| مواجهه |
Open in Telegram
این کانال نگاههای یک دانشجوی علوم اجتماعی به حیات جمعی ما در افغانستان است. کوشش بر درک متفاوت و عمیقتر مسائل هدف نویسنده است. ناشناس نویسنده: https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ggcfcfgeef
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
283
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26Sep '26
September '26
+1
in 2 channels
August '26
+289
in 3 channels
Channel Posts
| 2 | هجوم دهشت
«بیخاطرهگی» عنوان نوشتهای است از حوریه جنتی. نوشتهای دربارهی ویرانی دهشتناکی که تجربهی بودن در کلاسهای آنلاین در تاروپود روان نویسنده ایجاد کردهاست. نویسنده دربارهی اینکه چگونه به اجبار، به دلیل جنسیتاش، از کلاس حضوری دور رانده شدهاست و در گوشهای از جهان مجازی کز کردهاست میان استادان مجازی و همصنفان مجازی، مینویسد.
به شکل غریبی با این نوشته احساس نزدیکی کردم. گویی آنچه نویسنده از آن نوشته بود، تنها تجربهی او نبود. نویسنده وحشتزده و غمناک است. این وضعیت ایماژ رنج جدیدی است که به همهی ما کماکان سرایت کرده است. در خیلی از حالات من و نویسندهی این یادداشت، هر دو از تجربهای بودن در وضعیتی تازه وحشتزدهایم. تجربهای که بیش از آنکه صرفاً محرومیت از یک کلاس باشد، نوعی پرتشدگی است.
وحشتزدهگی از این تجربه غمانگیز است. نه فقط از آنرو که چیزی را از ما گرفتهاند، بلکه از آنرو که ما را به محیطی پرتاب کردهاند که در ساختنش هیچ سهمی نداشتهایم. محیطی که قواعدش را دیگران ساختهاند، شکلش را دیگران تعیین کردهاند و ما تنها ناچاریم در آن جا بگیریم؛ بیآنکه امکان تغییرش را داشته باشیم، بیآنکه بتوانیم در برانداختن آن و گذار از آن نقشی ایفا کنیم.
به عبارتی دیگر دهشت دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از جایی که آدم نهتنها از جهان آشنای خود رانده میشود، بلکه به جهانی پرتاب میشود که هیچ نسبتی با خواست و ارادهاش ندارد. جهانی که در آن حتی حضور هم شکلی مجازی پیدا میکند. چهرهها پشت صفحهها محو میشوند، صداها از فاصلهای نامعلوم میآیند و کلاس، دیگر آن فضای مشترکی نیست که در آن با دیگری بودن را تجربه میکردیم. آنچه باقی میماند، نوعی بیخاطرهگی است. گسست از تجربهای که هنوز در ذهن ما ادامه دارد، اما دیگر در جهان بیرونی امکان زیستن ندارد. | 29 |
| 3 | لطفاً از تجربههای زبانآموزی بگویید. چالش روبروی خودم این است که بیانگیزه و تنبل استم. با این وضعیت باید تافل هم بگیرم. اینهم برنامهریزی: | 43 |
| 4 | چرا گذشته مهم است؟
در این دو هفتهی اخیر، حرفهای من در مورد گذشته، باعث شده است بعضیها نگاه اشتباهی به این کانال پیدا کنند. جدا از رنجی که ما میکشیم و جدا از بار عاطفی نوشتههای من در مواجهه با واقعیتهای تاریخی، یک نکته وجود دارد. فرضم بر این است که بیایید از این به بعد تاریخ نخوانیم و به تاریخ و گذشته فکر نکنیم. در این حالت خوبترین سناریوی که اتفاق میافتد این است:
اگر گذشته را ندانیم، در موقعیتهای اجتماعی مختلف مدام غافلگیر میشویم. چون بسیاری از چیزهایی که امروز برای ما اتفاق میافتد، پیش از این نیز به شکلهای دیگری اتفاق افتادهاند. تاریخ به ما الگوها را نشان میدهد و کمک میکند بفهمیم یک وضعیت از کجا آمده، چگونه ساخته شده و ممکن است به کجا برسد. در افغانستان این مسئله بهخصوص در موقعیتهایی مثل زنبودن اهمیت دارد. زنی که تاریخ محدودیت، حذف، تبعیض و مقاومت زنان را نمیشناسد، ممکن است هر بار با یک تجربه تبعیضآمیز روبهرو شود و تصور کند با چیزی کاملاً تازه و شخصی مواجه شده است.
شناخت گذشته به معنای زندگیکردن در گذشته نیست. به معنای داشتن حافظه در مواجهه با حال است. وقتی میدانیم پیش از ما چه گذشته، در موقعیتهای دشوار کمتر غافلگیر میشویم، بهتر میفهمیم با چه چیزی روبهرو هستیم و امکان بیشتری برای مقاومت و انتخاب داریم. به این معنا، تاریخ فقط دانش نیست؛ نوعی تابآوری است.
یک نوشتهی مرتبط را هم اینجا میگذارم، اگر خواندید میشود بیشتر در موردش فکر کنید.
https://www.etilaatroz.com/124998/getting-rid-of-past-is-possible-by-knowing-past/ | 49 |
| 5 | هزارهها چگونه نسلکشی شدند؟
هلن فرمان
وقتى راجع به نسلکشی هزارهها مینویسیم و میگوییم، راجع به تبعیض نهادینه علیه آنان نیز حرف بزنیم. نسلکشی هزارهها فقط کشتار و حذف فیزیکی و کوچ اجباری نبوده. فاشیسم قومی قبل از آنکه به مرحله کشتار و نسلکشی برسد، در بستر گستردهای از تبعیض و “دیگریسازی” شکل میگیرد، در ساختار جامعهای که گروهی “فرودست” و “نامطلوب” و “دیگری” تلقی میشوند. از همینرو، یادآوری نسلکشی، بدون سخن گفتن از تبعیض نهادینه و روزمره، بخش مهمی از مسئله را نادیده میگیرد. تبعیضی که فقط در ساختارهای سیاسی و جغرافیای افغانستان باقی نمانده و حتی به خارج از مرزها هم صادر شده است. مهاجرت الزاما سلسله مراتب خودبرتربینی قومی را از بین نمیبرد. گاهی همان مرزبندیها و تعصبها در جغرافیای دیگری و با اشکال دیگر بازتولید میشود. مثلا در همین سویدن، نسل دوم مهاجرت هنوز با این مصائب درگیرند. من کودکانی را دیدهام که به خاطر هزاره بودن از طرف همکلاسیهای افغانستانی غیرهزاره خود مورد تحقیر قرار گرفتهاند.
هنوز کسانی هستند که آگاهانه یا ناآگاهانه، قوم خود را در مرتبهای بالاتر از هزاره قرار میدهند؛ کسانی که معاشرت، دوستی، ازدواج و حتی عاشقشدن را از مرزهای قومی خود عبور نمیدهند. برای امتحان کافی است از شخصی غیرهزاره بپرسید “هزارهای؟” گاهی چنان با واکنش شدیدی مواجه میشوید که انگار “هزاره پنداشته شدن” خود نوعی تحقیر است. همین نوع واکنش حامل معنایی بزرگیست؛ نشان میدهد سلسه مراتب قومی تا چه اندازه میتواند در ذهن، زبان و زندگی روزمرهی آدمها رسوب کرده باشد. به خاطر داشته باشیم که تبعیض، تنها به دست حکومتها و دولتها و قدرتهای مسلح تولید نمیشود. تبعیض در خانواده، در بین دوستان و اجتماع، در فضای مجازی، در محل کار، در شوخیها و کلیشهها و ضربالمثلها، تکرار و بازتولید میشود.
