en
Feedback
| مواجهه |

| مواجهه |

Open in Telegram

این کانال‌ نگاه‌های یک زاغه‌نشین شهر به حیات جمعی در افغانستان است. کوشش بر درک متفاوت و عمیق‌تر مسائل هدف نویسنده است. ناشناس نویسنده: https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ggcfcfgeef

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
282
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
#تاب‌آوری_در_بحران این تصویر یکی از حیاتی‌ترین مفاهیم روان‌شناسی مدرن است که در فارسی به «پنجره تحمل» (Window of Tolerance) ترجمه شده است؛ مفهومی که ظرفیت سیستم عصبی ما را برای مدیریت استرس و هیجانات نشان می‌دهد. این تصویر پنج بخش دارد. قسمت وسطی پنجره تحمل ماست. یک پنجره تحمل: تعادل میان آشوب و کرختی. «پنجره تحمل» فضایی است که در آن ما احساس امنیت، تنظیم‌شدگی و تسلط بر خود داریم. وقتی در داخل این پنجره هستیم، می‌توانیم با چالش‌های زندگی منطقی برخورد کنیم، یاد بگیریم و با دیگران ارتباط موثر بگیریم. اما وقتی فشار زندگی از حد توان سیستم عصبی ما فراتر می‌رود، از این پنجره به دو سمت پرتاب می‌شویم: منطقه برانگیختگی مفرط (Hyper Arousal): بخش بالای تصویر که با رنگ سرخ مشخص شده است. در این حالت، سیستم «جنگ یا گریز» فعال می‌شود. فرد احساس اضطراب شدید، خشم، بی‌قراری و هجوم افکار دارد. ضربان قلب بالا می‌رود و فرد می‌خواهد یا حمله کند یا فرار؛ گویی دنیا به مکانی خطرناک تبدیل شده است. منطقه فرو-برانگیختگی (Hypo Arousal): بخش پایین تصویر. اینجا جایی است که سیستم عصبی برای محافظت از خود، «خاموش» می‌شود. فرد دچار کرختی، افسردگی، بی‌حسی و انجماد می‌گردد. گویی ارتباطش با واقعیت قطع شده و دیگر جانی برای حرکت ندارد. بودن در داخل پنجره به معنای نبودِ غم یا خشم نیست، بلکه به این معناست که آن هیجانات ما را غرق نمی‌کنند و ما همچنان ناخدای کشتی خود باقی می‌مانیم. دو برای مردم افغانستان، این پنجره سال‌هاست که تحت فشار عوامل بیرونی (جنگ، فقر، محدودیت‌های شدید اجتماعی) به باریک‌ترین حد خود رسیده است. ما در وضعیتی زندگی می‌کنیم که سیستم عصبی‌مان به طور مداوم در حالت «برانگیختگی مفرط» (Hyper Arousal) گیر کرده است. به دلیل محدودیت‌های خفقان‌آور، بسیاری از ما از سر استیصال به یک «هدف» برای تخلیه خشم خود چسبیده‌ایم. یکی تمام خشم خود را نثار طالبان می‌کند، دیگری از جامعه‌ای که او را درک نمی‌کند بیزار است، و آن یکی در جدال دائمی با خانواده و سنت‌هاست. مشکل بزرگ اینجاست: ما به چیزهایی چسبیده‌ایم که در حال حاضر توان تغییر مستقیم آن‌ها را نداریم. این درماندگی، خشم ما را به یک «خشم فرساینده و ایستا» تبدیل کرده است. وقتی مدام در لبه‌ی بالای پنجره (خشم و اضطراب) بمانیم، ظرفیت روانی ما تمام می‌شود. این ماندگاری در حالت هشدار، مانع از هرگونه «حال خوب» یا حتی تفکر خلاق برای تغییرِ ممکن می‌شود. ما در واقع در یک وضعیت ترومازدگی جمعی هستیم که در آن سیستم عصبی‌مان هرگز فرصت نکرده به داخل پنجره بازگردد و احساس امنیت را تجربه کند. سه چگونه پنجره تحمل خود را وسعت دهیم؟ وسعت دادن به این پنجره به معنای حذف مشکلات نیست، بلکه به معنای تاب‌آوری بیشتر در برابر طوفان‌هاست. برای این کار باید از استراتژی‌های سمت راست تصویر الهام گرفت: تشخیص مرزهای کنترل: اولین قدم این است که انرژی روانی خود را از مسائلی که «صد در صد خارج از کنترل ماست» جدا کنیم و بر «دایره نفوذ» خود متمرکز شویم. خشمِ مداوم بابت چیزی که نمی‌توانیم تغییرش دهیم، فقط پنجره ما را کوچک‌تر می‌کند. تمرینات زمین‌گیری (Grounding): وقتی در اوج خشم یا اضطراب هستید، باید سیستم عصبی را به لحظه حال برگردانید. تنفس عمیق شکمی، گوش دادن به موسیقی آرام، یا حتی لمس اشیاء پیرامون، سیگنال «امنیت» به مغز می‌فرستد. ارتباطات انسانی کوچک: حمایت اجتماعی و گفتگو با دوستانی که ما را می‌فهمند، یکی از بزرگترین توسعه‌دهنده‌های این پنجره است. شفقت با خود: بپذیرید که در شرایطی غیرانسانی، واکنش‌های شما (خشم یا ناامیدی) کاملاً طبیعی است. سرزنش نکردن خود بابت این حالات، فشار را از روی سیستم عصبی کم می‌کند. ما برای ادامه دادن، نیاز داریم که گاهی از لبه‌ی سرخ‌رنگ خشم به درون پنجره‌ی کوچکمان بازگردیم، نفسی تازه کنیم و سپس با وضوح بیشتری برای آینده تلاش کنیم.

