en
Feedback
| مواجهه |

| مواجهه |

Open in Telegram

این کانال‌ نگاه‌های یک زاغه‌نشین شهر به حیات جمعی در افغانستان است. کوشش بر درک متفاوت و عمیق‌تر مسائل هدف نویسنده است. ناشناس نویسنده: https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ggcfcfgeef

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
282
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '26
August '26
+289
in 3 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
21 August0
20 August0
19 August+3
18 August+3
Channel Posts
حسیب پنجشیری کشته شد. او تاجیکی بود که در راه مقاومت و احقاق حقوق تاجیکان در افغانستان سر داد. اما تاجیک‌های دیگر چه کار می‌کنند؟ یک نمونه‌اش را که یکی از دوستان تاجیکم به نام الف برایم قصه کرده برای تان بگویم: آقای ب یک تاجیک شمالی است که استاد دانشگاه است. در همین دانشگاه کابل. پارسال تازه موضوع کلاه و ریش مطرح شده بود - یعنی آن زمان هیچکس کلاه و ریش را جدی نمی‌گرفت. آقای الف همان روز اول بدون کلاه خواسته بود وارد صنف شود. این آقای ب او را پیش ده‌ها همصنفی‌اش با توهین و تحقیر ایستاد کرده و داخل صنف نگذاشته بود. او آقای الف را به صورت بسیار نمادین تحقیر کرده بود. گفته بود: «نومیشه عجازه بتمت.»

2
ماجراجویی و توهم پنج سال پس از زیر خاک شدن قانون اساسی جمهوریت و از میان رفتن بسیاری از حقوق تعریف‌شده‌ی انسانی در آن زمان، می‌بینم که اوضاع جان و جهان یک آدم در داخل افغانستان، بیش از آن‌که فقط دچار تغییرات سیاسی شده باشد، در قلمروهای فرهنگی و اجتماعی نیز دگرگون شده است. جامعه به طبقه‌های مختلف تقسیم شده و گویی باید نظام طبقاتی قومی تازه‌ای را رعایت کرد؛ اگر رعایت نشود، سرکوب بسیار گسترده آغاز می‌شود. ارزش‌هایی که ده سال پیش برای بسیاری از ما بدیهی، مهم و قابل دفاع بودند، امروز برای خیلی‌ها دیگر مسئله‌ای نیستند. بارها شنیده‌ام وقتی کسی از برابری و آزادی و دادخواهی سخن گفته است، با تفرعن و تمسخر، حرف‌هایش در جمع به‌عنوان سخنان زرد و بی‌مایه کنار گذاشته شده است. اما همین آدم‌هایی که هنوز پای ارزش‌های تعریف‌شده‌ی انسانی می‌ایستند و از اوضاع ناآرام و «رو به سرنگونی» سخن می‌گویند، متفاوت‌اند. این‌ها ماجراجو هستند، ماجراجویان متوهم؛ در کشوری از آزادی و برابری سخن می‌گویند، صدای مظلومان می‌شوند و دادخواهی می‌کنند که فعلاً این حرف‌ها پشیزی هم نمی‌ارزد. این ماجراجویی، در حقیقت، ریشه در توهم دارد؛ توهم نیز مجموعه‌ای از چشم‌اندازهای احتمالی است، تصویرهایی روشن و تار و تاریک از آینده‌ای که هیچ‌کس نمی‌تواند با اطمینان از آن سخن بگوید. چه کسی می‌داند همین آدم آزادی‌خواه در فردای پس از آزادی، وقتی پیر شده است، چه داستان‌هایی از خود برای جوانان بگوید و از روزهایی که در سخت‌ترین زمان، از آزادی و برابری و دادخواهی سخن می‌گفت روایت کند. حال آن فردی که ماجراجو نیست، در فردای روز آزادی چه چیزی برای گفتن دارد؟ شاید هیچ. زیرا در روزهایی که سخن گفتن از آزادی هزینه داشت، او فقط سکوت کرده بود و خود را با زمانه سازگار کرده بود؛ و شاید تفاوت آدم‌ها دقیقاً در همین‌جا آشکار شود: یکی در زمانه‌ای که هیچ ارزشی پشیزی نمی‌ارزد، به ارزش‌ها وفادار می‌ماند و دیگری ارزش‌هایش را به قیمت روز می‌سنجد؛ یکی آینده را با همه‌ی ابهامش تصور می‌کند و دیگری تنها امروز را می‌بیند، بی‌آن‌که بداند تاریخ، گاهی ارزشمندترین داستان‌های خود را نه از پیروزی‌های آسان، بلکه از ایستادگی آدم‌هایی می‌سازد که در زمانه‌ی خود، ماجراجو و متوهم خوانده شده‌اند.
