| مواجهه |
Open in Telegram
این کانال نگاههای یک زاغهنشین شهر به حیات جمعی در افغانستان است. کوشش بر درک متفاوت و عمیقتر مسائل هدف نویسنده است. ناشناس نویسنده: https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ggcfcfgeef
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
282
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
282
از نظر بعضیها که حق هم دارند، مطالبهگری، نوشتن، اندیشیدن و... همهچیز دردی دوا نمیکند. بهجز تفنگ هیچچیز بهدرد نمیخورد. مثل این:
من، برخلاف اکثر عزیزانی که به مدنیتبازی و جنبشبازی، مخصوصاً در افغانستان، باورمند هستند، به این رویکرد باور ندارم. من این نوع مطالبهگری را مسخرهترین نوع مطالبهگری در افغانستان میدانم. آنهایی که تیوری عدم خشونت را مطرح میکنند، انسانهای تیوریخوانده و دارای نگاهی غیرواقعبینانه هستند. گاندی وقتی این مساله را مطرح کرد، در مقابلش کسانی بودند که حاکمانشان اکسفورد رفته بودند، کمبریج رفته بودند، به مطالبهگری از جنس مدنی باورمند بودند یا، حداقل، به انسانیت آدمها باور داشتند؛ کودک را در شفاخانه به رگبار نمیبستند. اما آنهایی که در مقابل ما قرار داشتند، چه کسانی بودند؟ انسانهای متعصب و قومگرا، پوپولیست و منطقهگرا، یا کسانی بودند که بهجای دانشگاه، به مدرسهی حقانی رفته بودند؛ بهجای استدلال، جهاد آموخته بودند؛ بهجای منطق، سلاح بر دوش داشتند؛ کودککشی را افتخار میدانستند، زن را مال/جنس میگفتند و تو را رافضی و موشخور. جنبشبازی و مدنیتبازی در دو دههی جمهوریت هیچ دستاوردی نداشت؛ صفر بود؛ جز مصرف انرژی، ضیاع وقت و از دستدادن نیروی انسانی. بهای کشتهشدن جوانان جنبش روشنایی هیچ بود؛ هیچِ محض. جز یک کتاب، «کتاب کوچهبازیها»، دیگر هیچ دستاوردی نداشت. به باور من، هزارهها هیچگاه، یا دستکم در افغانستان معاصر، بهاستثنای مقاومت غرب کابل، هیچ الگوی مشخص دیگری برای مطالبهگری نداشتهاند؛ یا الگوی مطالبهگریشان عاشورایی بوده است یا مدنیتبازی. هر دو، سرنوشت ما را به تباهی محض کشاندهاند.
282
گفتم این متن خواندنی را از از دست ندهید. https://www.etilaatroz.com/242004/two-fundamental-misconceptions-about-genocide/
282
لجنزار
دهمین سالگرد جنبش روشنایی است. این روزها دوباره در مورد دادخواهی برای بیعدالتیها در حق هزارهها حرف زده میشود. خیلیها به این نتیجه رسیدهاند که دادخواهی در افغانستان وقت ضایع کردن است. به نظر من دادخواهی و مستند سازی جنایتها و حرف زدن در مورد جنایتها خوب است. اما یک مورد مثل استخوان در گلو است.
دادخواهی برای بیعدالتیهای چندقرنه در قامت یک نسلکشی تمام عیار، بیش از هر چیز، به وجود یک بستر فکری و اخلاقی در جامعه نیاز دارد. بستری که در آن حداقل دانشگاهیان، روشنفکران، نویسندگان و چهرههای فرهنگی، حقیقت رنج انسانی را بر ملاحظات سیاسی و قومی ترجیح دهند، اسناد و شواهد را با دقت بخوانند و مفاهیم حقوقی را مسئولانه به کار ببرند.
اما در افغانستان، یکی از بزرگترین موانع دادخواهی، همین نقطه آغاز است. بسیاری از دانشگاهیان و فرهنگیان حتا حاضر نیستند گزارشها و شواهد موجود را مطالعه کنند. برخی به دلیل گرایشها و رقابتهای قومی، واقعیت را انکار یا کمرنگ جلوه میدهند و عدهای نیز از رنج قربانیان برای اهداف سیاسی خود با برچسبهای مثل «مظلومنمایی» بهره میبرند. در این وضعیت، اگر گفتوگو درباره نسلکشی با بخشی از جامعه فرهنگی و دانشگاهی تا این اندازه دشوار باشد، رسیدن به عاملان و پاسخگو کردن آنان، بهمراتب دشوارتر خواهد بود. تجربهای که در دانشگاه داشتم، یکی از نخستین مواجهههای من با این واقعیت بود.