بنابراین وقتی از نسلکشی هزارهها حرف میزنیم، نباید هدف صرفا لیست کردن نام جنایتکاران و بازگویی فاجعه انسانی باشد. ما باید سهم خود را در استمرار فاشیسم قومی، به پرسش بگیریم. باید بپرسیم چه باورها و کلیشهها و پیشداوریهایی در طول تاریخ، امکان حذف و خشونت علیه هزارهها را عادیسازی کرده است و ما تا چه اندازه حامل یا بازتولیدکنندهی این باورها هستیم.
تا زمانی که قومگرایی، برتریجویی و نفرت از “دیگری” در میان مردم افغانستان بازتولید شود، تصور ساختن جامعهای آزاد و برابر دشوار خواهد بود. آزادی زمانی معنا پیدا میکند که کرامت انسانی، امتیازی وابسته به قومیت نباشد. کرامت انسانی باید حقی برابر برای همه باشد. کرامت یک انسان هزاره نه کمتر و نه بیشتر از کرامت یک انسان تاجیک، پشتون، ازبیک، ترکمن، یا هر گروه دیگری است. هیچ جامعهای با انکار نفرتهای خودش، به آزادی نمیرسد. مادامی که “هزاره” در ذهن هر افغانستانی، انسانی هممرتبه با خودش نباشد، سوگواری برای نسلکشی، فضیلتی انسانی و اخلاقی نخواهد بود! | 51 |
| 6 | پیرپسر غمگین، پیردختر غمگین
۴- من شخصاً دوست ندارم به پیرپسر غمگینی تبدیل شوم که تمام عمر مجبور باشد به اعضای جامعه توضیح بدهد چرا مطابق نسخهی از پیش نوشتهشدهی آنان زندگی نکرده است. انسانی که برای انتخاب متفاوت خود دائماً در جایگاه متهم قرار بگیرد و برای چیزی که شاید اصلاً جرم نباشد، در پی اثبات بیگناهی باشد. مسئله شاید این باشد که در جامعهای مانند افغانستان، هزینهی اجتماعیِ ازدواجنکردن گاهی از هزینهی خود ازدواج بیشتر میشود. ازدواج، با تمام دشواریها، مسئولیتها، محدودیتها و نابرابریهای احتمالیاش، همچنان یک نهاد قدرتمند اجتماعی است و فردی که از آن خارج میشود، باید با پیامدهای نمادین و اجتماعی این خروج نیز مواجه شود. شاید در نهایت انتخاب میان «ازدواج دشوار» و «ازدواج نکردن دشوار» بیشتر از آنکه انتخابی کاملاً فردی باشد، انتخابی میان دو نوع هزینهی اجتماعی است. و البته، همانطور که آن مرد بدخشانی با زبان ساده و طنزآمیز گفته بود، حداقل «ویتامین She» یا «ویتامین (He) » نصیب حیات ما میشود. شاید همین شوخی ساده، خلاصهی صادقانهای از یکی از واقعیتهای پیچیدهی حیات اجتماعی ما باشد.
۲/۲ | 64 |
| 7 | پیرپسر غمگین، پیردختر غمگین
مواجهه با طرد اجتماعی
۱- حیات اجتماعی برای انسان، برخلاف آنچه در نگاه نخست به نظر میرسد، صرفاً مسئلهی زندهماندن نیست. انسان بهمثابهی یک موجود اجتماعی، علاوه بر تأمین معاش، یافتن سرپناه و حفظ بقای زیستی، ناگزیر است خود را با مجموعهای از هنجارها، ارزشها، قواعد و انتظارات اجتماعی نیز منطبق کند. بخش بزرگی از این قواعد پیش از آنکه فرد به آگاهی از خود و جهان برسد، وجود داشتهاند و به او تحمیل شدهاند. یعنی فرد وارد جامعهای میشود که نظم آن از پیش ساخته شده است. او نه در تدوین این قواعد سهمی داشته و نه در انتخاب بسیاری از آنها نقشی ایفا کرده است، اما از لحظهای که اجتماعیشدن او آغاز میشود، باید آنها را بیاموزد، درونی و در رفتار روزمرهی خود بازتولید کند. از این منظر جامعه یک نظام هنجاری است که از طریق خانواده، آموزش و تحصیلات، مذهب، عرف، افکار عمومی و نهادهای اجتماعی، حدود رفتار قابلقبول را مشخص میکند و برای فرد تعیین مینماید که چه چیزی «طبیعی»، چه چیزی «مطلوب» و چه چیزی «انحراف» تلقی میشود.
۲- یکی از مهمترین این قواعد اجتماعی، «ازدواج» است. نهادی که تقریباً در همهی جوامع، فراتر از یک انتخاب شخصی، دارای کارکردهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حتا نمادین است. ازدواج در ظاهر قرارداد و همراهی دو انسان متفاوت برای ساختن یک زندگی مشترک است، اما در واقع در دل خود شبکهای از انتظارات، نقشهای جنسیتی، مناسبات قدرت، مسئولیتهای اقتصادی و اشکال مختلف فداکاری را حمل میکند. در بسیاری از موارد، این فداکاریها الزاماً متقابل و برابر نیستند و میتوانند به بازتولید نابرابری در درون خانواده منجر شوند. در افغانستان، این مسئله گاهی حتی از سطح یک «پیوند اجتماعی» فراتر میرود و ازدواج را به نوعی رابطهی مالکیتی و معاملهی اجتماعی تبدیل میکند. رابطهای که در آن خانوادهها، بهویژه در ساختارهای سنتی، دربارهی بدن، آینده، نقش و انتخاب افراد تصمیم میگیرند. بنابراین ازدواج صرفاً تصمیم دو فرد مستقل نیست. این نهاد در بسیاری از موارد محصول تقاطع نیروهای اجتماعی است.
۳- مواجهه با ازدواج، برای تقریباً هر فردی که در چنین ساختار اجتماعی رشد میکند، بخشی از مسیر زندگی است. البته این مواجهه برای همه یکسان نیست. گروهی ازدواج میکنند، تشکیل خانواده میدهند و وارد مجموعهای از نقشها و مسئولیتهای خانوادگی میشوند. این گروه موضوع بحث من نیست.
مسئلهی من آن دسته از افرادی است که در برابر این هنجار اجتماعی موضعی متفاوت اتخاذ میکنند. کسانی که یا به دلایل شخصی، اقتصادی، فکری و عاطفی از ازدواج امتناع میورزند یا اساساً حاضر نیستند خود را با یکی از مهمترین انتظارات هنجاری جامعه منطبق کنند. در این وضعیت، انتخاب فرد دیگر صرفاً یک انتخاب خصوصی باقی نمیماند، زیرا جامعه آن را به حوزهی قضاوت عمومی میکشاند. «چرا ازدواج نمیکنی؟» از یک پرسش ساده فراتر میرود و به نوعی مطالبهی توضیح از فرد تبدیل میشود؛ گویی فرد برای انتخاب نکردن چیزی که دیگران آن را طبیعی و بدیهی میدانند، باید دائماً از خود دفاع کند.