52
3
در باب خودکشی! هفته ی پیش برادرم می گفت که پسر همسایه اش بخاطر اینکه پدر نتوانسته برایش موتور بخرد، در سن ۱۵ سالگی خودکشی کرده است! یک ماه پیش، دختری که تنها ۳ ماه از ازدواجش گذشته بود، دست به خودکشی زده بود. پدر دختر گفته بود که به دلیل فقر تن به ازدواج دخترش با مردی ۳۸ ساله داده است. چند شب پیش هم، یکی از دوستانم گفت که دوسال پیش در اوج استیصال و درماندگی، یک شب تصمیم گرفته بود که به زندگی خودش پایان بدهد! وضعیت و آمار خودکشی در ایران مبهم است! اما می‌توان فهمید که علت نبود گزارش دقیق از آمار خودکشی در سال های اخیر، افزایش آن بوده است و حکومت از اطلاع رسانی در باب آن طفره می رود! از بین رفتنِ امید به آینده تنها دلیل خودکشی نیست! به باور من، انسانِ ایرانی هر روز درحال تجربه ی خودکشی است! "خود" چیزی نیست، جز همان خواسته ها و آرزوها؛ وقتی ما نمی توانیم حداقل های زندگی را تامین کنیم، بخشی از وجودِ ما می میرد! وقتی من نمی توانم برای فرزندم نیازهای اولیه را تامین کنم، "پدر بودن" در وجود من می میرد! وقتی نمی توانم برای برادرم کمک کنم " برادر بودن" در وجود من می میرد! می شکنم، خُرد می شوم و چیزی در وجودِ من که همان عشق به دیگری است، کشته می شود! وقتی من نمی توانم انسان بودنِ خود را به واسطه ی "عشق به دیگری " تجربه کنم، من از درون تهی می شوم و درون من قبرستانی از آرزوهای خودم و دیگران می شود! در چنین وضعی، وجودِ من بوی مرگ می دهد! اینجا من چیزی نیستم مگر موجودی که هر روز مرگ را تجربه می کند! حال اگر نتوانم از مرگِ زندگیِ خود و دیگران سخن بگویم و فریاد بزنم که " زندگی مرده است"، دیگر جهان معنایی نخواهد داشت! آنجا من با ظاهری آرام و باطنی مضطرب، خود را به مهمانیِ قرص یا طناب دار دعوت می کنم! چون دیگر چیزی در این جهان نمانده است که با آن زندگی را زندگی بنامم! اگرچه کسی از آمار خودکشی سخن نگوید و همه چیز مبهم باشد، اما من بوی مرگ را از خانه ی همسایه ام و از قبرستانِ آرزوهای درونم، استشمام میکنم! و این کافی‌ست که بدانم زندگی دیگر زنده نیست! 🖋 #حسین_جمالی_پور
70
4
مسئولیت همگانی مردم افغانستان در حمایت از جامعه هزاره و شیعه در برابر کشتار جمعی و جنوسایدیکال و آزار و اذیت سیستماتیک و هدفمند حقیقت این است که جامعه هزاره و شیعه افغانستان در معرض کشتار سیستماتیک گروه‌های افراطی و تکفیری، تبعیض و آزار و اذیت سیستماتیک و رسمی حکومتی قرار دارد. اولین شرط ورود به یک جامعه ملی، متشکل از شهروندان آگاه و وطن‌دوست و پایبند به سرنوشت جمعی، که از خودآگاهی جمعی برخوردار باشند، این است که در برابر این‌گونه ستم‌های وسیع و گسترده، از آن بخش از جوامع خود که در معرض این‌گونه رفتارها هستند، با قدرت تمام حمایت کنند؛ مخصوصاً در ریشه‌کن کردن زمینه‌های فرهنگی نفرت و تعصب، به‌ویژه نفرت و تعصب مذهبی و دینی. باورهای مذهبی و دینی‌ای که تعصب، نفرت، تبعیض، کشتار و سرکوب به بار می‌آورد، دین خداوند پاک نیست؛ بلکه محصول جهل و نادانی و قدرت‌طلبی نفس‌های ناپاک است. اولین شرط هر کسی که در افغانستان مدعی آگاهی، دانایی و انسانیت است، این است که به این واقعیت تلخ اعتراف کند و از وجود این پدیده احساس شرم کند؛ از این‌که در چنین فرهنگی و در چنین حکومت‌هایی زیست کرده است و آن را امری عادی به شمار آورده است، یا حتی آن را نشانه‌ی بیچارگی و منزلت پایین قومی و مذهبی قربانیان به شمار آورده است. باز هم به یاد کودک‌دختران دانش‌آموز برچی. محمد امین احمدی #StopHazaraGenocide
99
5
به مناسبت بیست‌وچهار اسد؛ نویسنده: علی واعظی امروزه ما در عصر افول اتوپیا به سر می بریم. تخیل برای خلق اتوپیا در ما ضعیف شده است. این یک روند جهانی است. منظور از اتوپیا خلق جامعه انسانی عادلانه‏تری است که در آن، انسان‏ها زیر ستم مذهبی، پدرسالاری، راسیستم، ستم ملی و سرمایه‏داری له نشوند. به تعبیر انزو تراورسو «جهان بدون اتوپیا ناگزیر به گذشته روی می‏آورد». چنگ زدن به جهان اسطوره، باستان‏گرایی، توسل به جعل تاریخ و جستجو برای یافتن ریشه‏های نژادی در بین مردمان ستمدیده، معلول فقدان اتوپیا است. این که بعضی جوامع دچار نوعی «وسواس حافظه‏ای» می‏شوند یعنی درگیری ذهنی و عاطفی با گذشته و در گذشته متوقف ماندن، چنان اهمیت می‏یابد که خاطره جمعی دردناک گذشته جای نگاه انتقادی به تاریخ و نگریستن به افق سیاسی آینده را می‏گیرد. پیامد این وسواس حافظه‏ای این است که میل مفرط به قربانی‏بودن و تقدیس قربانیان گذشته، جایی برای به رسمیت‏شناسی عاملیت و سوژگی زندگان باقی نمی‏گذارد. همه چیز به فیگور قربانی بدل می‏شود. هویت آنهایی که در تاریخ مقاومت کردند اما شکست خوردند به قربانیان محض بدل می شود. «خاطره شکست‏خوردگان» که باید الهام بخش مبارزه حال و آینده باشد، جای خود را به ضجه‏و‏ناله، و آداب‏و‏مناسک جمعی برای قربانیان منفعل می‏دهد. سیاست هویت بیشتر از این که دغدغه خاطره مقاومت شکست‏خوردگان را داشته باشد، درگیر تقدیس فیگور قربانی و آیین‏ها و مناسک آن است.
