en
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

Open in Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
262
Subscribers
-224 hours
+77 days
+3230 days
Posts Archive
ساعت نزدیک یک شب است و این را با دلی پر از ناآرامی می‌نویسم. ساعتی قبل، کانال افغانستان انترنشنال را گرفتم و با پشتوی شکسته‌ای که بلدم، فهمیدم دوباره پاکستان بالای ولایت پکتیا – که نمی‌دانم چه بی‌چاره‌هایی به یکباره مثل دیشب ما از خواب پریدند و حالا بی‌خواب هستند – حمله کرد و من اینجا دلم ساعتی است در تکان است. با هر صدایی، سرم را بلند می‌کنم و چند ثانیه‌ای گوش‌هایم را تیز می‌کنم. بعد که فهمیدم صدای موتر، موتورسیکل یا طیاره است، دوباره نفس راحتی می‌کشم. چه زندگی‌ای که باید زنده بودن را جرعه‌جرعه با ترس نوشید و هر بار دست خالی خود را مقابل خوشبختی خالی دراز کرد خسته‌ام. تلویزیون را خاموش کردم، چراغ را خاموش کردم تا سکوت خانه را پر کند، اما صداهای سرم با تیک‌تاک ساعت فریاد می‌زنند و به هر سو خود را می‌کوبند. دریغ که هیچ دری ندارد این ذهن، جز دهان که پنجره‌ای رو به دیوار است. دیشب این صداها، قصه‌های مادرم را بیدار کرد؛ قصه‌های پر از صدای توپ و راکت. گفت چطور دلش می‌خواست خانه‌ای داشته باشند که پنجره نداشته باشد. و سال‌های دور را به یاد آورد که با خواهر بزرگش، تنها پنجره باقی‌مانده اتاق را هم خشت گرفتند؛ و زمانی که راکت به دیوار مقابلشان خورده بود، و زمانی که راکت به باغچه‌شان خورده بود، و یا زمانی که طیاره‌ای بالای قریه‌شان می‌آمد و برای چند دقیقه‌ای که زندگی‌ها را بپاشاند، خم می‌شد و هزاران نقطه را هدف قرار می‌داد. مادرم سختی‌های بسیار کشیده. همه‌ی مادرها از آن زمان قصه‌هایی دارند که حتی در سکوت‌شان هم صدا است. حالا در بسترم رفتم و به مادرم فکر می‌کنم و حالت‌هایش را در ذهنم مجسم می‌کنم، اما نمی‌توانم. توان زیادی می‌خواهد. هر روز صبح خود را به صدای شلیک آغاز کردن و هر شب در آغوش مرگ به خواب رفتن. آینده را تصور نمی‌توانم؛ در این حال، آینده روشن در نظرم محو می‌آید. باید بخوابم، باید رشته نوشته را یک جایی پاره کنم. می‌ترسم همه‌چیز ذهنم پایان بریزد و دنیا را تاریکی بگیرد. چشم‌هایم را می‌بندم باید بخوابم، باید خوابم ببرد.

«چه روزهای کثیفی! خورشید هر روز در چرک و خون طلوع می‌کند و در لجن مرداب غروب می‌کند. صبح‌ها دلم نمی‌خواهد بیدار شوم و شب‌ها نمی‌توانم درست بخوابم. روزم در دل‌مشغولی و شبم در خواب و بیدار می‌گذرد...»⁩ شاهرخ_مسکوب

کدام واژه سکوت است؟ من همان باشم.

چاهی کندم که به آبی نمی‌رسد اما چه تاریکی زیبایی! بیژن_الهی

چه سال فرسوده‌ای بود این سال!