از همینجا مسئلهی «انحراف از هنجار» و فشار اجتماعی اهمیت پیدا میکند. فردی که از الگوی مسلط زندگی فاصله میگیرد، لزوماً مرتکب جرم نشده است، اما در سطح نمادین ممکن است بهعنوان فردی که «خلاف قاعده» حرکت میکند شناخته شود. این وضعیت میتواند نوعی آنومی اجتماعی در سطح تجربهی فردی ایجاد کند؛ یعنی شکافی میان خواستهها و انتخابهای فرد از یکسو و انتظارات و قواعد مسلط جامعه از سوی دیگر. جامعه نیز معمولاً برای بازگرداندن فرد به مسیر هنجاری، از ابزارهای مختلف کنترل اجتماعی استفاده میکند؛ از توصیه و نصیحت و شوخیهای ظاهراً بیضرر گرفته تا سرزنش، برچسبزنی، مقایسه، تحقیر و مهمتر از همه طرد اجتماعی.
برای انسانی اجتماعی که هویت او تا حد زیادی در تعامل با دیگران شکل میگیرد، متفاوتبودن تجربهای بیهزینه نیست. همرنگ نبودن با جماعت میتواند به تجربهای فرساینده تبدیل شود. فرد بهتدریج احساس میکند نهتنها از یک هنجار، بلکه از خود جامعه فاصله گرفته است. طرد اجتماعی میتواند به انزوای اجتماعی منجر شود و انزوا، در صورت تداوم، فرد را به سوی گوشهگیری و غمدرونی، کاهش مشارکت اجتماعی و نوعی بیگانگی از محیط پیرامون سوق دهد. در نهایت، نیروهای سهمگین جامعه میتواند از انسانی که صرفاً نخواسته مطابق الگوی رایج زندگی کند، تصویری بسازد که خودش نیز ناچار شود آن را حمل کند: تصویری از «پیرپسر غمگین» یا «پیردختر غمگین».
۱/۲ | 57 |
| 8 | حیات برهنه
حدود ۱۳۰ سال پیش، در دوره امارت عبدالرحمان خان، هزارهها نسلکشی شدند. کشتار با غصب زمین، کوچاندن مردم، فروش انسانها و تصرف چراگاهها و زمینهای حاصلخیز آنان همراه بود. مصادره گسترده زمینهای هزارهها در قندهار و جلال آباد و واگذاری بهترین چراگاهها به کوچنشینان پشتون هدف اصلی این جنگ بود. هزاران هزاره کشته شدند و هزاران زن و مرد و کودک به بردگی فروخته شدند. این نسلکشی فقط با تفنگ و شمشیر پیش نرفت. دو حربه مهم داشت: اسلامیت و افغانیت. یکی هزاره را کافر میکرد و دیگری او را از دایره «افغان» یعنی پشتون بودن، بیرون میانداخت. وقتی انسان را اول از نظر دینی و قومی از خودت بیگانه کردی، بعد کشتنش، راندنش و گرفتن زمینش آسان میشود. این همان کاری بود که دولت عبدالرحمان با هزارهها کرد.
حربه اسلامیت نقش بزرگی داشت. عالمان حنفی مذهب مسلمانِ درباری هزارهها را کافر خطاب کردند و عبدالرحمن علیه شیعیان اعلام جهاد کرد. اینجا دین دیگر فقط دین نبود. تبدیل شده بود به ابزار دولت برای کشتن. از همان روز تا امروز، اسلام در افغانستان بارها برای دولت «وضعیت استثنایی» علیه هزارهها ساخته است. در این وصعیت به گفته کارل اشمیت میتوان انسان را از حقوق عادیاش بیرون گذاشت و بعد هر بلایی بر سرش آورد. کارل اشمیت میگفت حاکم کسی است که درباره وضعیت استثنایی تصمیم میگیرد. یعنی وقتی قانون عادی کنار میرود و قدرت حاکم دستش برای عمل باز میشود. دیگر لازم نیست دولت برای هر خشونتی توضیح حقوقی بدهد. کافی است بگوید این آدم کافر است، این آدم دشمن است، این آدم «دیگری» است. از همینجا کشتن انسان میتواند به نام دین، دولت و نظم توجیه شود.
هزارهها بعد از ایجاد این وضعیت استثنایی، هیچوقت نتوانستند به شکل پایدار به عنوان انسان برابر و شهروند برابر در افغانستان زندگی کنند. مسئله فقط کشتار ۱۳۰ سال پیش نیست. مسئله ساختن یک موقعیت دائمی برای انسانی است که باید همیشه ثابت کند حق دارد زنده باشد، زمین داشته باشد و شهروند باشد.
زندگی هزارهها بعد از آن نسلکشی با مفهوم «حیات برهنه» جورجیو آگامبن توضیح داده میشود: انسانی که زنده است، اما قدرت سیاسی میتواند او را از حقوق و حمایت معمول قانون محروم کند؛ انسانی که در داخل جامعه است، اما میتوان با او چنان رفتار کرد که گویی بیرون از جامعه و بیرون از دایره انسانهای برابر قرار دارد. حیات برهنه یعنی بدن انسان باقی میماند، اما حقوق انسان از او گرفته میشود. هزاره میتواند در افغانستان زندگی کند، اما در لحظهای که قدرت او را «کافر»، «بیگانه» یا «دیگری» اعلام کند، زندگیاش میتواند به زندگیای بیپناه تبدیل شود. این دقیقاً معنای سیاسی حیات برهنه است.
امشب درباره کلهمنارهای قندهار خواندم. درباره سرهایی که از هزارهها بریدند و از آنها منار ساختند. منابع تاریخی نیز از ساختن برجهایی از سرهای کشتهشدگان هزاره به عنوان وسیلهای برای ترساندن دیگران نوشته اند. خیرهشدن به چنین صحنهای دشوار است؛ حتی توضیحدادنش دشوار است. انسان سر انسان را میبُرد، روی سرهای دیگر میگذارد و از آنها منار میسازد تا قدرت خودش را به نمایش بگذارد. نمایش این است که چه کسی حق دارد بکشد و چه کسی حتی حق ندارد مردنش محترمانه باشد. فاجعه اینجاست که این صحنهها را وقتی در فیلم میبینیم، فکر میکنیم محصول تخیلاند. اما این یکی تخیل نیست. در تاریخ واقعی افغانستان اتفاق افتاده است. سر هزارهها را بریدند، روی هم گذاشتند و از آنها پیام سیاسی ساختند.