144
6
پالیسی‌سازها و آینده‌سازان مملکت را که از شرعیات فارغ شده اند ببینید. بلوا است بلوا.
پالیسی‌سازها و آینده‌سازان مملکت را که از شرعیات فارغ شده اند ببینید. بلوا است بلوا.
127
7
بلوا یک پسر کاکایم رشته اقتصاد خوانده؛ بخش مدیریت تجارت. حالا بیکار است. بعد از گرفتن تافل و یادگرفتن مهارت‌هایی مثل کار با اکسل و کوییک‌بوکس و کمی هم گرافیک دیزاین، فکر می‌کردم واقعاً آدمی است که بیکار نمی‌ماند. به نظرم مجموعه‌ای از مهارت‌ها را دارد که باید بتواند با آن‌ها برای خودش کاری پیدا کند.اما با وجود همین توانایی‌ها بیکار شده است. مدتی تدریس می‌کرد، بیکار شد. بعد با یک مؤسسه کار کرد و قراردادش تمام شد. حالا مجبور است از پس‌اندازش استفاده کند. و این قسمت ماجرا برایم ترسناک‌تر است؛ این‌که نمی‌دانی بیکاری‌ات چند ماه طول می‌کشد و باید پس‌اندازت را برای چند ماه دیگر نگه داری. دو یکی از دوستانم هم کامپیوترساینس خوانده است. بک‌اند را عالی کار می‌کند و فرانت‌اند را هم خوب بلد است. از آن آدم‌هایی است که وقتی درباره کارش حرف می‌زند، می‌فهمی واقعاً مهارت دارد. او هم از وضعیت محل کارش شکایت دارد؛ از رفتاری که با او می‌شود، از بی‌ثباتی و از این احساس که هرچقدر هم خوب باشی، باز امنیت چندانی نداری. این قسمت ماجرا عجیب است: فکر می‌کنی اگر مهارت داشته باشی، اگر خوب کار کنی، اگر خودت را به‌روز نگه داری، دیگر حداقل امنیتی خواهی داشت. اما در بازار کار افغانستان حتی این هم تضمین نیست. سه بازار کار واقعاً بد است. وقتی تعداد بیکاران زیاد باشد، حتی آدم‌هایی که مهارت دارند و کارشان را خوب بلدند هم امنیت ندارند. رقابت آن‌قدر شدید است که پیدا کردن کار دشوار شده و حفظ کردنش هم همیشه مطمئن نیست. در این حالت پس‌انداز کردن هم به یک شوخی تبدیل می‌شود. نمی‌دانی دوره بیکاری‌ات چقدر طول می‌کشد. یک ماه؟ سه ماه؟ شش ماه؟ یک سال؟ بنابراین هرقدر هم درآمدت کم باشد، مجبور می‌شوی بخشی از آن را برای روزهای مبادا کنار بگذاری؛ اما وقتی روزهای مبادا طولانی شوند، پس‌انداز هم بالاخره تمام می‌شود. در افغانستان تنها مسئله، نداشتن کار نیست. مسئله اصلی نداشتن امنیت شغلی است. مسئله این است که نمی‌توانی برای زندگی‌ات برنامه‌ریزی کنی. نمی‌دانی سال آینده کجا خواهی بود، درآمدت چقدر خواهد بود و اصلاً کاری خواهی داشت یا نه. چهار در همین حال، بر اساس رویدادهای اخیر، کشور به سوی یک جنگ داخلی روان است. جنگ واقعاً دهشتناک است. نمی‌دانم چه بلوایی در حال شروع‌شدن است و این کشور به کجا خواهد رسید. اما هرچه هست، افغانستان واقعاً جای بدی برای زندگی‌کردن شده است. دیروز که با همین دو نفر نشسته بودم، یکی‌شان گفت شاید بخشی از تقصیر بر دوش والدین باشد. هیچ تضمینی برای آینده وجود نداشته، اما باز هم چندین اولاد آورده‌اند؛ در کشوری که نه کار کافی دارد، نه امنیت، نه ثبات و نه چشم‌انداز روشنی برای فردا. چند برادرش مهاجرند و کارگر. آدم وقتی این‌ها را کنار هم می‌گذارد، تازه می‌فهمد «بلوا» فقط جنگ و گلوله نیست.بلوا همین زندگی‌ای است که در آن جوان درس می‌خواند، مهارت یاد می‌گیرد، تلاش می‌کند، پس‌انداز می‌کند و باز نمی‌داند فردایش چه خواهد شد.و وحشتناک‌تر از همه این است که نمی‌دانیم این بلوا تازه شروع شده است یا نه.