#تاب‌آوری_در_بحران
#تاب‌آوری_در_بحران

در شهری زندگی می‌کنیم که میزان بی‌شعوری و حماقت بر پیشانی‌اش نوشته شده است: «خواهرم، رنگ خون‌ام را به حجاب تو به امانت گذاشته ام.» با قلمی به رنگ سیاه. فونت نستعلیق. یک کسی خون و مرگ و «قربانی شدن» را مثل یک چک سفید جلوی صورت زنان می‌گیرد تا درباره‌ی بدن و پوشش‌شان حکم صادر کند. دو انگار اگر کسی کشته شد، از آن لحظه به بعد زنان شهر بدهکارند که فلان‌طور لباس بپوشند. این منطق تقریباً شبیه این است که کسی بگوید: «من برای وطن جنگیدم، پس از فردا همه باید فقط غذای مورد علاقه‌ی من را بخورند.» سه هیچ ربطی ندارد، اما با لحن مقدس و خط نستعلیق نوشته می‌شود تا کسی جرئت نکند بپرسد اصلاً این دو چیز چه ربطی به هم دارند. چهار حماقتش هم همین‌قدر عریان است: فداکاری و خون را تبدیل کرده‌اند به ابزار کنترل اجتماعی. مثل کسی که عکس رفیق شهیدش را قاب کند و زیرش بنویسد: « از این‌ به بعد به احترام او، همه باید ریش بگذارند.» پنج آدم اول می‌خندد، بعد می‌فهمد دقیقاً همین منطق در آن جمله کار می‌کند. پشت آن خط خوش و لحن احساسی، یک فکر خطرناک خوابیده است: اینکه با یادآوری خون و قربانی، می‌شود برای دیگران قانون نوشت و آزادی‌شان را گروگان گرفت. وقتی جامعه‌ای این طور جمله‌ها را جدی بگیرد، یعنی احساساتش را داده دست شعارهایی که بیشتر از آن‌که عقل داشته باشند، خنده دارند. به باور من که جدی نمی‌گیرد.

آدم‌های که در این سال‌های سگی از افغانستان خارج شده‌اند و در یک کشور خوب، قانونی و آبرومند مستقر استند، باید حال خوبی داشته باشند. اما می‌بینیم که بعضی‌ها در آن ملک، آزادی بیان دارند. آزادی پوشش دارند. تفریح می‌روند. کار می‌کنند و پول هم دارند. در همین حال بازهم به سوی افغانستان روانه اند و می‌گویند «کاش افغانستان بودم»، به نظر من که همین آدما دارند گوه شان را با سنگ می‌زنند. والا. با معذرت.