بعد از آن همه کشتار و غصب و تحقیر، هنوز سنگینی همان تاریخ بر حافظه هزارهها باقی مانده است. کلهمنارها فقط از سر انسانها ساخته نشده بودند. از یک تصور سیاسی ساخته شده بودند: اینکه همه انسانها ارزش برابر ندارند. و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد: اینکه برای توضیح چنین فاجعهای گاهی هیچ کلمهای کافی نیست. خیرهشدن به آن دشوار است. توضیحدادنش دشوار است. تصورش دشوار است. فاجعه است. فقط فاجعه است. | 64 |
| 9 | هاتف: کابل در دودههی گذشته سهم کلانی از کشمکش و ناامنی و دشواری داشت. اما شما در همین شهر و در همین دورهی بیستساله و با وجود مشغولیتهای دیگر کتابهای مهمی چون «خواب خرد»، «خرد آواره»، «مخاطرات خرد» و «اسلام» را نوشتید و به تصحیح بعضی آثار مهم پرداختید. من هیچکس دیگری را در افغانستان نمیشناسم که در این دوره و در چنان فضایی مانند شما متمرکز کار کرده باشد. این مقدار مولّد بودن چهگونه ممکن شد؟
امیری: اولا موافق نیستم که کاری بسیار استثنایی کردهام. بیست سال زمان کمی نیست و آنچه که من پدید آوردهام در مقایسه با زمان یاد شده ناچیز است. ولی از آنجا که من، چنانکه شما هم اشاره کردهاید، مشغولیتهای بسیار داشتهام، این مایه از فرصت و فراغت خود نمیتواند جزو خوشبختیهای زندگی به حساب نیاید. ثانیا، برای شخص خودم بیش از حجم کار، پافشاری روی یک پروژهی خاص اهمیت دارد. سهگانهی (تریلوژی) را که من در مورد وضعیت عقل در فرهنگ اسلامی نوشتم و شما در سؤال تان به آن اشاره کردهاید، یکدهه زمان برد. اینکه در تنگناهای زندگی این رشته از دست من خطا نخورد و سرانجام تحقق یافت بیشتر موجب خوشی من است تا حجم و اندازهی کارها.
قطعا تمرکز پیوسته و طولانیمدت روی یک موضوع از نوعی انرژی درونی و معنوی ناشی میشود. شاید خودستایانه به نظر برسد ولی برای من این انرژی معنوی از تعهد به حقیقت و جدی گرفتن زندگی نشأت گرفته است. من هرگز خوشبختی و سعادت روشنفکران تیپیک افغانی را نداشتهام که همه چیز برایم روشن و واضح باشد. مجهولات من بسیار بود و تعهد به زندگی و جدی گرفتن آن حکم میکرد که با این مجهولات در حد توان برخورد جدی داشته باشم. نمیدانم که در طرح مشکل و پاسخگویی به آن چقدر موفق بودهام، ولی تعهد اخلاقی به موضوع ایجاب میکرده است که در بدترین شرایط و تنگناهای نفسگیر زندگی دست از تلاش برندارم. مطمئن هستم خطاهای من نیز برای خوانندهای که فکر میکند بغرنجیهای زندگی را نخست باید بهگونهی نظری توضیح داد تا بعد به خروج از آن برسیم، درسهایی در بر دارد. بههرحال، تعهد به حقیقت و جدی گرفتن زندگی از ارزشهای اساسی من در زندگی فردی است و معتقدم که با سختکوشی و کار میتوان دین خود را به زندگی ادا کرد. اگر واقعا شما چیزی از جنس مولد بودن و تمرکز در مورد من دیدهاید، میتواند ناشی از این نوع نگاه من به زندگی باشد.
ضمنا جدی گرفتن زندگی و تعهد اخلاقی به حقیقت، با موقعیت من بهعنوان یک هزاره و شخص متعلق به یک گروه محذوف و سرکوبشده نیز نسبت دارد. هزاره تنها با کار و جدیت میتواند سرنوشت خود را تغییر دهد. لذا، ما اخلاقا موظف به کار و سختکوشی و جدی گرفتن زندگی هستیم. من معتقدم کار هم برتری اخلاقی خلق میکند، هم رهاییبخش و آزادکننده است و هم به لحاظ روانی تطهیرکننده است و ذهن را از نفرت و کینه پاک میکند. من بدون تعارف معتقد نیستم که کار خاص کرده باشم ولی هرآنچه را که کردهام در سختیها و دشواریهای زندگی کردهام. و این از باور به جدی بودن زندگی آب میخورد.
شما از تصحیح برخی کتابها یاد کردید. یکی از کتابهایی که من تصحیح و ویراستاری کردم، یکی از آثار مشهور ابنسینا است که توسط دانشگاه ابنسینا در کابل منتشر شد. قبلا چهار ویراست انتقادی از آن کتاب در مراکز علمی اروپا، ترکیه و ایران منتشر شده بود. کار من تنها سهمگیری در مطالعات سینایی و تصحیح خطاهای ناشران و ویراستاران قبلی نبود که البته این نیز بسیار مهم است. به لحاظ فردی من میخواستم تعهد یک هزاره به حقیقت و جدی گرفتن زندگی را نیز از این رهگذر نشان دهم. و صد البته که میخواستم هزارهی معاصر را با میراث فرهنگیشان آشنا و با احیای عقبهی فرهنگی و میراث معنوی هزاره، آنان را به زندگی در زمانههای سخت یاری کنم. و اینها همه شکلهایی از وفاداری به حقیقت و واجدبار اخلاقی و تعهد به زندگی است. | 97 |
| 10 | بریدههایی از گفتوگوی هاتف و امیری
هاتف: شما در جایی گفتهاید: «نوشتن نوعی مقاومت و احترام گذاشتن به زندگی است.» نوشتن به چه معنایی احترام گذاشتن به زندگی است؟
امیری: مقاومت در برابر شرارتهایی که زندگی را تهدید میکند، احترام به زندگی است. نوشتن به مثابه نوعی کار، نشانهی جدی گرفتن زندگی و مقاومت در برابر شرارت و بنابراین، نوعی احترام به زندگی است. بخشی از نکبتهای کنونی ما جایگزین شدن استفاده از مواهب زندگی بهجای احترام به زندگی است. رستگاری جمعی ما منوط به احترامی است که تکتک ما به زندگی ادا میکنیم. ما با کار به زندگی ادای احترام میکنیم و از آنجا که کار اشکال مختلف دارد، ادای احترام به زندگی میتواند اشکال مختلف داشته باشد. نوشتن یکی از اشکال مقاومت و مآلاً یکی از اشکال احترام گذاشتن به زندگی است ولی از آنجا که ما با کلمه جهان را تغییر میدهیم، نوشتن اصیلترین شکل مقاومت و با شکوهترین شیوهی احترام گذاشتن به زندگی است. نمیدانم به سؤال تان پاسخ داده شد یا نه؟ میترسم که این گفتههایم بیشتر ابهامانگیز باشد، تا توضیحدهنده! بههرحال، منظورم این است که با مقاومت در برابر شر میتوان به زندگی ادای احترام کرد و نوشتن یکی از جدیترین اشکال مقاومت است.