132
8
ای خوش آن روز کزین منزل ویران بروم | داود سرخوش
112
9
نزاع حمید‌ها ۱. حمید فرهادی دو سال به جرم «روزنامه‌نگاری» در زندان طالبان بود. امروز آزاد شده است. من وقتی صنف دوم در دانشکده روزنامه‌نگاری بودم، از زبان یکی از استادان مان، ماجرای دستگیری‌اش را شنیدم. این‌که طالبان با هجوم چندین نفره‌، شب‌هنگام به خانه‌شان ریخته بودند و حمید و برادرش را با خود برده بودند. همیشه این ماجرا برایم دهشتناک بوده است. برای حمید و دنیای زیبایش غمگین می‌شوم. حمیدها در این کشور چه در زندان باشند و چه بیرون از زندان، چندان فرقی ندارد. لشکر جهل، همه را به شکلی در زندان کرده است. ۲. اولین چیزی که در ماجرای دستگیری حمید مرا آزار می‌دهد، همین «حیات برهنه»‌ی ماست. ما می‌شویم انسانی که ناگهان از همه حقوق، از خانه، از امنیت و از امکان دفاع از خودش تهی می‌شود و تنها به یک بدن تبدیل می‌شود که می‌توانند ببرند و زندانی کنند. اما در سوی دیگر این ماجرا، در این دو سال چندین بار یوتیوب حمید را دیده‌ام. هر بار بیشتر متوجه شده‌ام که حمید چه دنیای زیبایی دارد. واقعاً عجب روزنامه‌نگاری است. دمش گرم. اینجا با یک تضاد واقعی روبه‌رو هستیم؛ تز و آنتی‌تز. از یک سو، حیات برهنه و زندانی‌شدن یک انسان؛ و از سوی دیگر، ذهنی آزاد، کنجکاو و خلاق که هنوز می‌خواهد جهان را ببیند و روایت کند. چون روزنامه‌نگاری خوانده‌ام، می‌دانم کار حمید چیست و می‌فهمم نگاهش به جهان چگونه است. می‌دانم پشت آن دوربین و آن روایت‌ها، چه میزان کنجکاوی، دقت و عشق به انسان و زندگی وجود دارد. شاید همین است که ماجرای زندانی‌شدنش را تلخ‌تر می‌کند: آدمی را زندانی کرده‌اند که کارش دیدن و روایت‌کردن جهان است. ۳. حمید چند مستند در یوتیوب دارد که دیدن‌شان را پیشنهاد می‌کنم. یکی درباره معتادان است؛ آدم‌هایی که معمولاً جامعه از کنارشان می‌گذرد و کمتر کسی می‌خواهد زندگی و رنج‌شان را ببیند. یکی دیگر درباره فرهنگ هرات است؛ فرهنگی که زیر سایه بنیادگرایی و افراط‌گرایی مذهبی، هر روز بیشتر در معرض نابودی قرار گرفته است. این مستندها بخشی از تلاش یک روزنامه‌نگار برای دیدن چیزهایی‌اند که خیلی‌ها نمی‌خواهند دیده شوند. اگر مثل من حمید را از دور دوست دارید، مستندهایش را ببینید، برای دیگران بفرستید و از کارش حمایت کنید. در روزگاری که جهل می‌خواهد همه را در یک زندان بزرگ خاموش کند، دیدن، روایت‌کردن و پرسیدن خودش نوعی مقاومت است. برای حمید، برای آزادی‌اش و برای آن دنیای زیبایی که هنوز در کارهایش نفس می‌کشد، خوشحالم. https://youtu.be/HbZ9aO-_7o8?si=pA43sE7teYZscHvx
191
10
یکی پیام گذاشته: هگل خیلی واضح گفته است. همین چند ماه پیش در خیابان‌های یکی از شهرهای شرق در سه ساعت هزاران آدم را کشتند؛ چون برده‌ها به آزادی همان یک نفر احترام نگذاشته بودند و می‌خواهند آزاد باشند.
183
11
هگل گفته بود در شرق فقط یک‌نفر آزاد است. وی درست گفته بود. وقتی تنها یکنفر آزاد باشد، بقیه باید برده باشند. بردگان در صورتی که آقا نخواهد، حق حیات ندارند چه رسد که حق گردآوردن سرمایه و زمین و داشتن خانه و سرپناه داشته باشد. در فقدان آزادی، همه چیز بی‌معنا و بی‌ارزش است. این آزادی است که انسان را انسان می‌کند. در نبود آزادی، انسانی وجود ندارد تا حق انسانی وجود داشته باشد. قضیه ساده است ولی گویا درک نکرده‌ایم. مظفری
179
12
+1
No text...