خزان سال ۱۴۰۲ خورشیدی، در دانشگاه، مضمون نگارش ادبی را استاد ضیای رفعت، دکترای ادبیات فارسی و یکی از بهترینهای دانشکده روزنامهنگاری کابل درس میداد. آن روزها انفجارها در غرب کابل زیاد شده بود: سه انفجار در مکتب عبدالرحیم شهید و دو انفجار در موترهای لین پل سوخته تا برچی. من هم خیلی میترسیدم. رفتن به دانشگاه و آمدن به خانه با موترهای لینی، واقعا ترسناک بود.
در کنار انفجارها موضوع نسلکشی سیستماتیک هزارهها هم یادآوری میشد و خیلیها با هزارهها همسویی میکردند. اشاره میکردند به دوره عبدالرحمان، اتفاقات دوره نادرخان، مالیات دورهی ظاهرشاه، دوران جهاد طالبان، حمله مکتبها، کورسها و زایشگاهها و چندین نمونهی دیگر که در این مورد گزارشهای مستندی وجود دارد.
استاد ضیای رفعت معمولا در صنف تحلیلهای در مورد موضوعهای روز انجام میداد. طالبان تازه حاکم شده بودند و اوضاع از حالا کرده بهتر بود. خود استاد رفعت با کراوات به دانشگاه میآمد. استاد در مورد آموزش دختران و باز شدن دربها که گفته میشد «به زودی»، خوشبین بود، از سیاستهای اقتصادی حکومت جدید خیلی امیدوار بود و ما را هم میگفت به دام «چرتوپرت» رسانهها نیفتید. همان روز وقتی پرسیدم که استاد موضوع نسلکشی هزارهها چطور است، این حملهها را چگونه ارزيابی کنیم. با حالت آشفته -میخواست بگوید «چقدر نفهمی» گفت: «نسلکشی این است که چند هزار نفر را قطار کنند، بکشند، بعد کاری کنند جنازه تان را هم کسی نبیند. این حملههای اخیر که نسلکشی نیست.»
بعد از کلاس همین ماجرا را یادداشت کردم و هنوز هم در گوشیام است. استاد دانشگاه حتا با ترم «نسلکشی» آشنا نبود. همینقدر سبک و ساده گفتوگو را به نفع جنایتکاران مصادره کرد.
282
دهمین سالگرد رویداد خونبار جنبش روشنایی است. فردا به گلزار شهدا میروم. یکی از دلایل که نسبت به جنبش روشنایی حس نزدیک بودن میکنم این است که آنها ده سال پیش به نوعی فهمیده بودند که آن حکومت سرنوشت ما را اینگونه خواهد کرد. برای همین بود که با وجود اوضاع آشفتهی جهان آن روزها، به جاده رفتند. فردا میروم که تأیید کرده باشم، آنها راست میگفتند. ما اینگونه بیامید شدهایم و کو گوش شنوا.
282
این نوشته بهدردنخور است
مدت نسبتا زیادی است نمیتوانم بنویسم. حدود دو هفته. تا گلو تا مغز سر تا هر جا که بخواهید دل و دماغ نوشتن نیست. چون ترم آخر (پوهنتون) استم، از جلسه دفاع و امتحان و تضمین کیفیت و... استرس بدی دارم. در (پوهنتون) فاریاب قبل از جلسه دفاع ریش دانشجویان را اندازهگیری کردهاند. در پوهنتون ما هم احتمالا همین کار میشود. چون امهفته باید جلسه دفاع دایر میشد اما به تعویق انداختند برای هفتهی بعد. من هم که بعدازظهر آخرین امتحان، ریشم را با ماشین از بیخ زدم. همین حالا به این غم و رنجهای مسخرهام میخندم. اینرا هم بگویم که کلاه هم ندارم. سال قبل دو بوجی کاه ره پر از کلاه قندهاری آورده بودند وسط پوهنتون و توزیع میکردند. من هم یکی گرفتم. اما آن را رفیقم که رشتهاش انجنیری است، از وسط نصف کرد. چرا؟ چون در امتحان ثقافت اسلامی چانس خورده بود. بیکلاه و بدون ریش. خلاف اصول افغانیت و اسلامیت.