هاتف: پاسختان روشنگر است. در عین حال، توصیهی شما به مردان و زنان جوانی که به نوشتن (بهعنوان ابزار یا روش مقاومت) دسترسی ندارند و در عین حال به اصطلاح «در جا میزنند» و احساس میکنند که به بنبست رسیدهاند چیست؟ خود شما در ایام عسرت و تنگنا و در برابر فشارها چهگونه خودتان را سر پا نگه میدارید؟
امیری: توصیهای که به درد همه بخورد شاید وجود نداشته باشد یا من بلد نباشم. در جا زدن هم بخشی از واقعیت زندگی است. اغلب ما در جا میزنیم و اغلب مردم دغدغهی بالاتر از گذراندن امور روزمره ندارند. معذلک سطوح حداقلی از مقاومت در برابر آنچه که خلاف ارادهی ما است، در اغلب مردم وجود دارد. آگاهانه یا ناآگاهانه برخی از مردم از آن استفاده میکنند. پافشاری بر سبک خاصی از زندگی، لباس، آرایش و زبان همگی وجوهی از مقاومت است که ارزش و مؤثریت خاص خود را دارند. ما در برابر نیروهای اهریمنی و یکسانساز قرار داریم و دیریست که نیروهای شر دور و بر ما را احاطه کرده است. یا باید حذف شویم و یا ادغام شویم. در برابر این پروسهی حذف و ادغام باید مقاومت کنیم و باید اشکال مختلف مقاومت را بشناسیم. نوشتن یکی از اشکال مقاومت است، اما تنها و یگانه شکل آن نیست. همراهی نکردن و بیاعتنایی هم شکلی از مقاومت است. البته پیش از آنکه به اشکال مقاومت برسیم باید ضرورت مقاومت در برابر شرارت زمانه درک گردد. اگر آگاهی از شر وجود داشته باشد، ما اخلاقا موظف هستیم که در برابر شرارت، یکسانسازی و سرکوب به هر شکلی که خود تشخیص میدهیم، مقاومت کنیم. آگاهی، ضمنا ما را در قلمرو سیاست قرار میدهد و از این رهگذر امکانات وسیعی برای کشف اشکال متفاوتی از مقاومت خواهیم داشت. زیرا وقتی که سپهر رسمی سیاسی توسط نیروهای شر مسدود میشود، همه اشکال زندگی تبدیل به امر سیاسی میگردد. مقاومت همیشه مسلحانه نیست ولی همیشه با مقداری کم یا زیادی از خشونت همراه است. مقاومت تحمیل رنج است یا بر خود یا دیگری، و مقاومت غیرمسلحانه دشوارتر و با رنج و خشونت بیشتر همراه است. لذا، به جز نوشتن راههای مؤثر بسیاری برای مقاومت وجود دارد. اغلب وقتها شعلههای مقاومت بهصورت نامرئی روشن است. همواره این امر در توانایی آدمی است که دستکم در قلب خود مقاومت کند و روح خود را از سلطهی شر و اهریمن دور دارد. خلاصه جز نوشتن راههای بسیار وجود دارد که کسانی که ضرورت مقاومت در برابر شرارت زمانه را درک کردهاند، خود آن را پیدا خواهند کرد. نیاز به توصیه ندارد.
اما اینکه پرسیدهاید من در عسرتهای زندگی چطور خود را سر پا نگه میدارم، به دیدگاه من دربارهی زندگی باز میگردد. نگاه من به زندگی بیشتر دینی و متأثر از آموزههای مذهبی است. این نوع نگاه با مزاج و طبع من سازگار است. توقع من از زندگی کم است و ذات زندگی را توأم با رنج و عنا میدانم. من همواره شعر معروف ناصر خسرو را با اندکی تغییر میخوانم. ناصر بعد از سالها سرگردانی و سفر در وصف سفر سروده است: «رنج و عنای سفر اگرچه دراز است/با بد و با نیک بیگمان بهسر آید». من بهجای سفر «جهان» را میگذارم. رنج و عنای جهان هرچه هم دراز باشد، گذشتنی است. هم در «تورات»، هم در «قرآن» و هم در «مثنوی معنوی» مولانا به سرشت دردآلود و رنجبار زندگی اشاره شده است. همین نگاه سبب تخفیف و تسکین آلام زندگی است. | 99 |
| 11 | ایماژ نسلکشی در حافظهی یک هزاره
یک
امروز ۱۸ سپتامبر است. در ۱۸ سپتامبر ۱۸۹۳، هزارهجات جوی خون بود. زنان و دختران را به اسارت گرفته بودند و به کابل و قندهار میبردند تا فروخته شوند و مردان کشته شده بودند. روستاها خالی شده بود و زمینها از صاحبانشان گرفته میشد. چند روز دیگر، ۲۵ سپتامبر است؛ روزی که در حافظه جمعی هزارهها به «روز سیاه» بدل شده است. ۱۳۳ سال پیش، در ۲۵ سپتامبر ۱۸۹۳، هزارهجات رسماً سقوط کرد و تمام جغرافیای مردم هزاره به دست نیروهایی متشکل از پشتونها و تاجیکها افتاد؛ نیروهایی که پس از کافر خواندن هزارهها توسط ملاهای مسلمان حنفیمذهب، به آنجا حمله کرده بودند.
دو
پس از آن، هزارهها با موجی از تحقیر روبهرو شدند. فروخته شدند، برده شدند و کشته شدند. زمینهای سرسبز آنان در قندهار، جلالآباد و مناطق دیگر توسط پشتونها غصب شد و مردم به کوهستانهای مناطق مرکزی رانده شدند. این میزان از خشونت و تحقیر، بهتدریج یک فرهنگ به وجود آورد؛ فرهنگی که هزارهها را فرودست میشمرد. آنان را از زمینهای حاصلخیز دور کردند و به حاشیه راندند. سپس همین وضعیت به بخشی از تصویری تبدیل شد که جامعه از هزاره ساخته بود. نام هزارهها را «جوالی» گذاشته بودند؛ یعنی کارگر.
سه
این تصویر از هزارهها هنوز هم وجود دارد. من از منطقه دایهوفولاد هزارهجات هستم؛ منطقهای که از جمله آخرین پایگاههای هزارهها بود. اینجا کوهستانی و سرسبز است، آب فراوان دارد، اما سرد است و میوه و سبزی پرباری حاصل نمیدهد. مردمش لاغر و گندمیاند و فقیرند. یا به تعبیری، فقیر شدهاند. وقتی به این جغرافیا نگاه میکنم، فقر مردمش را فقط نتیجه طبیعت نمیبینم. پشت این فقر، تاریخ را هم میبینم؛ تاریخی که مردم را از زمینهای حاصلخیزشان جدا کرد و آنان را به کوهستانها راند. آنان توسط مهندسی اجتماعی حکومت افغان در کابل فقیر شدند.
چهار
وقتی وارد دانشگاه کابل شدم، با موجی از تحقیر و نگاههای تحقیرآمیز از سوی همصنفیهای پشتون و تاجیکم روبهرو شدم. تازه حکومت طالبان آمده بود. پشتونها رسماً به ما میگفتند: «دوباره شما را به کوهها میفرستیم.» تاجیکها چهره همصنفی لاغرم را که از بامیان بود مسخره میکردند. اما ما توجهی نداشتیم. بهترینهای صنف ما هزارهها بودیم. کتاب میخواندیم، مینوشتیم و درس میخواندیم. اگر نویسنده، کتابخوان و آدم بهدردبخوری در صنف ما بود، هزاره بود. ما آمده بودیم که بمانیم. این روزگار هزارهها بود.