190
13
نوشتن تغییر دادن جهان است تا به حال از خودتان پرسیده‌اید نویسنده‌ها چگونه دنیا را تغییر می‌دهند؟ من بارها این سؤال را از خودم پرسیده‌ام. ساده‌ترین پاسخ من این است: نوشتن برای کودکان. با خلق داستان، فیلم‌نامه، کارتون و روایت‌هایی که قرار است سال‌های بعد در رفتار، نگاه و تصمیم‌های یک انسان اثر بگذارند. خودم و بسیاری از هم‌سن و سالانم وقتی کودک بودیم، ساعت‌های زیادی را پای کارتون‌ها می‌گذراندیم. خودم هنوز هم انیمیشن می‌بینم. چون باور دارم بسیاری از آن‌ها حرف‌هایی می‌زنند که گاهی سینمای بزرگسالان هم از گفتنش عاجز است. آخرین انیمیشنی که دیدم «Swapped» بود. انیمیشن Swapped به کارگردانی نیتن گرنو و با همکاری گروهی از نویسندگان ساخته شده است؛ کسانی که به‌جای خلق یک ماجرای صرفاً سرگرم‌کننده، ایده‌ای ساده اما عمیق را انتخاب کردند: اگر بتوانی دنیا را از چشم «دیگری» ببینی، دیگر نمی‌توانی او را به‌سادگی قضاوت کنی. همین ایده ساده، به موفقیتی جهانی تبدیل شد. Swapped تنها در هفته دوم اکران خود در نتفلیکس به ۳۸٫۷ میلیون بازدید رسید؛ رکوردی که آن را به پربیننده‌ترین انیمیشن تاریخ نتفلیکس در یک بازه هفت‌روزه تبدیل کرد. این فیلم بیش از ۱۰ هفته در فهرست جهانی ۱۰ اثر برتر نتفلیکس حضور داشت و در همان ماه‌های نخست، بیش از ۱۳۳ میلیون بازدید کامل و حدود ۲۲۷ میلیون ساعت تماشا ثبت کرد. آماری که آن را در میان محبوب‌ترین فیلم‌های تاریخ این پلتفرم قرار داد. داستان درباره دو موجود است که در ظاهر، دشمنان طبیعی یکدیگرند: Ollie، جانوری کوچک و جنگلی، و Ivy، پرنده‌ای باشکوه. بر اثر یک اتفاق جادویی، بدن‌های آن‌ها با هم جابه‌جا می‌شود. حالا هر کدام مجبور است دنیا را از چشم دیگری ببیند؛ با محدودیت‌ها، ترس‌ها و تجربه‌هایی که پیش از آن هرگز تصورش را نمی‌کرد. این جابه‌جایی، آن‌ها را از دو رقیب به دو همراه تبدیل می‌کند و در نهایت می‌آموزند که شناختن دیگری، مهم‌ترین راه از بین بردن سوءتفاهم و دشمنی است. مهم‌ترین کارکرد کارتون‌ها همین است. کودک در سال‌های اولیه زندگی، بخش بزرگی از شناخت خود نسبت به جامعه را از روایت‌ها می‌گیرد. او در داستان‌ها یاد می‌گیرد چه کسی «دوست» است، چه کسی «غریبه» است، با تفاوت‌ها چگونه باید برخورد کرد و آیا هر انسانی ارزش دوست داشته شدن دارد یا نه. کارتون‌های خوب، پیش از آنکه آموزش مستقیم بدهند، احساس همدلی را تمرین می‌دهند. کودک می‌بیند که شخصیت‌های متفاوت، با وجود تفاوت در ظاهر توانایی یا سبک زندگی، همگی ارزشمندند. یاد می‌گیرد که اشتباه کردن پایان دنیا نیست، اختلاف داشتن به معنای دشمنی نیست و می‌توان دیگری را فهمید، حتی اگر شبیه ما نباشد. در جامعه‌شناسی، مفهوم جامعه‌پذیری بسیار یادآوری می‌شود. جامعه‌پذیری فرایندی است که طی آن کودک هنجارها، ارزش‌ها و شیوه‌های تعامل اجتماعی را می‌آموزد. خانواده و مدرسه نقش مهمی دارند، اما رسانه و به‌ویژه انیمیشن نیز یکی از عاملان جامعه‌پذیری‌اند. کودک هنگام تماشای یک داستان، بدون آنکه متوجه باشد، شیوه همدلی، همکاری، حل تعارض و پذیرش تفاوت‌ها را تمرین می‌کند. شاید به همین دلیل است که بسیاری از کودکانی که با داستان‌های غنی و شخصیت‌های متنوع بزرگ می‌شوند، در آینده راحت‌تر با دیگران ارتباط برقرار می‌کنند و کمتر دیگران را بر اساس تفاوت‌هایشان طرد می‌کنند. آن‌ها بارها دیده‌اند که قهرمان داستان، لزوماً شبیه همه نیست؛ گاهی متفاوت است، آسیب‌پذیر است و حتی اشتباه می‌کند، اما همچنان دوست‌داشتنی و ارزشمند باقی می‌ماند. شاید نویسنده‌ها دقیقاً از همین‌جا دنیا را تغییر می‌دهند. با ساختن روایت‌هایی که در ذهن یک کودک می‌ماند. کودک امروز، شهروند فرداست و شاید یک داستان خوب بتواند او را به انسانی همدل‌تر، پذیراتر و مسئول‌تر تبدیل کند. اگر یک نویسنده بتواند میلیون‌ها کودک را با ارزش‌هایی مانند احترام، همدلی و پذیرش تفاوت‌ها همراه کند، آیا این همان تغییر دادن دنیا نیست؟ شاید تغییر جهان همیشه با انقلاب‌های بزرگ آغاز نشود. می‌تواند از پشت میز یک نویسنده شروع شود، با نوشتن داستانی که کودکی آن را تماشا می‌کند و سال‌ها بعد، در رفتار اجتماعی خود بازآفرینی‌اش می‌کند.