در این دو سه هفته گذشته حسابی به خودکشی فکر کردم. چه سناریوهای که ندارم. خندهام میگیرد واقعا.
از همه چیز دل کندهام. از زندگی و پوچیاش. از آیندهی تاریک در افغانستان غرق در بنیادگرایی و از گذشتهی وحشتناکم.
نمیدانم چرا این را مینویسم. ولی واقعا حال خوبی ندارم. گاهی فکر میکنم شدیدا به یک زندگی در وسط پاریس فرانسه نیازمندم. روزها را طبیعتگردی کنم و شبها هم به حرفهای زیباترین روسپی شهر گوش بدهم.
282
تا حالا به سرنوشت و سرگذشت موسیقی افغانستان به خصوص کوچه خرابات و نسلی که در دهه دموکراسی سر بر آورد و توسط مجاهدان پرپر شد فکر کردهاید؟ جگرسوز است. به اندازهی این آهنگ ساربان.
آتشزدی اندر من و چون دود برفتی.
282
یکی از تفاوت های مهم حیوانی به نام انسان با دیگر حیوانات روی کرهی زمین، نظر به علوم اجتماعی، موجودیتش به عنوان موجود اجتماعی است. یعنی کسی انسان است که در یک جامعه بزرگ شده باشد. و اگر انسانی از تولد در جنگل با گرگها بزرگ شده باشد، او انسان نیست. انسان بوده نمیتواند. در همین زمینه ایمل دورکیم میگوید انسانی که به خودکشی فکر میکند جامعهاش را گم کرده است.
#خودکشی
282
افغانستان پر است از کتابهای ایرانی. اما این کتابها بهخصوص در بخش روزنامهنگاری، چیزی برای گفتن ندارند. کتاب «Story-Based Inquiry: A manual for investigative journalists» از مارک هانتر، به دلیل اینکه بهروز است، صد تا کتاب ایرانی میارزد.
همین حالا به یادم رسید که یک روزنامهنگار معروف کشور، زمانی میگفت که زبان فارسی از زبانهای رو به انقراض است. در نظم جهانی جای خود ره محکم نتوانسته است و باید یکی از زبانهای بینالمللی را یاد بگیریم.اگر مهارت زبان تان خوب نیست. میتوانید از Notebook LM استفاده کنید.
282
بعد از حرف زدن با یک دوست عزیز، مدام به این فکر میکنم که چطور میشود برای دوستان فرصت خلق کرد؛ چطور میشود کمک شان کرد. آخر سر همیشه به یک نتیجه میرسم: در حد توان، همیشه میشود کاری کرد.
بیشتر از آن به چندین دلیل شدنی نیست. در این دنیای مزخرف و منطق نئولیبرالِ زمانه، یکی از بزرگترین گرفتاریها این است که مستقل نیستیم. نمیتوانیم آزادانه حرف بزنیم، و اگر هم بزنیم، اغلب صدای مان شنیده نمیشود.
نهایت کمکی که از دستمان برمیآید این است که منابع خوب را با همدیگر به اشتراک بگذاریم. منابعی که بتوانند راهی باز کنند، مهارتی یاد بدهند یا افقی تازه نشان دهند.
من رشتهام روزنامهنگاری است. برای دوستانی که به این حوزه علاقه دارند، دو سایتی را معرفی میکنم که بهروزترین آموزشها و منابع را منتشر میکنند. همچنین یک کانال یوتیوب که مرتب با روزنامهنگاران برجسته جهان گفتوگو میکند و درباره تکنیکها، تجربهها و شیوههای تازه روزنامهنگاری حرف میزند. به نظر من بسیاری از گفتوگو ها و مقالهها چندین کتاب میارزند.
امیدوارم این معرفی، هرچند کوچک، بتواند برای کسی مفید باشد. به خصوص کسانی که اهل نوشتن و اندیشه اند و دغدغه اجتماعی و سیاسی دارند.
