| مواجهه |
Open in Telegram
این کانال نگاههای یک زاغهنشین شهر به حیات جمعی در افغانستان است. کوشش بر درک متفاوت و عمیقتر مسائل هدف نویسنده است. ناشناس نویسنده: https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ggcfcfgeef
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
282
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
282
غزهسازی ایران همان چیزی است که آمریکا و رژیم اسرائیل به دنبالش هستند. این تصویر خاورمیانه آینده هم میتواند باشد: تبدیل این منطقه به تلی از ویرانی از طریق بمبارانهای قدرتمندی که علاوه بر کشتارهای وسیع، زیرساختهای اقتصادی، شهرها و میراث تاریخی و تمدنی منطقه را نابود میکند. این الگویی از تهاجمات امپریالیستی، نسلکشی، پاکسازی تاریخی و تمدنی، و غارت منابع اقتصادی بر اساس الگوی غزه است. انگار استعمار کلاسیک با چهرهای بسیار خشنتر و دهشتناکتر از گذشته در حال احیا است. این را در گفتار رهبران امپریالیستی و صهیونیستی میبینیم: آنها از جنگ بربریت و تمدن سخن میگویند. واضح است که در ذهنشان، مصداق این دو مفهوم چه هستند. دنیای خارج از غرب، با خطکشی قاطعی که ترسیم میکنند، دنیای توحش است؛ همان که در دانش استعماری از قدیم، «جوامع بدون تاریخ» تعبیر شده است. از نظر انزو تراورسوی تاریخنگار، در کتاب «غزه در پیشگاه تاریخ»، جنگ غزه صرفا یک رویداد معاصر نیست بلکه صحنهای است که در آن حافظه هولوکاست، استعمار، آپارتاید و ضدتروریسم پس از ۱۱ سپتامبر بر هم انباشته شدهاند. غزه به یک آینه جهانی بدل شده که شکافهای شمال/جنوب، غرب/جهان پسااستعماری و نیز دوگانگیهای لیبرالیسم غربی را آشکار میکند.
تقلیل جنگ به خصومت ایران تحت حاکمیت ولایت فقیه با اسرائیل و آمریکا فهم ما را از واقعیت مخدوش میکند. این جنگ میتوانست علیه یک ایران تحت حاکمیت رژیم سکولار اما نافرمان در برابر آمریکا هم اتفاق بیافتد، همچنان که در ونزوئلا چندی پیش اتفاق افتاد و در گذشته بارها در آمریکای لاتین و در آفریقا رخ داده است. میتوان تصور کرد که در آینده در مورد کوبا اتفاق افتد. امپریالیسم نظامهای مطیع و گوشبهفرمان خودش را میخواهد هر چند که در مورد مردم خودشان ستمگر و ناقض حقوق بشر باشند. نمونهاش عربستان سعودی و حکومتهای حاشیه خلیج فارساند با کارنامهای سیاه از سرکوب، نقض حقوق بشر، استثمار کارگران و بازار بردگی جنسی اما دوستان خوب ایالات متحده. حقوق بشر برای قدرتهای امپریالیستی کاملا تهی از معنایند اگر معنایی هنوز داشته باشد مصداقش شهروندان جهان متمدن سفید است نه «مردمان بدون تاریخ» جنوب جهانی. از طرف دیگر، رژیم اسرائیل با پنهان شدن در پشت هولوکاست، کشتار راه میاندازد. این رژیم از رنجی که یهودیان به واسطه سیاستهای یهودستیزی در اروپا متحمل شدند، برای توجیه جنایت خود بهرهبرداری میکند. صهیونیسم به مثابه ایدئولوژی استعماری، تاریخ و هویت کهن یهودیان را مصادره کرده است. به نام دولت حامی یهودیان نسلکشی میکند و دست به تجاوز میزند در حالی که دولتهای اروپایی که از گذشته یهودستیزی خود شرمسارند، نظارهگرند تا مردم فلسطین و خاورمیانه تقاص گناهی نکرده را پس بدهند. مارک ادلمن از رهبران برجسته شورش گتوی ورشو که رو در روی ماشین کشتار فاشیسم هیتلری جنگید، هیچ وقت پا به سرزمینهای اشغالی نگذاشت. او از آنچه که اسرائیل به نام مردم یهود مرتکب میشوند، بیزار بود زیرا معتقد بود که : «یهودی بودن به این معناست که باید همیشه در کنار مظلومان بود و هرگز با ظالمان نبود». جهان ستمدیدگان، امروز بیش از هر زمانی، به حضور و اندیشه کسانی چون مارک ادلمن نیازمند است.