173
14
این یادداشت را بعد از آن نوشتم که بارها از زبان برخی پژوهشگران شنیدم جامعه افغانستان چندان موضوع پژوهش قرار نگرفته و هنوز شناخت منسجم و عمیقی از آن در دست نیست. این گزاره تا حدی درست است، اما احساس می‌کنم در کنار کمبود پژوهش‌های دانشگاهی، یک منبع مهم شناخت کمتر دیده شده است و آن هم ادبیات، به‌ویژه رمان‌های افغانستانی است. رمان‌ها صرفاً داستان نیستند؛ آن‌ها تجربه زیسته مردم، مناسبات اجتماعی، ساختارهای قدرت، فرهنگ، ترس‌ها، امیدها و حافظه تاریخی یک جامعه را بازتاب می‌دهند و از این منظر، می‌توانند مکمل ارزشمندی برای مطالعات علوم اجتماعی باشند. البته پس از کمی جست‌وجو متوجه شدم که برخلاف این تصور، پژوهش‌های منظم و باکیفیتی نیز درباره افغانستان وجود دارد. از جمله، «پیمایش مردم افغانستان» بنیاد آسیا که از سال ۲۰۰۴ آغاز شد و تا ۲۰۲۱ به‌صورت منظم ادامه یافت و با استفاده از روش‌های کمی، تصویری طولی از نگرش‌ها و تجربه‌های مردم افغانستان در حوزه‌هایی مانند امنیت، اقتصاد، حکومت‌داری، حقوق زنان، صلح و خدمات عمومی ارائه کرده است. به همین دلیل، امروز بیش از گذشته فکر می‌کنم شناخت جامعه افغانستان نه فقط به داده‌های کمی و پیمایش‌های اجتماعی نیاز دارد، بلکه با خواندن رمان‌ها نیز می‌توان به لایه‌هایی از زندگی اجتماعی دست یافت که معمولاً در پرسشنامه‌ها و آمارها دیده نمی‌شوند. این دو منبع می‌توانند تصویری کامل‌تر و انسانی‌تر از جامعه افغانستان به دست دهند.
142
15
آینه‌ی جامعه نسبت به رمان‌های دو سه دهه اخیر افغانستان حس نزدیکی عجیبی دارم. با شخصیت‌ها و نمادها ارتباط خوبی می‌گیرم. همذات‌پنداری می‌کنم. هنگام خواندن، گاهی خشمگین می‌شوم، گاهی اندوهگین، و داستان مرا با خود به دل احساسات می‌برد. این‌که احساسات همیشه راهنمای درستی برای قضاوت رمان‌ها نیستند، بحث دیگری است. چیز دیگری را می‌خواهم بگویم. گفتم که برای من مهم‌ترین ویژگی رمان افغانستانی همین قدرت برانگیختن احساس است. اما وقتی سراغ رمان‌های نامدار نویسندگان روس یا فرانسوی می‌روم، تجربه‌ای متفاوت دارم. آن آثار بیش از آن‌که مرا احساساتی کنند، وادارم می‌کنند بیندیشم. در آن‌ها لایه‌های فلسفی خیلی پررنگ‌تر است. نویسنده با دقت تم اصلی رمان را می‌شکافد و خواننده را به تأمل درباره انسان، جهان و زندگی فرامی‌خواند. به گمانم تفاوت اصلی نیز همین‌جاست. بخش بزرگی از رمان‌های افغانستانی، بیش از آن‌که فلسفی باشند، اجتماعی‌اند. آن‌ها رنج انسان، وقایع تاریخی و تجربه زیسته مردم را در قالب داستان روایت می‌کنند. به عبارتی دیگر تم رمان یک نوع بحث سیاسی اجتماعی است. ادبیات در این آثار به بستری برای بازتاب بازدهی‌های تاریخ معاصر افغانستان تبدیل شده است. تاریخی که درهم‌تنیدگی جنگ‌های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، سرنوشت انسان‌ها را شکل داده است. البته این به معنای نفی ارزش ادبی این آثار نیست. برعکس، شاید همین پیوند عمیق با واقعیت اجتماعی است که باعث می‌شود خواننده‌ای مانند من، بیش از هر چیز با شخصیت‌ها و رنج‌هایشان احساس نزدیکی کند. در مقابل، بسیاری از رمان‌های کلاسیک روس و فرانسوی، هرچند از مسائل اجتماعی غافل نیستند، اما تم اصلی‌شان واکاوی پرسش‌های فلسفی و وجودی است؛ از همین رو، بیش از آن‌که احساسات را برانگیزند، ذهن را به اندیشیدن دعوت می‌کنند. با همین ویژگی، ادبیات افغانستان ظرفیتی خوبی برای شناخت جامعه پیدا می‌کند. رمان‌های افغانستان لایه‌های مختلف زندگی اجتماعی، روابط انسانی، ساختارهای قدرت، سنت‌ها، باورها و تجربه زیسته مردم را نیز به تصویر می‌کشند. از زاویه دید علوم اجتماعی، این‌ رمان‌ها را می‌توان نوعی مردم‌نگاری ادبی دانست. روایتی که هرچند به زبان داستان بیان می‌شود، اما واقعیت‌های اجتماعی را نیز در خود منعکس می‌کند. به همین دلیل، برای پژوهشگران علوم اجتماعی، این آثار می‌توانند مثل اسناد کیفی یا پژوهش‌های میدانی، دریچه‌ای برای فهم جامعه، فرهنگ و تاریخ معاصر افغانستان باشند.