پنج
موج شدید هزارهستیزی که با آن روبهرو شدم، یک ایماژ در من شکل داده است. من هر بار که میخواهم به افغانستان فکر کنم، میشکنم. هر بار که به دانشگاه فکر میکنم، میشکنم. وقتی به دفترهای دولتی فکر میکنم، میشکنم؛ وقتی به تبعیض فکر میکنم، چیزی در من دوباره فرو میریزد. این ایماژ برای من شبیه برخورد تکههای بزرگ یخ با یکدیگر است. تکههای بزرگ یخ وقتی به هم میخورند، ریزریز میشکنند و از حجم و انسجامشان کاسته میشود. در پایان، آن تکه بزرگ، کوچک و کوچکتر میشود و میشکند.
وضعیت افغانستان هم برای من همین است. هر روز هزارهستیزی رخ میدهد، اما این ستیز فقط یک قوم را زخمی نمیکند؛ هر بار، بخشی از کلیت افغانستان را نیز خرد میکند. هزارهستیزی وقتی اتفاق میافتد، تکههای بزرگ این جامعه را به یکدیگر میزند و چیزی از همه آنها میشکند. در این برخوردها، فقط هزارهها آسیب نمیبینند؛ بخشی از تاریخ، فرهنگ و تمدن این سرزمین نیز خرد میشود. هر بار که یک هزاره تحقیر میشود، هر بار که از جایی رانده میشود و هر بار که کشته میشود، تکهای از آن یخ بزرگ نیز میشکند. افغانستان، آرامآرام، از درون خرد میشود. | 398 |
| 12 | No text... | 75 |
| 13 | «زندگی پنهان» (A Hidden Life)
اوضاع جهان خراب است، اوضاع افغانستان خراب است و در این حالت، زندگی نرمال، خوب بودن و حتی داشتن حس خوب، گاهی ناممکن است. شاید فیلم «زندگی پنهان» دقیقاً برای چنین روزگاری ساخته شده باشد.
فیلم سهساعته مالیک را میتوان حول دو مفهوم «خیانت» و «ایمان» خواند؛ خیانت به معنای سیاسی آن و ایمان به معنای مسیحی و مؤمنانهاش. فیلم درباره فردی است که به خیانت به وطن متهم میشود، زیرا به شکلی مؤمنانه نمیخواهد به فهم خودش از خیر و هستی خیانت کند. فرانز یاگرشتاتر همچون مسیح تا نهایت بر سر ایمان خود میایستد. صبوری مالیک در نفوذ به جهان درونی فرانز چنان دقیق است که این شخصیتِ تقریباً اسطورهای را باورپذیر میکند؛ شخصیتی که پرسش اصلیاش این است:
چه کسی حاضر است در راه باورش جان خود را از دست بدهد؟
مالیک در ساختن فرانز با یک دشواری اساسی روبهروست: میخواهد قهرمانی را نشان دهد که قهرمان یک داستان خیالی نیست، بلکه آدمی واقعی است. در ادبیات و سینمای مدرن، شخصیت اصلی دیگر لزوماً قهرمان حماسی و شکستناپذیر نیست؛ انسانی شبیه ماست، حتی شکستخورده و ناتوان. یک «ناقهرمان». فرانز نیز چنین است، با این تفاوت که زندگی واقعی او به چیزی شبیه افسانه تبدیل شده است. در واقع با فیلمی رئال درباره یک ناقهرمان سوررئال روبهرو هستیم. فرانز به جنگ فراخوانده میشود، اما از جنگیدن سر باز میزند. پرسشی اخلاقی پیش روی او قرار میگیرد: آیا مشارکت در جنگی که ناحق است، درست است؟ خودش و خانوادهاش به خیانت به وطن متهم میشوند و داستان به مسئلهای سیاسی بدل میشود: کدامیک اولویت دارد، وطن یا وجدان اخلاقی؟ پرسشی که در زمانه اکنون نیز دوباره سروکلهاش پیدا کرده است.
از سوی دیگر، فیلم صورتبندی تازهای از نوعی «الهیات رهاییبخش» ارائه میکند و میکوشد رابطه ایمانی فرانز با خدا و طبیعت را از موضع سیاسی او جدا نکند. ایمان او را تا سرحدات خودش، یعنی مرگ و از دست دادن همهچیز، پیش میبرد. اما این الهیات رهاییبخش نه در یک انقلاب یا کنش جمعی، بلکه در نوعی رهایی و بینیازی فردی تبلور مییابد. اگر الهیات سیاسی نوعی اجتماعیکردن امر ایمانی و بیرون کشیدن پتانسیلهای انقلابی از مذهب باشد، در مورد فرانز ایمان به جایگاه شخصی خود ارجاع دارد، اما موضوعش امری جمعی و سیاسی است. هرچه ایمان شخصی او عمیقتر میشود، اثرات سیاسی و جمعی آن نیز شدیدتر میشود. او در مرز میان میدان جنگ و خانهاش اسیر میشود: زندان و تیمارستان. نمیجنگد، اما برای باورش تا سرحد جان میجنگد.
ایده اصلی فرانز شاید این باشد: برای نیکی باید جنگید. اما این جنگیدن الزاماً به معنای استفاده از سلاح نیست؛ گاهی جنگیدن برای نیکی یعنی نپذیرفتن مشارکت در شر. او راههای مختلف رهایی از زندان و مرگ را رد میکند و رهایی وجودی خودش را محقق میسازد؛ دیگر چیزی جلودار او نیست. در ساختن چنین «زندگی پنهان» و شکوهمندی، فرانز از چند چیز نیرو میگیرد: ایمان، عشقش به همسرش، دوستی و طبیعت. طبیعت در سینمای مالیک فقط پسزمینه نیست؛ نوعی امکان دیگر برای بودن است، جهانی در برابر جهان خشونت و اجبار. عشق نیز چیزی فراتر از یک رابطه خصوصی است؛ نیرویی است که به فرد امکان میدهد در تنهایی تصمیمش دوام بیاورد. شاید به همین دلیل زندگی فرانز «پنهان» است: زندگیای که ظاهراً به پیروزی تاریخی بزرگی منجر نمیشود، اما در عمق خود شکلی از آزادی را محقق میکند.
به همین دلیل «زندگی پنهان» برای من فیلمی مربوط به امروز است، نه فقط فیلمی درباره اتریش دوران نازیها. مالیک از داستان فرانز یک مانیفست رهایی در عصر ایمانزدوده و غیرسیاسی ما میسازد؛ مانیفستی آرام، شاعرانه و بهغایت سیاسی. فیلم از ما نمیخواهد که مثل فرانز باشیم؛ فقط یک زندگی را پیش روی ما میگذارد و میپرسد وقتی جهان از تو میخواهد برای بقا، امنیت، وطن یا نظم، از خودت و باورهایت دست بکشی، چه چیزی از تو باقی میماند؟ پاسخ فرانز این است که میتوان همهچیز را از دست داد و همچنان چیزی را حفظ کرد که از نظر تو ارزشمندتر از زندگی است. شاید در روزگاری که جنگ و ویرانی از هر طرف به زندگی ما هجوم میآورد، دیدن چنین فیلمی بیش از آنکه تسلیبخش باشد، یادآور یک امکان فراموششده باشد: اینکه هنوز میتوان به یک زندگی دیگر، هرچند کوچک و پنهان، ایمان داشت؛ و شاید همین ایمان، در چنین روزگاری، خودش نوعی کنش سیاسی باشد. | 84 |
| 14 | گشنگی داشت رنج مان می داد
فقر اندازه بود و کافی بود
وسط سفرههای بی نانی
عشق، گُه خوردن اضافی بود
طاهره خنیا | 70 |
| 15 | آن شبِ شهریور در خیابانهای تهران
مهمانی یکی از بچههاست. الناز هم اینجاست. از تجمع جلوی بیمارستان کسری آمده و حالش خوب نیست. تعریف میکند که جلوی بیمارستان گاز اشکآور زدهاند و عدهای را کتک زدهاند و گرفتهاند و بردهاند. میگوید یکی از مأموران امنیتی برای اینکه او را دور کند، محکم هُلش داده. شانس آورده سرش به بتن کنار خیابان نخورده.