صبحی بعد از خواندن رمان «زندگی به سفارش پشه‌ها» جگرت خون می‌شود. تصویر این‌‌ روز‌های زندگی در افغانستان در ذهنت رژه‌ می‌روند.
صبحی بعد از خواندن رمان «زندگی به سفارش پشه‌ها» جگرت خون می‌شود. تصویر این‌‌ روز‌های زندگی در افغانستان در ذهنت رژه‌ می‌روند. یک‌دفعه می‌بینی این تصویر چقدر با تصاویر رمان شبیه است. از اتاق بیرون می‌شوی می‌روی پشت بام خانه. به شهر نگاه می‌کنی. شهر هم جگرش خون است. در بینی شهر پلاستیک و رابر سوزانده‌اند. بوی پلاستیک همه جا هست. عکسی می‌گیری و می‌روی به اتاقت دوباره زیر پتو، در بغل تنهایی پناه می‌بری.

سندروم «پایان تاریخ» یکی از آفت‌های رایج در تحلیل رویدادهای افغانستان و جهان، چیزی است که می‌توان آن را «سندروم پایان تاریخ» نامید؛ یعنی گرایش به این تصور که هر رویداد مهمی قرار است ناگهان سرنوشت تحولات را یک‌باره و برای همیشه تعیین کند. بی‌تردید بسیاری از وقایع در مسیر شکل‌گیری و جهت‌دهی به تحولات نقش تعیین‌کننده‌ای دارند، اما لزوماً به معنای نقطهٔ پایان یک بحران یا فرجام یک روند پیچیده نیستند. تحولات تاریخی غالباً فرایندی تدریجی و چندلایه‌اند و کمتر پیش می‌آید که یک رویداد به‌تنهایی پروندهٔ یک بحران یا دگرگونی عمیق را ببندد.

یک دوست این لینک را فرستاده‌است. لینک حاوی یک مجموعه کانال تلگرامی متفاوت است که در صورت‌بندی تصویر ما از «نسل زید افغانستان» کمک می‌کند. امیدوارم این کانال‌ها امکانی برای گفت‌وگو ایجاد کند و بتوانیم روی موضوعات مختلف «بودن به مثابه‌ی نسل زید در افغانستان امروز» به خصوص بودن در این «زمانه‌ی عصرت» ابراز نظر کنیم. اسم مجموعه «برای آزادی» است. برای آزادی... https://t.me/addlist/Ow3qLPa5poU0ZDhl

افسانه آفرینش از صادق هدایت

کلان روایت دین‌های ابراهیمی این است: یکی از بالا ما را کنترول و تجهیز می‌کند و نیازی نیست خود را تکان بدهیم. اگر در فقر و فلا
کلان روایت دین‌های ابراهیمی این است: یکی از بالا ما را کنترول و تجهیز می‌کند و نیازی نیست خود را تکان بدهیم. اگر در فقر و فلاکت استیم و چند نفر شارلاتان همه چیز را حتا اختیار موی و ریش ما را گرفته است، این تقدیر ماست و آن خدای که آن بالاست همین را برای ما تعیین کرده است. پاداشش را هم آن خدا با شش فرشته‌اش در آن دنیای دیگر به ما می‌دهد. یک نفر نیست بپرسد، آن خدا با آن شش فرشته‌اش چرا این‌کار را می‌کند؟ جوابش در «افسانه‌س آفرینش» صادق هدایت است. تریاکی بهتر از این مگر دیده‌اید؟ خمار این تریاک‌اند و با ایده‌های آن‌جهانی، چوب در آستین ما کرده‌اند.

به این‌که شب‌ها بیدار بمانم و با حسی همزاد و شبیه نتوانستن دست بدهم و تا آخر شب پرسه بزنم، اخت کرده‌ام. کیفیت این حس واقعا خیلی کلفت است. همیشه کم می‌آورم و برای چند روز از مدار زندگی عادی خارج می‌شوم.