علی واعظی
282
با دانستن چند نکته درباره عقاید شیعه، رهبر معظم ایران نمیتوانست پایان بهتری از این نوع، برای زندگیاش داشته باشد. برای مؤمنان، کشته شدن در راه دفاع از دین شان یک نعمت است؛ شهادت، به هر حال، شریفترین نوع مرگ در مذهب شیعه است. از نظر سیاسی نیز، او در واقع «درخت اسلام را با خون خود آبیاری کرد»، عبارتی که اغلب وقتی کسی در خدمت دین میمیرد شنیده میشود. حتی اگر حکومت دینی در ایران فرو بپاشد، اکثریت مؤمنان شیعه او را به خاطر نحوه مرگش به یاد خواهند داشت. مرگ طبیعی برای او بسیار بیافتخار بود. حالا کشتهشدن او در ایران و در سراسر جهان اسلام همدردی ایجاد خواهد کرد.
کشتن او برای آمریکا نیز انتخاب بدی بود. جدا از غیرقانونی بودن آن، او ۸۷ ساله بود و به هر حال میمرد. پیر شدن خامنهای و مسئله جانشینی او چالشی ساختاری بزرگ برای حکومت دینی ایران ایجاد کرده بود. جانشینی او در شرایط عادی نیز آشفته بود. جانشینان با یکدیگر رقابت میکردند و ممکن بود در این روند، خود حکومت دینی نیز تضعیف شود. اکنون، در شرایط کنونی، کسانی که داوطلب پر کردن جای او هستند کمتر و کمتر مایلاند، با توجه به اینکه ممکن است کشته شوند.
کسانی که خواهان پایان جمهوری اسلامی بودند، مرگ او را لحظهای میدانستند که حکومت دینی شروع به فروپاشی میکند. با این حال، جانشینی که در این جنگ ظهور کند، اگر بتواند نظام دینی را سالم از آن عبور دهد، جای خامنهای را پر خواهد کرد و حکومت دینی برای سالهای زیادی دوام خواهد آورد.
تناقضآمیز است که مرگ او—برخلاف انتظار—میتواند همین چالش پیش روی نهاد دینی را برطرف کند و ممکن است طول عمر جمهوری اسلامی را تضمین کرده باشد.
سیرت
282
دیگر هیچ تردیدی در اینباره وجود ندارد. پیکار با ایدئولوژی، خود تبدیل به ایدئولوژی دیگری میشود.
برتولت برشت در گفتگو با والتر_بنیامین
282
یک
«شاید جنبش روشنایی، پیشتازتر از روند رشد مدنی و خواستهها و مقولههای شهروندی در افغانستان زاده شده بود»
کوچهبازاریها ص ۶۳۰
دو
به این نکته دقت کنید. این حرف را یکی از دکاندارانی میگوید که مربوط به تبار غیر از هزاره بوده و نظارهگر انفجار دهمزنگ: خوب میشوید شما مردم کَچَه. (در جامعه هزاره کچه را به معنای گیج، کمعقل، سادهلوح و نفهم به کار میبرد، و شکی وجود ندارد که منظور گوینده هم بیان همین مفاهیم بوده است). این حرف ظاهرا احساسات ما را تحریک میکند و به احتمال زیاد وادارمان میکند که اگر در آن موقع میبودیم مشتی به دهان گوینده میکوبیدیم؛ نشان دادن چنین واکنشی، آنهم در آن وضعیت اسفبار طبیعی است. اما نفس همین نوع برخورد بیانگر این است که عقل جمعی ما چگونه است. چه کسی تا به آن زمان به این نکته فکر کرده بود که ما در مواجه با مسایل کلان و در برخورد با رهبران سیاسی ساده تشریف داریم؟ شاید هیچکس. بد نیست اندکی نسبت به دلسوزیهای رهبران پوپولیستمان بدگمان باشیم. چطور ممکن است یک جنبش مدنی به سرانجام مطلوب برسد وقتی که اکثریت رهبران آن به فکر امتیازگیری سیاسی، و یا هم بهدنبال تحققبخشیدن این هدف که باید چرخشی در سطح رهبری هزارهها صورت بگیرد و نسل نو جای نسل کهنه را بگیرد، میباشد؟
اینها سویههای تلخ ماجرا است. روایت کردن یک فاجعه نهایت دردناک است. اما در این میان امیدواریهایی هم وجود دارد. مثلا همین نوشتن کتاب از جانب آقای کریمی. اگر جنبش روشنایی سراسر یأس را در جامعه حاکم کرد، روایتکردن این فاجعه، بهدلیل نجاتیافتن از چنگ آن و آگاهکردن مردم برای حفاظت از خودشان در برابر چنین فجایع، میتواند امیدوارکننده باشد.