1. https://www.storybasedinquiry.com/manuals
2. https://youtu.be/UeW-FVmUNdU?si=tbBP_e2y_YKb-U2D
3. https://www.cjr.org/the-synthetic-media-issue
282
Repost from حسین باستانی Hossein Bastani
🔻نسخه کمحجم «زبان رمز علی خامنهای»
با توجه به دسترسی دشوار بخشی از مخاطبان محترم به لینکهای یوتیوب یا فایلهای سنگین، نسخه کم حجم و قابل دانلود مستند «زبان رمز علی خامنهای» در اینجا تقدیم میشود.
با توجه به حجم ۱۷۲ مگابایتی فایل، امیدوارم دسترسی به آن آسانتر باشد.
@HosseinBastaniChannel
282
چهارم جولای
چهارم جولای، سالروز اعلام استقلال ایالات متحده امریکا در سال ۱۷۷۶ است. به باور بسیاری از نویسندهها از جمله کریس هارمن، نویسندهی محبوبم، ایالات متحده امریکا قبل از آنکه یک سرزمین باشد، یک ایده فلسفی و سیاسی است. این ایده بر این اصل استوار بود که منشأ مشروعیت حکومت نه خون، نه مذهب و نه قدرت موروثی و نه جنسیت، بلکه اراده شهروندان، حاکمیت قانون، آزادیهای فردی و حقوق طبیعی انسان است.
اتحاد باشکوه ایالتهای مستقل و چندفرهنگی نیز بر همین مبنا شکل گرفت. اینکه قدرت باید محدود باشد، قانون بر همگان حاکم باشد و حکومت از رضایت مردم مشروعیت بگیرد.
البته این آرمانها از همان آغاز با تناقضهای بزرگی همراه بودند. بردهداری، تبعیض نژادی، محرومیت زنان از بسیاری حقوق سیاسی، تبعیض علیه بومیان امریکا و نابرابریهای اقتصادی، همگی نشان میدادند که میان آرمان و واقعیت فاصلهای عمیق وجود دارد.
با این حال، همین اصول بنیادین امکان نقد، اصلاح و گسترش حقوق و آزادیها را در طول زمان فراهم کرد و این تجربه سیاسی را به یکی از تأثیرگذارترین الگوهای تاریخ تبدیل ساخت.
قدرت این مجموعه ایالات متحده تنها از اقتصاد یا توان نظامی آن ناشی نمیشود. این قدرت ریشه در ایدهای دارد که انسان را محور سیاست میداند و باور دارد که عقل، آزادی، قانون و نهادهای پاسخگو میتوانند جامعهای توانمندتر و پایدارتر بسازند. همین ایده، با همه کاستیها و چالشهایش، همچنان یکی از مهمترین تجربههای فلسفی و سیاسی جهان معاصر به شمار میرود.
282
+4
این روزها، بعد از ممنوع شدن تلفنهای هوشمند، گرفتن عکس در شهر خیلی مشکل شده. نمیدانم چرا آدم میترسد.
282
Repost from N/a
روز جمعه؛ روزی که قرار بود صدای زنان در هرات برای
حقِ کار، آموزش و آزادی شنیده شود.
اما طالبان، با به صف کردن تانکها و سلاحهایی که گویی از سراسر ولایتها گرد آورده بودند، چنان شهر را به محاصره کشیدند که انگار در انتظار نبردی بزرگاند، نه با چند زن و مردی که تنها خواهان ابتدایی ترین حقوق انسانی خود بودند.
هرات در سکوتی سنگین نفس میکشید. خیابانها خالی و غمزده بودند؛ گویی خود شهر نیز در سوگ آزادی خاموش مانده بود.
عدهای از مردم خود را در خانههایشان زندانی کردند و عدهای دیگر به باغچههایشان پناه بردند، مبادا جنگی درگیرد.
در آن سکوتِ سنگین، تنها چهار یا پنج جوان شجاع، با فریاد «کار، تحصیل، آزادی»، به سوی دفتر والی هرات رفتند و صدای اعتراضشان را بلند کردند. اما بنا بر گزارشها، آنان توسط طالبان بازداشت شدند.
امروز ۲۰ روز از آن روز گذشته است.
زنان هرات هنوز با ترس و اضطراب از خانههایشان بیرون میآیند؛ با این هراس که مبادا بازداشت شوند و بر پیشانیشان مُهر ننگی زده شود که جامعه، به ناحق، بر قربانیان ظلم میزند.