شط‌رنج و صالحه
شط‌رنج و صالحه

۸ مارچ مواجهه‌ام با صالحه هر روز دشوارتر می‌شود. او زنی است از افغانستان؛ بدترین کشور روی کره‌ی زمین برای زنان. سرزمینی که برای نصف جامعه‌اش تنگ‌ترین جای ممکن برای نفس کشیدن است. صالحه زیباست، اما زیبایی‌اش آرام نیست. در عمق نگاهش اندوهی خانه کرده که گویی از جغرافیای زندگی‌اش جدا نمی‌شود؛ اندوهی که در چهره، در شیوه سخن گفتن و سکوت‌هایش نیز پیداست. او از بسیاری از مناسبات سنتی جامعه فاصله گرفته است. می‌خواهد از آن چارچوب‌ها بیرون بایستد، آزادتر فکر کند و آزادتر زندگی کند. اما جامعه‌ای که در آن بزرگ شده، به این آسانی رهایش نمی‌کند. گویی رشته‌هایی نامرئی هنوز او را به همان جهان قدیمی وصل نگه داشته‌اند. می‌خواهد رها باشد، اما نمی‌گذارند رها باشد. اهل ادبیات و فلسفه است؛ از آن آدم‌هایی که به کتاب‌ها با احترام نگاه می‌کنند و به دانشمندان با نوعی اعتماد. در گفت‌وگوهایش نام‌ها، اندیشه‌ها و جمله‌هایی می‌آیند که نشان می‌دهد ذهنش در جهان دیگری نیز زندگی می‌کند؛ جهانی که در آن فکر کردن یک امکان خارق‌العاده است. با این همه، اندوه در او عمیق‌تر از آن است که با دانستن پوچی و پوکی زندگی و خواندن کتاب‌ها آرام شود. گاهی حس می‌کنم او شبیه شاعری است که هنوز شعری ننوشته، اما از این‌که شعرهایش منتشر نشده‌اند، در قامت یک زندگی کلافه و نگران است؛ شاعری که انگار بارِ واژه‌هایی را بر دوش می‌کشد که هنوز به زبان نیامده‌اند. و همین است که مواجهه با او را دشوار می‌کند: ایستادن روبه‌روی انسانی که می‌خواهد آزاد باشد، می‌خواهد بیافریند، اما چیزی در جهانش هنوز اجازه نمی‌دهد. به امید آزادی زنان افغانستان.

علی‌اکبر فعلا تهران است؛ دانشجوی کارشناسی ارشد ارتباطات و روزنامه‌نگاری دانشگاه اهل‌بیت و دوست خوب من. دو هفته پیش همراهش حرف زدم. محتوای حرف مان زلمی خلیلزاد و برخورد دوگانه‌ی اتحادیه اروپا در افغانستان تحت حاکمیت طالبان بود. آن روزها «کوچه‌بازاری‌ها» را می‌خواندم. در کنج کتاب در میان حرف‌هامان با قلم سیاه از یکی از عاملان بدبختی مان نوشتم تا آن سیاهه تا آخرین روزهای عمر کتاب در میدان ورق، جولان بدهد. حالا مفصل بنویسم محتوا را: امریکا در تاریخ خود افتخار استفاده از بمبی دارد که نامش با ویرانی گره خورده است؛ بمبی که بر سر هیروشیما و ناکازاکی فرود آمد و در یک لحظه شهرها را به خاکستر بدل کرد. آن بمب فقط یک سلاح نبود؛ نمادی از قدرتی بود که می‌تواند سرنوشت یک سرزمین را در چند ثانیه تغییر دهد. اما در افغانستان، با ورود امریکا بعد از آغاز حکومت کمونیستی در کابل، ویرانی با صدای انفجار آغاز نشد. شکل دیگری داشت: دیپلماسی‌ای که به جای ساختن، بنیان‌ها را فرسود. در این روایت، نامی که زیاد مطرح می‌شود زلمی خلیلزاد است؛ دیپلماتی افغان‌تبار که سال‌ها نماینده و معمار سیاست‌های ایالات متحده آمریکا در پرونده افغانستان بود. برخی منتقدان می‌گویند آنچه او در روند مذاکرات با طالبان پیش برد ــ به‌ویژه در توافقی که در دوحه شکل گرفت ــ شبیه انفجاری خاموش بود: انفجاری که نه در یک لحظه، بلکه در طی زمان ساختارهای یک دولت را فروپاشاند. در نگاه آنان، نتیجه آن سیاست‌ها سقوط نظامی بود که سال‌ها با هزینه‌های سنگین حفظ شده بود. البته این مقایسه بیشتر یک استعاره تند سیاسی است تا یک داوری تاریخی قطعی. بمب اتمی شهرها را در چند ثانیه نابود می‌کند؛ اما سرنوشت کشورها معمولاً حاصل دهه‌ها جنگ، اشتباه، رقابت قدرت‌ها و ضعف‌های داخلی است. با این حال، برای بسیاری از افغانستانی‌ها پرسش همچنان باقی است: آیا زلمی خلیلزاد صرفاً یک دیپلمات بود، یا ابزاری از سیاستی بزرگ‌تر که پایانش برای افغانستان مثل بمب اتمی ویرانگر بود؟ با علی‌اکبر بعد از آن روز تماس ندارم. نگرانش هستم. بمب‌های امریکا بر شهرش می‌بارد.