کاش می‌شد یک نفر می‌رفت درون مغزِم و آنجا را مرتب می‌کرد؛ هر چیزی را سرِ جای خود قرار می‌داد چیزهای اضافه را در حافظه‌ای کوتاه‌مدتِم می‌برد و چیزهایی را هم از آنجا بیرون می‌ آورد کاش یک نفر خاک‌هایی که از خاطراتم با آدم‌ها مانده است، را گردگیری می‌کرد. کاش یک نفر آنجا را برق می‌انداخت. بعد صداها در سرم نمی‌کوبیدند، چیزهایی را که باید فراموش می‌کردم به یاد نمی‌آوردم، مغزِم این قدر متلاشی نبود، این همه خودم را در مرداب مغزِم فرو نمی‌کردم. اما ذهنم خسته است و یک ذهن خسته، چیزی شادی نمی‌تواند بنویسد یا لااقل یک چیز به‌دردبخور و مرتبی هم نمی‌تواند بنویسد. همین قدر می‌تواند سرهم‌بندی کند که مغزِم به یک دستی نیاز دارد که آنجا را انقدر بشورد که کف‌اش ساییده شود و دیگر چیزی از او باقی نماند.

منم که در دل ز نامرادی فسانه‌ها دارم.

خدا خدا خدایا Top Money Mahali.m4a3.59 MB

لزومی ندارد چیزهای خیلی نادر با ارزش هم باشد.

ذهنم به هر طرف می‌رود و سال‌های دور را به یاد می‌آورم، روزهای گذشته را که دلم می‌خواهد یکجا با تمام آدم‌ها و خاطره‌هایش از ذهنم پاک شود، اما این‌طوری نیست و نمی‌شود و این ناراحتم می‌کند. در حال خواندن کتاب «بر باد رفته» هستم، چند هفته است که در حال خواندنم و متوجه هستم که در خواندن مانند لاک‌پشتی شده‌ام؛ در دو ساعت فقط هشتاد صفحه کتاب می‌خوانم، و این خیلی بد است. حالا از تلویزیون صدای فیلم می‌آید و دلم می‌خواهد دمی بی‌خیال شوم و بنشینم به تماشای فیلم، اما مگر می‌شود داستان را از نصف دید؟ نه، باید بروم همان «بر باد رفته»ام را بخوانم، قصه اسکارلت را که هزار خم و پیچ دارد و در تمام حالات این دختر، خودم را حس می‌کنم. چه چیزی دیگری می‌توانم بگویم و چی‌کاری می‌توانم غیر از خواندن کتاب انجام بدهم که گاهی همان را هم دیر به دیر انجام می‌دهم. در خانه مانده‌ام، شبیه اشیای خانه شدم، شبیه به اساس خانه، از خودم به اندازه سال‌های کهکشانی دورم و همین مگر می‌خواستم چه چیزی غیر این باشد.

بر روی زمین سنگین تر از انسان حرف‌های نگفته‌اش است.

می‌خواهی داد بزنی نمی‌توانی. می‌خواهی از جایت پا بشوی در بروی نمی‌توانی. کاش زبانت تویِ دهانت می‌گشت و می‌توانستی با من درد دل کنی‏. صادق_چوبک

آنچه مقدر است،‌ خواهد آمد؛ آرام بمان. که اضطراب، هیچ سرنوشتی را دگرگون نمی‌کند... @Gulbarghygalam

ولی خاک تو با او مهربان باش؛ اگر آتش با او مهربان نبود. اگر زندگی، اگر مرگ با او مهربان نبود؛ اگر انسان‌های دیگر با او مهربان نبودند؛ خاک، تو با او مهربان باش… رضا_براهنی

آذان🤍

sticker.webp0.21 KB

امروز خوشحالم چون آفتاب است.

فراموش کرده بود که رنج می‌برد.

چشم هاى بسته، بازترند و پلك، پرده‌اى ست كه منظره را عميق‌تر می‌كند؛ بُگذار رودخانه از تو بُگذرد، و سنگ‌هاش در خستگى‌ات ته‌نشين شوند؛ بُگذار بخشى زنده از مرگ باشى، و ريشه‌ها به اعماقت اعتماد كنند؛ جنگل، تنها يك درخت است كه در هزاران شكل؛ از خاک گريخته است. گروس_عبدالملکیان