104
16
نکات مهم یکی از مقاله‌های علی: براساس آمارهای بانک جهانی، در دو سال نخست حاکمیت طالبان اقتصاد افغانستان با یک سقوط آزاد مواجه شد: ۲۱ درصد سقوط در سال ۱۴۰۰ و شش درصد دیگر در سال ۱۴۰۱. در مجموع اقتصاد افغانستان یک پنجم خود را از دست داد. در این روند، سکتور خدمات حدود ۳۶ درصد، سکتور صنعت نزدیک به ۲۰ درصد و سکتور زراعت حدود ۱۰ درصد نسبت به دوران پیش از بازگشت طالبان کوچک‌تر شد. این سقوط به معنای از بین رفتن فرصت‌های کاری، کاهش درآمدهای پایدار و محدود شدن منابع معیشتی برای میلیون‌ها خانواده بود. هم‌زمان، بودجه‌ی دولت نیز به شکل چشم‌گیری کاهش یافت. بودجه‌ی دولت از ۴۴۸ میلیارد افغانی در سال ۱۴۰۰ به حدود ۲۷۴ میلیارد افغانی در سال ۱۴۰۲ رسید که تقریبا نصف شدن حجم درآمد مالی دولت را نشان می‌دهد. در همین دوره، بودجه‌ی انکشافی نیز از ۱۳۰ میلیارد افغانی در آخرین سال حکومت قبلی به تنها ۳۷ میلیارد افغانی در سال ۱۴۰۲ سقوط کرد؛ به این معنا که پروژه‌های زیربنایی و ساخت‌وسازهای عمرانی عملا متوقف یا به حداقل ممکن رسیدند. طالبان در کنار سقوط اقتصاد افغانستان و قطع کمک‌های خارجی، زنان را به‌طور گسترده از بازار کار حذف کردند. اکنون تعداد کمی از زنان در ساختار دولت باقی مانده‌اند. این زنان، فارغ از رتبه‌ی تحصیلی و وظیفه‌ی سابق‌شان، تنها حقوق ثابت پنج هزار افغانی دریافت می‌کنند. این مقدار به هیچ وجه پاسخ‌گوی هزینه‌های زندگی نیست. حذف زنان از چرخه‌ی کار، به معنای حذف بخشی مهم از نیروی تولید و درآمد خانواده‌ها بود. این تصمیم به‌طور مستقیم بر سفره‌ی مردم اثر گذاشت و آن را کوچک‌تر و شکننده‌تر کرد. در همین حال، گروه طالبان، برای جبران کمبود منابع مالی دولت، به سیاست‌های مالیاتی سخت‌گیرانه از طریق جمع‌آوری عشر، زکات و مالیات روی آوردند. در شرایطی که اقتصاد در رکود عمیق قرار داشت، افزایش مالیات‌ها فشار مضاعفی بر کسب‌وکارهای کوچک وارد کرد، بسیاری از آن‌ها را به مرز ورشکستگی رساند و در نهایت هزینه‌ی این فشار به مصرف‌کننده‌های نهایی یعنی خانواده‌ها منتقل شد.
113
17
این مجموعه شامل ۱۰ یادداشت کوتاه و مستند درباره مهم‌ترین مسائل اقتصاد امروز افغانستان است؛ از رشد اقتصادی، فقر و اشتغال گرفته تا زراعت، تجارت، نظام بانکی، معادن و آینده اقتصاد کشور. تلاش شده است موضوعات پیچیده اقتصادی با زبانی ساده، روان و بر پایه گزارش‌های معتبر بین‌المللی برای همه علاقه‌مندان توضیح داده شود. امیدوارم مطالعه این مجموعه، زمینه‌ای برای شناخت بهتر واقعیت‌های اقتصاد افغانستان و گفت‌وگوهای آگاهانه‌تر درباره آینده کشور فراهم سازد. مطالعه، نقد و پیشنهادهای شما مایه خرسندی خواهد بود.
