سایهای رَوشن
Open in Telegram
به سراغ من اگر میآیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
263
Subscribers
-224 hours
+97 days
+3430 days
Posts Archive
باران همهچیز را افسانهایتر میکند. شروع یک کتاب را، بیتهای یک شعر را، ملودی یک آهنگ را، خندههای دو عاشق را و غم را به طور خاصی رنگ میدهد. افسانهای بودن غم در باران بیشتر از همیشه است.
وقتی این دوتا را دیدم، گوشی خود را از شارژ بیرون آوردم و تا آمدم عکسهایشان را بگیرم، باران شروع به باریدن کرد و هر دو پریدند و رفتند؛ شاید در میان شاخههای درخت. حالا من ماندم و تنها به جای خالی این دوتا نگاه میکنم و بادی که میپیچید در میان درختها.
خلأیی را در قلبم حس میکنم که هیچ مکانی جای آن را پر ساخته نمیتواند، نه هیچ آدمی؛ خلأیی عمیقی که هیچ نخی نمیتواند دوباره آن را به هم پیوند بزند.
این چند شب، از کوچکترین صدا هم میترسم. روحیهام ضعیف شدهام و برای بار اول، خودم را اینقدر به مرگ نزدیک میبینم و از مرگ میترسم، و از سایه مرگ در شب بیشتر گفتم که روحیهام ضعیف شده؛ نمیدانم چه میگویم، اما اگر این را هم نمینوشتم، سنگینی چیزی روحم را آزار میداد.
Repost from ردِ دَسـ✨ـت؛
میخواهم بروم به آن موقع که آدمها برای هم نامه مینوشتند و در آخر میگفتند:
"دیگر بیش از این سرتان را به درد نمیآورم."
سوز سردی را زیر پوستم حس میکنم. تمام شب حس میکردم و این مرا بیدار خواب ساخت. حالا که آسمان از نیلی رو به آبی شدن است و پرندهها در حال آواز خواندن، من در همان تاریکی دیشب غرق و مچالهام. قلبم پر سوز و گدازتر از بقیه شبها میزند. غمگینم، نمیفهمم. ناراحتم، نمیفهمم. رنجیدهخاطرم، نمیفهمم. دوستی دارم که میگوید همه چیز باید یک دلیل داشته باشد. اگر آینهای روحی وجود داشت و من از آن به خود نگاه میکردم، چقدر من بیدلیلم. کلکسیون بیدلیلها هستم. آرام و قرار از دلم رفته. کاش کودک بودم و چیزی نمیفهمیدم. کاش مانند آن زمان، صبحها بیدار میشدم و نمیفهمیدم رنج تا چه اندازه میتواند انسان را تنها کند. کاش بخوابم و در یک صبح دیگری بیدار شوم.
ناامید نیستم، اما زندگی ما مضحک و خندهدار است. ناامید نیستم، ولی دستم کوتاه از زندگی است. ناامید نیستم، اما ترسی در درونم در غلیان است. ناامید و ضعیف نیستم، اما دست و دلم از همهای عالم خالی است. نسل ما، هیچ چیزی ندید و در حسرت همهای دیدنها ماند. نگاههای ما به در ماند، به دیوار ماند. نگاههای گرسنهمان به هر چیزی ماند. نگاه ما را محروم کردند. اگر روزی آزاد شوم، شاید آنقدر به همه چیز نگاه کنم که چشمانم همه جهان را یکجا در خود فرو ببرد..
در مقابلم سه زن نشسته بود: یکی مسن، یکی مسنتر و یکی هم زن جوان که پسری در بغلش داشت.
زن مسن پرسید: «طفلش بچه است؟»
زن مسنتر آرام، طوری که کسی نشنود، گفت: «نی، دختر است.»
زن مسن با تاسف رو به زن جوان – که پسر در بغلش بود – گفت: «خیرهاست، یک بچه خو داری!»
حرف خیرهاش روی مغزم چرخید و چرخید... چرا واقعاً؟ چرا خیره؟ کجایش خیره دارد؟
من همهی زمستان به انتظار بهار بودم، اما حالا که بهار است، دوستش ندارم. دوست دارم، اما آنطوری که باید، دیوانهوار میداشتم، ندارم. نمیفهمم زمستان انقدر طولانی بود. یا این معنی دیر رسیدن است؟
خاک خاطرهها را برندار، بگذار همانطوری که با چشمان تر یکروزی ترکشان کردی، فراموش هم بکنی.