photo content

قطعاتی در سایه جنگ - بخش دوم شش: حامی جنگ و توجیه کننده‌ی قتل بچه‌های میناب موجود عجیبی است؛ شبیه تمام آن نظام گفتاری و منطقی که کشتار دیماه را توجیه می‌کرد. کسی برایم نوشته قتل کودکان در مدرسه میناب کار سپاه است. او مرا به یاد کسانی انداخت که در تلویزیون، کشته‌های دیماه را کار موساد میدانستند و میخواستند از شرم حمایت از قاتل اینگونه فرار کنند. شما نیز میخواهید با چنین شعبده‌بازی بر روی اجساد کودکان در میناب از شرم حمایت از اسراییل رها شوید. همینقدر شبیه و کپی برابر اصل. کیسه‌های سیاه پیوند عمیق شما را نشان می‌دهد. هفت: تصور از جنگ بسیار الهياتی شده است. رابطه این تصور فارغ از واقعیت و حتی خصلت‌های مادی و تكنیكی سلاح است. در این تصور حتی ویژگی‌های فیزیکی و شیمیایی بمب تو‌هم‌آمیز است. از نظر آنان بمب بطور ویژه‌ای عمل خواهد کرد و فقط بسیجی را می‌کشد. این سوژه‌گرایی مفرط و افراط در کنترل گرفتن واقعیت شکلی عجیب از مسخ‌شدگی و افیون میسازد. امروز یکی از امامان جمعه گفته است ما آمریکا را در جنگ از روی صفحه روزگار برمیداریم. «امام جمعه»ای دیگر در اینترنشنال چند روز پیش وعده میداد که جنگِ پیش رو با حذف سران سركوب، مقدمه نجات مردم را فراهم می‌کند. این نوع از «الهیات نجات» از درون ذهنیت ساده‌سازی بیرون می‌آید که جهانی موازی برای خود ساخته است. هشت: دیشب در لحظه‌ای که خبر کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی را شنیدم ناخواسته به خاطر آوردم آن روز پر از استرس را که قاضی صلواتی حكم زندانم را به وکیلم داد. نوشته بود: «پنج سال حبس در مجازات توهین به رهبری». در ذهنیت جوانی پیش خودم گفتم اگر روزی خامنه‌ای نباشد، این حکم ملغی میشود؟ آیا اکنون حكم من ملغی شده است؟ امروز بعد از بیست سال و اندی از حکم صلواتی، سلطان جديد را میبینم که بر روی ویرانه‌ها به ما چشمک میزند. آیا توهین به او را پیش از جانشینی آغاز کرده‌ام؟ در حال دوختن ردایی تازه‌اند. در طول تاريخ، قاتلانِ سلطان پیر پیش از کشتن‌اش، سلطان تازه‌ای را تخیل کرده‌اند. سلطان فردا را قاتلان سلطان امروز می‌تراشند. سلطان فردا با کشتن صدها کودک در مدرسه کارش را آغاز کرده است. نه: گویا فرماندهی در سپاه گفته است که اگر بخواهند رژیم را تغییر دهند مرکز انرژی هسته‌ای در اسراییل را مورد حمله قرار خواهند داد. هرچند این بنظر بخشی از فضای رجزخوانی در جنگ است، اما حتی بیانش در جنگ تحمیلی هم شناعت‌بار است. باید نسبت به آن مغزی که چنین تهدیدی را عادی‌سازی می‌کند، حساس بود. پیش کشیدن چنین چیزی یعنی نادیده گرفتن جان هزاران هزار نفر آدم از محل سایت تا چادرهای آوارگان غزه. توان ما در این ناتوانی فزاینده شاید تنها میتواند مقابله با عادی‌سازی مرگ و شرارت باشد. امروز در گزارش‌هایی از منابع معتبر دیدیم که اسراییل از دو بمب برای زدن مدرسه ميناب استفاده کرده است. بار اول کلاس را زده، بار دوم باقی مانده‌ی بچه‌ها را که به نمازخانه پناه برده بودند را همان «نقطه زن دوست داشتنی!» که توانسته بود هنیه را در اتاق خوابش بزند ناگهان در قبال کودکان دچار خطای تکنیکی شده است. حتی در برابر چنین شر سابقه‌داری، عادی‌سازی کشتار باید مورد اعتراض باشد. ده: این روزها میگذرد و جای پای همه ما در جایی که امروز ایستاده‌ایم باقی می‌ماند. اگر تمامی اطرافیانمان هم در فردای این روزها امروز ما را فراموش کنند، وجدان چیزی سمج است. یازده: سو استفاده از کشتگان، تاریخ دراز دامنه‌ای در ایران دارد. کودکی‌های ما مالامال ازين سواستفاده با شهدای جنگ است. اکنون هم تحت آموزش و پرورش نظام، شیوه‌ای باب شده که افراد برای توجیه دیدگاه‌های مخرب و مضر خود، شهدای دیماه را پیش میکشند و از آنها برای موجه کردن حمله نظامی و کشتگان بمباران بهره میگیرند. مثلا به تعداد کشتگان فاجعه دیماه اشاره میکنند تا تعداد کشتگان جنگ را عادی کنند و غیره. این میزان از «ابزارسازی» از دیماه بیش از هر چیز نشان میدهد که افراد تا چه میزان «مصرف گرایی» را در خود درونی کرده و از هر چیزی ابزار میسازند؛ حتی از فاجعه. این شکل ارتزاق از فاجعه قبلی برای موجه کردن فاجعه کنونی، کاری بی‌شک اهریمنی و نشان از یک افول اخلاقی-سیاسی جدی است. @AminBozorgiyan