میدانستم دختری را به خاطر حجاب بردهاند ساختمان وزرا و چند روزی در کما بوده، اما خبر نداشتم فوت کرده و قرار بوده جلوی بیمارستان چنین تجمعی باشد. کمی دلخور میشوم که بچهها چرا به من نگفتند تا من هم همراهشان بروم دم بیمارستان، اما چیزی نمیگویم. شاید هم برای استرسِ دویدن در خیابانها و تحمل گاز اشکآور و شنیدن صدای تیر زیادی پیر شده باشم. سال هشتادوهشت، آنهمه بدوبدو کردم و فحش و شعار دادم، به کجا رسید؟
گوشیها را همراهمان نمیبریم. خانهی سارا اطراف میدان فلسطین است و در قلب حوادث. قرار میشود هر اتفاقی افتاد، دوباره برگردیم همینجا.
خیابان به ظاهر مثل همیشه اما متشنج است. دستههای موتور نیروهای لباسشخصی با سروصدا عبور میکنند. بوی دود میآید. ما به ظاهر سه دختر بیآزاریم که داریم از خیابان انقلاب عبور میکنیم، اما اینبار یک سلاح خیلی خطرناک در دست داریم. فقط کافی است موقع راه رفتن روسری و شالهایمان را دربیاوریم تا نظم خیابان را به هم بزنیم.
سر هر چهارراه، نیروهای سبزپوش مثل دستههای نینجا ایستادهاند. فاصلهی بین چهارراهها، روسری و شالها را میاندازیم و وقتی به نینجاها میرسیم دوباره سر میکنیم. هر بار موهایمان را نمیپوشانیم، آدمها از توی اتوبوسهای بیآرتی وسط انقلاب سرشان را برمیگردانند و نگاهمان میکنند.
کسانی دیگر هم هستند که وانمود میکنند فقط در خیابان قدم میزنند اما وقتی در سکوت با هم چشم در چشم میشویم، هر دو طرف میدانیم برای چه آنجاییم؛ یک ارتش خاموش!
سر خیابان وصال، فضا ملتهبتر از جاهای دیگر است، اما هنوز درگیریها شروع نشده. مردی با پیراهن مشکی یقهبسته که روی شلوار پارچهای انداخته، به سمتم میآید:
«دوربینها ردت رو زدند. یه بار دیگه اینجا ببینمت، میگم بگیرنت.»
بدنم به لرزه میافتد.
«چرا؟ مگه من چی کار کردم؟»
جواب میدهد: «لازم نیست کاری کرده باشی. میتونم بگم بیان ببرنت.»
حرفش را باور میکنم. به نظر میرسد فرمانده مرماندهای چیزی باشد. با عجله وارد خیابان وصال میشویم که از او دور شویم...
https://t.me/iv?url=aasoo.org/fa/articles/5436&rhash=0abe239c827447 | 79 |
| 16 | کنشگری یا کلیکگرایی؟ همبستگی و موضعگیری در رسانههای اجتماعی
امروزه تمامی جنبشهای اجتماعی یا توسط اینترنت متولد شدهاند یا در آن رواج مییابند. کنشگران و سازمانهای آنها با هدف ایجاد تغییری خاص در وضعیت موجود به ایکس، اینستاگرام، فیسبوک و لینکدین هجوم آوردهاند، اما فعالیت آنها به شمشیری دولبه شبیه است. موفقیت فوری در اینترنت میتواند به معنای شکست در درازمدت باشد.
زمانی که تعامل سیاسی به مسئلهای در حد کلیک تبدیل شود، قدرت اینترنت بهمثابۀ موتور تغییر به یک سراب بدل خواهد شد.
https://anthropologyandculture.com/%da%a9%d9%86%d8%b4%da%af%d8%b1%db%8c-%db%8c%d8%a7-%da%a9%d9%84%db%8c%da%a9%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%9f-%d9%87%d9%85%d8%a8%d8%b3%d8%aa%da%af%db%8c-%d9%88-%d9%85%d9%88%d8%b6%d8%b9/ | 97 |
| 17 | پول و کار
1. پول درآوردن در افغانستان کار دشواری است. دشواریاش را کسانی بهتر میفهمند که در همین خاک کار میکنند. معاش کم، خرکاری، فشار کاری و نبود توجه به انسان بودن آدمها، بخش کوچکی از مشکلات مشترک بسیاری از کارها در این خاک است. برای خیلیها کار کردن فقط هشت ساعت از روز را نمیگیرد؛ انرژی، وقت، اعصاب و گاهی حتی عزت نفس آدم را هم مصرف میکند. به همین دلیل، پولی که از کار به دست میآید باید جدی گرفته شود.
2. اما پول درآوردن با پولدار شدن یکی نیست. این دو را نباید با هم اشتباه گرفت. پول درآوردن یعنی برای امروزت درآمد داشته باشی؛ پولدار شدن یعنی بتوانی بخشی از درآمدت را برای فردایت نگه داری. کسی که معاش خوبی میگیرد اما تمام آن را مصرف میکند، درآمد خوبی دارد؛ اما لزوماً پولدار نیست. ثروت از جایی شروع میشود که بخشی از پول دیگر وارد چرخه مصرف روزانه نمیشود و برای آینده باقی میماند.
3. دلیل اهمیت ذخیره کردن هم فقط این نیست که یک روز عدد بزرگی در حساب بانکیات ببینی. پول ذخیرهشده در حقیقت بخشی از آزادی آدم است. یعنی اگر یک ماه کار نکردی، زندگیات فوراً از هم نپاشد. یعنی اگر شغلت را دوست نداشتی، مجبور نباشی فقط به خاطر معاش فردا در آن بمانی. یعنی در برابر یک مریضی، یک بیکاری یا یک اتفاق پیشبینینشده، کاملاً بیدفاع نباشی. پول خرچشده میتواند لذت امروز را بخرد؛ پول ذخیرهشده میتواند انتخابهای فردا را بیشتر کند.
4. البته حرف از ذخیره کردن برای کسی که درآمدش فقط کفاف نیازهای ضروری زندگی را میدهد، معنای دیگری دارد. وقتی معاش به اندازه غذا، خانه و نیازهای اولیه نیست، طبیعی است که چیزی برای ذخیره کردن باقی نماند. بحث اینجا درباره کسی است که امکان انتخاب دارد، اما تمام درآمدش را به مصرف تبدیل میکند. «جوانی است دیگر، باید خوش بگذرانیم» میتواند برای مدتی دلیل خوبی برای خرج کردن باشد؛ اما اگر تبدیل به فلسفه زندگی شود، آدم همیشه درآمدش را بالا میبرد تا فقط سطح مصرفش را بالا ببرد. در این حالت، هرچه بیشتر درمیآوری، لزوماً پولدارتر نمیشوی؛ فقط گرانتر زندگی میکنی.