96
18
یک روز گرم و خاکستری فردا هفتم سرطان، ساعت ۱۰ صبح، در هوای حدود ۳۰ درجه سانتی‌گراد، در اتاق ۲۰۴ دانشکده روزنامه‌نگاری دانشگاه کابل، مراسم دفاع پایان‌نامه‌ی لیسانسم است. احتمالاً جلسه را با شعر شروع می‌کنم و با شعر ختم می‌کنم. استادان و داوران هی حرف می‌زنند و این سکانس تکراری حرف‌های کلیشه‌ای شان را با حس بدی پشت سر می‌گذارم. در مراسم فراغتی که از سوی حکومت گرفته خواهد شد، از یک صنف ۳۵ نفری فقط من شرکت نکردم. همه شرکت کردند. این موضوع فراغت از دانشگاه مرا خیلی گیج کرده است. در همین دوران دانشگاه، از هر طرفی که شد، بالاخره خیلی چیزها یاد گرفتم. دانشگاه فقط کلاس و امتحان نبود. آدم‌های لایق و نالایق، کتاب‌ها، گفتگوها، تجربه‌ها و حتی شکست‌ها، هر کدام چیزی به من یاد دادند. ولی اوضاع پیچیده‌تر از این‌هاست. برای همین نمی‌توانم به فراغت فقط به چشم پایان یک دوره‌ی تحصیلی نگاه کنم. انگار این چهار سال، بیشتر از آنکه درس خواندن باشد، شکل دهشتناکی از دوام آوردن بود. در شوک‌ام. در شوک زندگی می‌کنم. در این چهار سال به نیروهای مرئی و نامرئی استبداد خیلی زیاد نزدیک بودم. با تجربه‌ی این نزدیکی خرد و خمیر شده‌ام. خیلی چیزها را از دست داده‌ام. چیزهایی هم به دست آورده‌ام که آرامش را از من گرفته‌اند. مثل چیزی به‌نام آگاهی، بدتر از همه رنج آگاهی و آسیب‌های جانبی آگاهی. ساده‌تر بگویم پر شده‌ام از عقده، خشم و هزار جور چیز دیگر. نمی‌دانم در این چهارسال در روح و روان و ذهنم چه کاشته‌اند که این‌قدر بی‌قرار و مضطربم. فکر می‌کنم به زمان نیاز دارم تا این همه عقده‌ی ناشی از تحقیر و این حجم از واماندگی و خسته‌گی را از خودم دور بریزم. تا بتوانم دوباره با خودم آشتی کنم و این چهار سال را از نو بفهمم و بشوم آن پسری که زندگی را با دردهایش دوست داشت. کاش می‌شد این‌طوری فکر نمی‌کردم: به نظرم آدم وقتی از چیزی تجلیل می‌کند که بتواند با آن آشتی کرده باشد؛ وقتی احساس کند چیزی را واقعاً پشت سر گذاشته، وقتی بتواند به گذشته نگاه کند و بیشتر از درد، رضایت یا دست‌کم آرامش احساس کند. من هنوز آنجا نرسیده‌ام. هنوز بیشتر از آنکه حس فراغت داشته باشم، حس خستگی و حقارت دارم. هنوز بیشتر از آنکه پایان یک مسیر را ببینم، وزن مسیری را حس می‌کنم که از آن گذشته‌ام. برای همین فکر می‌کنم جشن گرفتن نمی‌تواند این خلأ را پر کند. حتی شاید خلأ را بیشتر نشان بدهد. بعضی چیزها را نمی‌شود با مراسم، عکس یا تبریک جشن گرفت. بعضی تجربه‌ها فقط به زمان احتیاج دارند؛ زمانی که شاید بتواند زخم‌ها را کمی از زندگی روزمره عقب‌تر ببرد و بعد، اگر روزی دلی برای جشن ماند، آن جشن معنایی واقعی داشته باشد.
132
19
همان‌گونه که دخترها و پسرهای ژیگول بالاشهر ترندهای روز و هفته و ماه از عکس‌های خود دارند، روشنفکران دینی و روشنفکران غیردینی+1
همان‌گونه که دخترها و پسرهای ژیگول بالاشهر ترندهای روز و هفته و ماه از عکس‌های خود دارند، روشنفکران دینی و روشنفکران غیردینی نیز ترندهای این‌چنینی دارند. موضوع که این روزها در بین روشنفکران ترند شده، «نکاح» است. یک شیخ از نجف که کمربند سیاه ملایی دارد نکاح را لغوی و اصطلاحی تعریف کرده و یک روشنفکر دیگر که تازه فهمیده در دنیا چه گف است (شما بخوانید چه گپ است)، حالت تهوع گرفته. امیدوارم ترند حال شما را هم خوب کند.
119
20
بسیاری از دانشگاهیان و فرهنگیان امروز حتا به وزن و معنای واژه‌هایی که به کار می‌برند، فکر نمی‌کنند. چندین بار خوانده‌ام، درباره جنبش روشنایی، که جوهره آن عدالت‌خواهی بود، با یک جمله می‌نویسند «جوانان بازیچه دیگران شدند». این فقط یک خطای تحلیلی نیست. اوج بلاهت است. چگونه می‌توان هزاران انسان آگاه، تحصیل‌کرده و صاحب اراده را که بسیاری از آنان از بهترین دانشگاه‌ها مدرک کارشناسی ارشد داشتند، «بازیچه» نامید؟ اگر نقدی به رهبری یا راهبردهای جنبش وجود دارد، باید با استدلال بیان شود، نه با تحقیر شعور انسان‌هایی که آگاهانه انتخاب کردند و هزینه دادند. همین بلاهت را در برخورد با زنان نیز می‌بینیم. هر زنی که مستقل بیندیشد یا صدایش را بلند کند، فوراً با برچسب‌هایی مانند «پروژه‌بگیر»، «مزدور» یا عناوین مشابه نواخته می‌شود. این‌ها استدلال نیستند؛ اعتراف به ناتوانی در استدلال‌اند. جامعه‌ای که به جای پاسخ، برچسب تولید می‌کند و به جای نقد، شخصیت انسان‌ها را هدف می‌گیرد، بیش از هر چیز فقر فکری خود را آشکار می‌سازد. برچسب‌زنی هنر نیست؛ نشانه درماندگی ذهنی است.
444