ممکن است یادآوری این نکته که نویسندهی کوچهبازاریها از بیریاترین و صادقترین اعضای جنبش بوده، برای عموم قابل قبول نباشد، اما واقعیت همین است. حتا نفس روایتکردن این رویدادها نشان از صداقت او دارد. همین که کریمی -به قول خودش آدم بیستوشش ساله- میآید کتابی چون «کوچهبازاریها» را مینویسد خودش نوعی «رخداد» است، چون این اولین بار است که کسی از میان نسل جوان و جوزدهی هزاره با این انرژی و جدیت وارد میدان میشود. گویا کریمی با نوشتن این کتاب همنسلان خودش را به مبارزهی جدی علیه سیاستِ ناکارآمد رهبران هزارهها فرا میخواند: «من از خیابان میآیم»، «تغییر از اینجا آغاز میشود». این من «فرد» نیست، بلکه «جمع» است، جمعی که میخواهد سیاست باید بر مبنای «منافع» جمعی شکل بگیرد، «خیر» جامعه غایت آن باشد و «عقلانیت» در آن حاکم باشد.
عباس اسدیان، اطلاعات روز
https://telegra.ph/-02-18-1973
282
باید با انسان، انسانی برخورد کرد؛ زیرا انسان نه یک مسئله منطقی، بلکه موجودی زنده، تاریخی و ریشهدار در طبیعت است. هر فرد با زمینهای روانی، تجربی و تاریخی وارد رابطه میشود و همین امر امکان بروز شکاف، تناقض و گسست را امری طبیعی و گریزناپذیر میسازد. مواجهه با این شکافها اگر صرفاً از منظر خرد بنیادین صورت گیرد، به داوریهای شتابزده و حذف رابطه میانجامد، حال آنکه زیست انسانی در نسبت با دیگری همواره فراتر از سنجههای عقل ابزاری است. رابطه انسانی میدان قطعیت و انسجام کامل نیست، بلکه عرصه پذیرش ناتمامی و تفاوت است. ما میتوانیم عاشق یک انسان شویم، با تمام پیچیدگیها، آسیبپذیریها و ناهمواریهایش؛ و درست در همین امکان عاشقشدن است که معنای رابطه انسانی آشکار میشود: پیوندی طبیعی که نه برای حلشدن، بلکه برای زیستهشدن پدید میآید.
282
شکست عشقی و مواجهه با از دست دادن یک دوست همرأی نیز در همین منطق قابل فهم است؛ تجربههایی که خرد بنیادین در برابر آنها ناتوان و حتی مخرب عمل میکند. عقل ابزاری میکوشد این فقدانها را بهسرعت تبیین، علتیابی و جمعبندی کند تا هرچه زودتر به وضعیت پیشین بازگردد، اما رابطهای که پایان مییابد صرفاً یک پیوند بیرونی نبوده، بلکه بخشی از زیستجهان فرد را تشکیل میداده است. شکست عشقی شکافی را آشکار میکند که پیشتر در پیوند با دیگری پنهان مانده بود و اکنون بهصورت خلأ، اندوه و بیقراری بروز میکند؛ همانگونه که از دست دادن دوستی همرأی، فروپاشی نوعی همافقی فکری و عاطفی است که فرد بر اساس آن جهان را معنا میکرد. تلاش برای عبور عقلانی و شتابزده از این فقدانها، تنها به انکار رنج و تعمیق گسست درونی میانجامد. مواجهه انسانی با این وضعیت، نه در حذف خاطره یا بیاعتنایی به درد، بلکه در پذیرش فقدان بهمثابه بخشی طبیعی از تجربه زیسته است؛ فقدانی که اگرچه پیوند را میگسلد، اما امکان بازاندیشی در خود، در دیگری و در معنای رابطه را نیز فراهم میآورد.
282
نمونه روشن و گویای این وضعیت، پدیده عاشقشدن است؛ رخدادی که بهتمامی از منطق خرد بنیادین میگریزد و در قلمرو طبیعت انسانی جای میگیرد. عشق نه عقلانی است، نه قابل پیشبینی و نه تابع محاسبه سود و زیان؛ بلکه تجربهای است آکنده از ابهام، آسیبپذیری و گسست. در عاشقشدن، انسان ناخواسته در معرض دیگری قرار میگیرد، کنترل را از دست میدهد و با شکافهایی روبهرو میشود که نهتنها در رابطه، بلکه در درون خود او شکل میگیرند. اگر عشق با معیارهای عقل ابزاری سنجیده شود، بهسرعت «نامعقول»، «پرهزینه» یا «خطرناک» تلقی میشود و میل به گریز از آن پدید میآید. اما درست در همین ناپایداری و فقدان تضمین است که معنای انسانی عشق آشکار میشود؛ تجربهای طبیعی که انسان را به پذیرش محدودیت، دیگریبودن و ناتمامی خویش فرا میخواند و یادآور میشود که زیستن، همواره فراتر از منطقِ حل مسئله است.