5. از طرف دیگر، آدم نباید خوشحالی را مستقیماً به خرید و مصرف ربط بدهد. پول برای زندگی ضروری است و نداشتنش میتواند آدم را بسیار تحت فشار قرار بدهد؛ اما از یک جایی به بعد، هر لذتی که با پول بخری، دوباره به پول بیشتری برای تکرار شدن نیاز دارد. اگر تنها راه خوشحال شدنمان رستوران، لباس، سفر، خرید و بیرون رفتن باشد، در حقیقت برای خوشحال بودن هم به درآمد وابسته شدهایم. گردش دائمی پول خودش میتواند استرسزا باشد.
6. برای همین، آدم باید چیزهایی در زندگی داشته باشد که از انجام دادنشان لذت ببرد، بدون اینکه لازم باشد هر بار پول خرچ کند. هابی (hobby) برای همین مهم است. شعر خواندن، کتاب خواندن، گِلبازی، قدم زدن، با دوست بودن، کارت بازی، ورزش کردن یا هر کاری که واقعاً از انجام دادنش لذت میبریم. هابی فقط سرگرمی نیست؛ یک جور استقلال از مصرف است. یعنی بتوانی خوش بگذرانی، بدون اینکه برای هر خوشی دست به جیب شوی.
شاید پول وقتی خوب است که هم زندگی امروزت را بهتر کند و هم بخشی از فردایت را بسازد. نه آنقدر خودت را از زندگی محروم کنی که فقط برای آینده زندگی کنی، و نه آنقدر همهچیز را امروز مصرف کنی که برای فردا چیزی نماند. پول درآوردن برای زندگی است. نه اینکه تمام زندگی تبدیل به پول درآوردن و پول خرچ کردن شود. | 186 |
| 18 | نوشتن فاجعه است
یک
حدود دو هفته است که چیزی نمیتوانم بنویسم. انگار مغزم خشک شده است. افکارم آلوده است. خوابآلود و بیانرژیام. تمام درهایی که به سوی نوشتن باز میشد، قفل شده است. هر بار که میخواهم چیزی بنویسم، چند جمله در ذهنم شکل میگیرد و بعد ناگهان همهچیز متوقف میشود. انگار ذهنم دیگر توان دنبال کردن فکرها را ندارد. مواجهه با این حالت، دشوار است. آدم وقتی نمیتواند کاری را که سالها انجام داده و با آن زندگی کرده است انجام بدهد، با نوعی بیگانگی از خودش مواجه میشود.
بدن آدم با گرفتگی عضلات و خوابآلودگی واکنش نشان میدهد. گاهی بدن سنگین میشود، چشمها مدام خستهاند و حتی نشستن پشت میز هم دشوار میشود. روان آدم با انزجار و افسردگی و اضطراب حال آدم را میگیرد. یک اضطراب مبهم و دائمی که همیشه نمیتوانی منشأ دقیقش را پیدا کنی. انگار چیزی در درون آدم مدام میگوید که دیگر نمیتوانی، دیگر نباید، دیگر فایدهای ندارد. این حالت فقط ننوشتن نیست؛ ناتوان شدن از انجام کاری است که بخشی از زندگی روزمره و بخشی از امکان ادامه دادن زندگی شده است.
دو
این تجربه تنانه و روانی شاید دمدستیترین حالت برای فهم سرایت امر اجتماعی (social fact) به درون منافذ زندگی باشد. چطور امکان دارد آدم برای زندگی، برای نفس کشیدن، برای خرج خود درآوردن باید بنویسد، اما نمیتواند بنویسد.
یعنی همان چیزی که قرار است امکان ادامه زندگی را فراهم کند، خودش به امری ناممکن تبدیل میشود بدون دلیل موجه و قابل قبولی. مسئله فقط این نیست که یک نفر نمیتواند بنویسد؛ مسئله این است که شرایط اجتماعی امکان نوشتن را از او میگیرد و این ناتوانی بعدتر در بدن و روان او ادامه پیدا میکند.
به عبارتی دیگر، سرایت امر اجتماعی طالبانی افغانستان به عمیقترین لایههای زندگی آدم چنین حالتی را ایجاد میکند. امر اجتماعی از ما میخواهد ننویسیم و تسلیم شویم. این «ننوشتن» فقط ننوشتن چند صفحه یا چند پاراگراف نیست؛ کمکم به ننوشتن فکر، ننوشتن تجربه و حتی ننوشتن زندگی تبدیل میشود. چیزی که در بیرون به شکل محدودیت و فشار وجود دارد، وارد درون آدم میشود و در قالب بیانگیزگی، ترس، اضطراب و فرسودگی خودش را نشان میدهد.
این قدرت به حدی است که آدم را برای چند هفته از مدار زندگی چندسالهمان خارج میکند. آدمی که سالها با نوشتن زندگی کرده، ناگهان نمیتواند بنویسد و همین ناتوانی او را از ریتم معمول زندگیاش بیرون میکشد. باید اعتراف کنم که سرایت امر اجتماعی که با ابزارهای تنبیه وارد میشود، وحشتناک است. وحشتناک از این جهت که دیگر فقط با یک امر بیرونی مواجه نیستیم؛ آن امر بیرونی به تجربهای درونی تبدیل شده است و بدن و روان آدم را هم درگیر میکند.
سه
فاجعه است. شیوع این حالت و استمرار این حالت فاجعه است. وقتی این وضعیت طولانی میشود، دیگر نمیتوان آن را فقط یک دوره موقت از بیحوصلگی یا ننوشتن دانست. به موازات آن، نوشتن که امری ساده است، چون در نقطه تقابل با امر اجتماعی است، بخشی از فاجعه میشود. کاری که در شرایط عادی باید سادهترین کار ممکن باشد، در این حالت تبدیل به مواجههای دشوار با تمام آن چیزی میشود که امکان زندگی را محدود کرده است.
مواجهه ما با این فاجعه یک تقابل نابرابر است. امر اجتماعی قدرتمندتر از ابزارهای دست داشتهی ماست. مثلاً نوشتن هیچ تأثیری بر امر اجتماعی ندارد. یک متن نمیتواند ممنوعیت را لغو کند، قدرت را عقب براند یا شرایط زندگی را در کوتاهمدت تغییر دهد. در درازمدت شاید. شاید نوشتن بتواند چیزی را ثبت کند، چیزی را به حافظه بسپارد یا امکان دیگری برای فهمیدن این وضعیت ایجاد کند. اما در کوتاهمدت، ما را مدام با فاجعه مماس نگه میدارد.
شاید به همین دلیل است که حتی نوشتن چند خط هم در این وضعیت دشوار میشود. چون نوشتن دیگر فقط نوشتن نیست. مواجهه مستقیم با چیزی است که نمیخواهد ما بنویسیم. در همین لحظه، خود نوشتن هم فاجعه میشود. آری، نوشتن فاجعه است. #تنانه | 132 |
| 19 | اول سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم.
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم.
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
"برتولت برشت" | 285 |
| 20 | Voice message | 144 |