اکثریت در برابر این ظلم سکوت را انتخاب کردند و این جبر و ستم هنوز ادامه دارد..
282
۱. در ادامه همین اخبار جنگ و تحولات مربوط به افغانستان، چند بار شده که خواب جنگ میبینم. خوابی سنگین و هولناک. تفنگ. چاقو. بمباران. پیکرههای بیروح. اولین تصویر مبهم، مردماند. فرماندهان و سیاستمداران نیستند. مردمی هستند که ناگهان وسط آتش بیدار میشوند. با خودم میگویم این مردم در جنگ چگونه دوام بیاورند؟ چگونه نان پیدا کنند؟ چگونه فرزندانشان را از ترس و گرسنگی حفظ کنند؟
۲. شاید برای کسی که دغدغهٔ سیاسیاش از دغدغهٔ اجتماعیاش بزرگتر است، جنگ راهحل به نظر برسد. شاید ایدئولوژی سیاسیاش را آنقدر دوست داشته باشد که پیروزی آن را مهمتر از نفس کشیدن چند انسان بداند. مهمتر از خانههایی که ویران میشوند، کودکانی که یتیم میشوند و آیندهای که زیر آوار دفن میشود. اما هزینهٔ واقعی جنگ را انسانها میپردازند.
۳. اما برای آدمهایی مثل من، که دغدغهٔ اجتماعیشان از هر چیز دیگری پررنگتر است، چه باید کرد؟ مردم چه میشوند؟
من فکر میکنم اگر میخواهیم انسانهای محترمتر و بهتری داشته باشیم، اگر نمیخواهیم رهبرانی شبیه رهبران طالبان دوباره و دوباره تکرار شوند، باید جامعهٔ بهتری بسازیم.
جامعهای که مناسباتش انسانیتر باشد، بر پایهٔ تبعیض و حذف بنا نشده باشد و در آن کرامت انسان از هر ایدئولوژی مهمتر باشد.
جنگ شبیه اعدام یک جنایتکار است. شاید جنگجوی بد کشته شود، اما آن جایی که جنگجوی بد از آن میآید، همان ساختار، همان فرهنگ و همان زخمهای کهنه، باقی میماند. تا وقتی آن ریشهها درمان نشوند، جنگ فقط صورت مسئله را پاک میکند، نه خود مسئله را.
282
اندیشیدن دربارهی سکس؟ اصلاً چرا باید دربارهی سکس بیندیشیم؟ مگر سکس آن گوشهای از زندگی نیست که ما برای دقایقی خودمان را به دست غریزه و احساس میسپاریم؟ مگر سکس آن فراموشخانهای نیست که در آن برای دقایقی اقتضائات اندیشه و تمدن و حتی اخلاق به معنای متعارف را به دست فراموشی میسپاریم؟
282
شاید باورپذیر نباشد اما همین یادداشتهای کوتاه روزانه بارها من را از تنگنای دنیای آشفته بیرون کشیده است؛ از لحظاتی که آدمی به فهم خود شک میکند و تردید کم کم او را از پای در میآورد. هیچ چیز به اندازه درک انسان از خودش، نجاتبخش نیست؛ و کلمات چقدر کارسازند. عاصف حسینی
282
در جامعهشناسی جنگ، مدام با یک حالت بسیار هولناک روبروییم. آن حالت یک خصلت انسان است. میگویند انسان تنها حیوانی است که با همنوع خودش میجنگد. میکشد. آنهم با تاکتیک و هزار نیرنگ. در قالبهای نسلکشی، کشتار جمعی، پهپادها، بمب اتمی و هزار نوع ابزار دیگر جنگ. اما در دیگر حیوانات این سطح از مرارت و شرارت وجود ندارد.
282
نفرین به جنگ؛
"بیا مې لیدل اسانه نه دي-که مې ملګري په مزار مات کړي سرونه
قبر سوری کړه حال مې واخله-رټ مې خوږېږي د مرمیو پرهرونه"
ترجمه شعر:
«دیدنم دگر آسان نیست، گر چه دوستان بر مزارم بشکنند سرها
قبر را شکافته حالم بپرس؛ که زخمهای گلوله درد بسیار دارد»
این آخرین شعر اسلم خان است. اسلم خان در بمباران چند روز پیش پاکستان بر ولایتهای شرقی کشور کشته شده است.