282
مواجهه با از دست دادن دوست
انسان مدرن در مواجهه با انسان دیگر، اغلب به خردی تکیه میکند که خود را بنیادین، جهانشمول و مسلط بر تمامی ساحتهای زندگی میپندارد. این خرد، که میراث عقلانیت ابزاری و نظمگرای مدرنیته است، میکوشد روابط انسانی را همچون مسئلهای قابل حل، شفاف و بیابهام درک کند. در چنین رویکردی، دیگری نه بهمثابه یک وجود زنده، سیال و تاریخی، بلکه بهعنوان موضوعی برای فهم، ارزیابی و حتی مدیریت عقلانی ظاهر میشود. انسان مدرن گمان میبرد که میتواند با اتکا به این خرد، پیچیدگی رابطه را مهار کند و آن را در چارچوبهای از پیش تعیینشده معنا بخشد.
با این حال، رابطه انسانی، آنگونه که از ذات و نامش برمیآید، پدیدهای طبیعی، ناهموار و سرشار از گسست است. این رابطه نه بر اساس منطق انسجام کامل، بلکه بر مبنای تنش، سوءفهم، فاصله و شکاف شکل میگیرد. انسانها با تمامی تفاوتهای وجودی، زبانی، عاطفی و تاریخی خود وارد رابطه میشوند و همین تفاوتها امکان پیوستگی کامل را از اساس ناممکن میسازد. رابطه انسانی بیش از آنکه عرصه قطعیت باشد، میدان ناپایداری و تزلزل است؛ جایی که پیوندها همواره در معرض ترکخوردن و فروپاشیاند.
زمانی که خرد بنیادین بهعنوان تنها ابزار مواجهه با این شکافها به کار گرفته میشود، رابطه بهسرعت به نقطه بحران میرسد. عقلِ نظمخواه، گسست را نشانه شکست تلقی میکند و در برابر آن واکنشی دفاعی نشان میدهد: پایان دادن به رابطه و رهایی از آن. در این منطق، قطع رابطه نوعی حل مسئله محسوب میشود؛ گویی با حذف دیگری، تنش نیز حذف میگردد. اما این گسست ظاهری، مسئله را حل نمیکند، بلکه آن را به درون سوژه منتقل میسازد و شکاف را از سطح رابطه به سطح وجود فردی میکشاند.
زیرا انسان خود جزئی از طبیعت است و نمیتواند از منطق پیوند و وابستگی بگریزد. گسستن از دیگری، بهمعنای گسستن از بخشی از خود است و این امر به شکل خلأ، تنهایی و ازخودبیگانگی بازمیگردد. راه اصلی، نه در سلطه عقل بنیادین، بلکه در پذیرش وضعیت انسانی نهفته است؛ پذیرش شکاف، ناتمامی و زندگی رابطه. انسانیبودن مستلزم آن است که رابطه را نه مسئلهای برای حل، بلکه تجربهای برای زیستن بدانیم؛ تجربهای که تنها با بازگشت به طبیعت انسانی خود و پذیرش محدودیتها و ناهمواریها معنا مییابد.
282
نوشتن را اگر یک جریان موقت در نظر بگیریم. این جریان بسیار دردآلود است. آدم میمیرد و زنده میشود تا متنی تولید میشود. مرحله انتشار عصابخردکن و پس از انتشار مرحلهای خطرناک است.
البته این مواجهه من با متنهای خودم است که یک نوع رابطه اگزوتیک است.
282
این یادداشت را در ورق آخر کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» نوشتهام، نمیدانم در کدام کتاب خواندهام:
میدانم چرا هیچگاه یادِ من نیستی. من زخمی بر روحت به یادگار نگذاشتم که با هر تلنگری یاد من بیفتی، انسان به زخمها بیشتر میاندیشد تا مرهمها.
282
کسانی که میخواهند بدانند هوش مصنوعی بر روزنامهنگاری چهگونه اثر گذاشته است، این مجموعه «کلمبیا ژورنالیسم ریویو» خیلی خوب است.
https://www.cjr.org/the-synthetic-media-issue
