمارْ تو میکنی از جُرم استغفار تو مینماید بر تو زشتیّ گُنه میکنی نیّت که باز آیم به رَه عهد و پیمان میکنی که بعد ازین جز که طاعت نبوَدم کاری گزین پس یقین گشت این که بیماری تو را میببخشد هوش و بیداری تو را پس بِدان این اصل را ای اصلجو هر که را دَردست، او بُردهست بو هر که او بیدارتر پُر دَردتر هر که او آگاه تر رخ زردتر گر ز جَبرش آگهی زاریت کو بینشِ زنجیرِ جبّاریت کو بسته در زنجیرْ چون شادی کند کی اسیر حبس، آزادی کند ور تو میبینی که پایت بستهاند بر تو سرهنگانِ شه بنشستهاند پس تو سرهنگی مکُن با عاجزان زانک نبود طبع و خوی عاجز آن چون تو جبرِ او نمیبینی مگو ور همی بینی نشانِ دید کو در هر آن کاری که میلَستَت بدان قدرت خود را همی بینی عیان واندر آن کاری که میلَت نیست و خواست خویش را جَبری کنی کین از خداست انبیا در کارِ دنیا جبریاند کافران در کار عُقبی جبریاند انبیا را کارِ عُقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار زانک هر مرغی به سوی جنسِ خویش میپرد او در پس و جانْ پیش پیش کافران چون جنس سجّین آمدند سَجنِ دنیا را خوش آیین آمدند انبیا چون جنس عِلّیّین بُدند سوی عِلّیّینِ جان و دل شدند این سخن پایان ندارد لیک ما باز گوییم آن تمام قصّه را #مولانا #مثنویـمعنوی
324
اعجمی ترکی سحر آگاه شد وز خمار خمر مطربخواه شد مطرب جان مونس مستان بود نقل و قوت و قوت مست آن بود مطرب ایشان را سوی مستی کشید باز مستی از دم مطرب چشید آن شراب حق بدان مطرب برد وین شراب تن ازین مطرب چرد هر دو گر یک نام دارد در سخن لیک شتان این حسن تا آن حسن اشتباهی هست لفظی در بیان لیک خود کو آسمان تا ریسمان اشتراک لفظ دایم رهزنست اشتراک گبر و مؤمن در تنست جسمها چون کوزههای بستهسر تا که در هر کوزه چه بود آن نگر کوزهٔ آن تن پر از آب حیات کوزهٔ این تن پر از زهر ممات گر به مظروفش نظر داری شهی ور به ظرفش بنگری تو گمرهی لفظ را مانندهٔ این جسم دان معنیش را در درون مانند جان دیدهٔ تن دایما تنبین بود دیدهٔ جان جان پر فن بین بود پس ز نقش لفظهای مثنوی صورتی ضال است و هادی معنوی در نبی فرمود کاین قرآن ز دل هادی بعضی و بعضی را مضل الله الله چونک عارف گفت می پیش عارف کی بود معدوم شی فهم تو چون بادهٔ شیطان بود کی ترا وهم می رحمان بود این دو انبازند مطرب با شراب این بدان و آن بدین آرد شتاب پر خماران از دم مطرب چرند مطربانشان سوی میخانه برند آن سر میدان و این پایان اوست دل شده چون گوی در چوگان اوست در سر آنچه هست گوش آنجا رود در سر ار صفراست آن سودا شود بعد از آن این دو به بیهوشی روند والد و مولود آنجا یک شوند چونک کردند آشتی شادی و درد مطربان را ترک ما بیدار کرد مطرب آغازید بیتی خوابناک که انلنی الکاس یا من لا اراک انت وجهی لا عجب ان لا اراه غایة القرب حجاب الاشتباه انت عقلی لا عجب ان لم ارک من وفور الالتباس المشتبک جئت اقرب انت من حبل الورید کم اقل یا یا نداء للبعید بل اغالطهم انادی فی القفار کی اکتم من معی ممن اغار #مولانا #مثنویـمعنوی
324
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمدهام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف میکند پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم آنک ز تاب روی او نور، صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم در هوس خیال او همچو خیال گشتهام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم #مولانا #دیوانـشمس
324
ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا
🍭 Download by RegaYouTube
324
ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا از آسمان آمد ندا کای ماهرویان، الصلا ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامنکشان بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما آمد شراب آتشین ای دیو غم، کنجی نشین ای جان مرگاندیش رو ای ساقی باقی درآ ای هفت گردون مست تو ما مهرهای در دست تو ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا ای مطرب شیریننفس هر لحظه میجنبان جرس ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا ای بانگ نای خوشسمر در بانگ تو طعم شکر آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا بار دگر آغاز کن آن پردهها را ساز کن بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوشلقا خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا #مولانا #دیوانـشمس
324
بعد از آن در سِرّ موسی حق نهفت رازهایی گفت کان ناید به گفت بر دل موسی سخنها ریختند دیدن و گفتن به هم آمیختند چند بیخود گشت و چند آمد به خوَد چند پَرّید از ازل سوی ابد بعد از این گر شرح گویم ابلهیست زانک شرح این ورای آگهیست ور بگویم عقلها را برکَند ور نویسم بس قلمها بشکند چون که موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید بر نشان پای آن سرگشته راند گرد از پرّهٔ بیابان برفشاند گام پای مردم شوریده خوَد هم ز گام دیگران پیدا بوَد یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب یک قدم چون پیل رفته بر وریب گاه چون موجی بر افرازان عَلَم گاه چون ماهی روانه بر شکم گاه بر خاکی نبشته حال خْوَد همچو رمالی که رملی بر زند عاقبت دریافت او را و بدید گفت مژده ده که دستوری رسید هیچ آدابی و ترتیبی مجو هرچه میخواهد دل تنگت بگو کفر تو دین است و دینت نور جان آمنی وز تو جهانی در امان ای معاف یفعل الله ما یشا بیمحابا رو زبان را برگشا گفت ای موسی از آن بگذشتهام من کنون در خون دل آغشتهام من ز سدرهٔ منتهی بگذشتهام صد هزاران ساله زان سو رفتهام تازیانه بر زدی اسپم بگشت گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد حال من اکنون برون از گفتن است اینچ میگویم نه احوال من است نقش میبینی که در آیینهایست نقش توست آن نقش آن آیینه نیست دم که مرد نایی اندر نای کرد درخور نایست نه درخورد مرد هان و هان گر حمد گویی گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس حمد تو نسبت بدان گر بهترست لیک آن نسبت به حق هم ابترست چند گویی چون غطا برداشتند کاین نبودهست آنک میپنداشتند این قبول ذکر تو از رحمت است چون نماز مستحاضه رخصت است با نماز او بیالودهست خون ذکر تو آلودهٔ تشبیه و چون خون پلید است و به آبی میرود لیک باطن را نجاستها بود کان به غیر آب لطف کردگار کم نگردد از درون مرد کار در سجودت کاش روگردانیی معنی سبحان ربی دانیی کای سجودم چون وجودم ناسزا مر بدی را تو نکویی ده جزا این زمین از حلمِ حق دارد اثر تا نجاست بُرد و گلها داد بَر تا بپوشد او پلیدیهای ما در عوض بر روید از وی غنچهها پس چو کافر دید کاو در داد و جود کمتر و بیمایهتر از خاک بود از وجود او گل و میوه نَرُست جز فساد جمله پاکیها نجُست گفت واپس رفتهام من در ذهاب حَسْرَتا، یا لَیْتَنی کُنْتُ تُراب کاش از خاکی سفر نگزیدمی همچو خاکی دانهای میچیدمی چون سفر کردم، مرا راه آزمود زین سفرکردن رهآوردم چه بود؟ زان همه میلش سوی خاک است کو در سفر سودی نبیند پیش رو روی واپس کردنش آن حرص و آز روی در ره کردنش صدق و نیاز هر گیا را کش بود میلِ عُلا در مَزید است و حیات و در نُما چونک گردانید سر سوی زمین در کمی و خشکی و نقص و غبین میل روحت چون سوی بالا بود در تَزایُد مرجعت آنجا بود ور نگوساری سرت سوی زمین آفِلی، حَق لا یُحِبُّ الْآفِلین #مولانا #مثنویـمعنوی