قطعاتی در سایه جنگ یک: از امروز صبح دیگر کسی از دیماه ۴۰۴ سخن نمی‌گوید. اکثریتی انسان معمولی، اضطراب جنگ و فردا را دارند؛ و اقلیتی انسان‌نما از جنگ و موشک خوشحال‌اند، اما مهم این است که تجربه ما، مبارزات ما، خون‌های ما و هر آنچه می‌خواستیم که بشود، با صدای موشک گم شد. جنگْ تمام کشتگان و زخم‌ها و امیدها و حتی ناامیدیها از وضعیت که به ما تعلق داشت را ناپدید کرد. مردم به سمت بیرون شهر و داخلی‌ترین جاهای خانه در حال مهاجرت‌اند. فرداروز تاریخ را که به یاد آوریم، می‌دانیم چه کسی کشت و چه کسی آن رویداد را «ناپدیدسازی قهری» کرد. دو: حقيقت وضعیت بغرنجى دارد؛ بالاخص در زمانه ما که با رشد فضای رسانه‌ای و مجازی با همهمه‌ی تصاویر و گفتارها و تحليل‌ها همه چیز در هاله‌ای از ابهام فرو می‌رود. انسانی که می‌خواهد به واقعیت‌ها دسترسی پیدا کند دچار مشکل می‌شود. در قبال چنین سرگیجه‌هایی که محصول فریبکاری‌های مدام سویه‌های مسلط بر افکار عمومی است ترسی مدام از جهان بیرون بوجود می‌آید. راهنما چیست؟ در لحظه‌ای که هیچ کتاب مقدسی برای راهنمایی یا گروه مرجعی باقی نمانده چگونه باید فهمید؟ در جهان اشباع از رسانه، حقیقت کمتر شبیه کشف یک شیء پنهان است و بیشتر شبیه «تمرین مداوم تشخیص» است. در این راه «تأمل» به هر دو معنا مهم است هم به معنای بهره گرفتن از «خرد» و هم به معنای «وقفه». از سویی عقل را نباید واگذار کرد، و از سوی دیگر از تصمیم‌گیری سریع اجتناب کرد. هر رویداد و نشانه‌ای میتواند پاسخی به ابهامی باشد که پیشتر در آن گرفتار بودیم. فاشيسم در معنایی واگذار کردن عقل به دیگری بزرگ و میل به شکافتن بی‌وقفه همه چیز است. سه: در خبرها آمده که شباهت‌های بین بمباران غزه و تهران توسط اسرائیل در حال پررنگتر شدن است. در هر دو مورد به نظر می‌رسد اسرائيل بدون هیچ نظارت انسانی از هوش مصنوعی استفاده می‌کند. برای مثال، اسرائیل پارکی در تهران به نام "پارک پلیس" را بمباران کرده است. این پارک هیچ ارتباطی با نیروی پلیس ندارد. اما به نظر می‌رسد هوش مصنوعی آن را به عنوان هدف شناسایی کرده چون اسرائیل در حال هدف قرار دادن تمام ساختمان‌های مرتبط با دولت است. حذف «انسان» در جنگ کار را می‌تواند به جایی برساند که هوش مصنوعی / هوش عاری از انسان، هر شهروند ایرانی را به سبب آرم جمهوری اسلامی بر روی کارت شناسایی‌اش به هدفی برای حمله تبدیل کند. من درباره چیزی خیالی حرف نمیزنم، این واقعه همین چندی قبل در غزه رخ داده است: اسراییلی‌ها به صراحت گفتند که کشتگان یا کسانی هستند که به حماس رأی دادند یا آنها را سرنگون نکردند، پس نمیتوانند خود را از آن جدا کنند. در جنگ با اسرائیل هر ایرانی برای صهیونیسم يادآور «عماليق» است. بر اساس کتاب مقدس یهود عماليق دشمنی است که باید آن را نابود کرد. نتانیاهو وقتی به عبری سخنرانی می‌کند شما را مصداقی از عمالیق می‌داند. چهار: قابل فهم است که چرا گروهی از مردم حامی حمله نظامی بودند؛ استبداد، مشکلات اقتصادی، کشتار و غیره. اما آیا می‌دانید دلایل حمایت توده مردم از کثیف‌ترین چیزها در طول تاريخ مثل نازیسم در آلمان، و حمله آمریکا به عراق و غیره، همه و همه «قابل فهم»‌اند و به یکی یا همه دلایل بالا ارجاع پیدا کرده‌اند؟ ارزش‌های روشنگری و اخلاقی-عقلانی برای وضعیت بحرانی است. جامعه در شرایط عادی معلوم است که به سمت شرارت نمی‌رود. ملاک این است که یک فرد یا جامعه در وضعیت بحرانی شرارت را انتخاب نکند. اگر انتخاب کند، نشان می‌دهد که «بالغ» به معنای کانتی آن نیست و می‌تواند به تولید فاجعه جدید کمک کند. پنج: دو وضعیت پیش روی ماست: غلبه طرح اسراییل که با توجه به جمعیت بزرگ حامیان حکومت و سرسختی نیروهای نظامی، نتیجه‌ای جز یک دوران طولانی آشوب، جنگ داخلی و ساخته شدن «دولت ناتوان» چیزی بیشتر به همراه نخواهد داشت. و دوم، عدم سقوط نظام که به بسته شدن هر چه بیشتر ساختار سیاسی و حرکت نظام به سمت کامل کردن نوعی استبداد مطلق خواهد انجامید. طرح‌های دیگر بنظرم تخیل و توهم است. اگر کسی تصور میکند که حکومت فعلی ساقط میشود و کار دست نیروهای «خوب» می‌افتد، یا حکومت بعد از جنگ دروازه‌های خود را به روی مردم خواهد گشود در خوابی خوش‌بینانه است. امیدوارم اکنون «حامیان جنگ» متوجه این شده باشند که تا چه حد مخالفت با جنگ نه یک ایده رمانتیک که یک ضرورت واقع‌بينانه بود. @AminBozorgiyan

افغانستان زیر آتش پاکستان
افغانستان زیر آتش پاکستان

ایران
ایران

ایران
ایران