سایهای رَوشن
前往频道在 Telegram
به سراغ من اگر میآیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری
显示更多未指定国家未指定类别
269
订阅者
-124 小时
-67 天
+430 天
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+6
在3个频道中
八月 '26
+43
在4个频道中
Get PRO
七月 '26
+60
在3个频道中
Get PRO
六月 '26
+65
在6个频道中
Get PRO
五月 '260
在2个频道中
Get PRO
四月 '26
+97
在18个频道中
Get PRO
三月 '26
+2
在3个频道中
Get PRO
二月 '260
在2个频道中
Get PRO
一月 '26
+4
在1个频道中
Get PRO
十二月 '250
在2个频道中
Get PRO
十一月 '250
在2个频道中
Get PRO
十月 '25
+14
在2个频道中
Get PRO
九月 '250
在2个频道中
Get PRO
八月 '250
在1个频道中
Get PRO
七月 '250
在1个频道中
Get PRO
六月 '250
在1个频道中
Get PRO
五月 '250
在1个频道中
Get PRO
四月 '25
+63
在1个频道中
Get PRO
三月 '250
在1个频道中
Get PRO
二月 '25
+3
在1个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 17 九月 | +1 | |||
| 16 九月 | 0 | |||
| 15 九月 | 0 | |||
| 14 九月 | +1 | |||
| 13 九月 | +1 | |||
| 12 九月 | 0 | |||
| 11 九月 | 0 | |||
| 10 九月 | 0 | |||
| 09 九月 | +1 | |||
| 08 九月 | 0 | |||
| 07 九月 | 0 | |||
| 06 九月 | +1 | |||
| 05 九月 | 0 | |||
| 04 九月 | 0 | |||
| 03 九月 | +1 | |||
| 02 九月 | 0 | |||
| 01 九月 | 0 |
频道帖子
| 2 | وقتی چند روز اینجا چیزی ننویسم، خیال میکنم جایی مهمان هستم. | 34 |
| 3 | دلم هم تنگ است و هم آسوده؛ هم خوشحالم و هم بویی از ناراحتی میدهم. هم میخواهم گریه کنم و هم دلم میخواهد بخندم. هم ناامیدم و هم امیدوار؛ هم دوام میآورم و هم دیگر تاب و تحمل ندارم. چشمهایم را میبندم و به فردا فکر میکنم؛ موجی در دلم از شادی میجوشد و از آنسو، در مردابی از اندوه غوطه میخورم. چه میدانم! دیگر احساسهای آدمی گرههای عجیبی دارد که نمیتوانم سری از آن در بیاورم. | 41 |
| 4 | غم مانند پیراهنی است که دیگر از تن ما جدا نمیشود. | 35 |
| 5 | ؛ | 46 |
| 6 | 没有文字... | 39 |
| 7 | باید کار کرد، اگر نگوییم از سر علاقه، دستکم از سر ناامیدی؛ زیرا از هر جهت که نگاه کنیم، کار کردن از وقت تلف کردن کمتر ملالآور است.
شارل بودلر | 54 |
| 8 | زن بودن در افغانستان یعنی در محیطی پرازدحام، هزار بار به خود بگویی: قوی باش! | 222 |
| 9 | آسمان سیاه
پردهای بهروی ماه
این همه کلاغ از کجا رسیدهاند
بر سپیده؟
آه!
منصور اوجی | 93 |
| 10 | ؛ | 116 |
| 11 | ... | 98 |
| 12 | تابستان را دوست دارم؛ همانطور که بهار را، سرسبزی را، زندگی را، گرمی هوا و درخشش آفتاب روی پوست را. روزهای کشدار و شبهایی را که بوی گلها خانه را پر میکند؛ ماه را، درختها را، طبیعت را، بارانها را و همهی داشتههای تابستان را. اما حالا میبینم این فصل کمکم بستر خود را جمع میکند و میرود. دلم برای پنجرههای باز، برای چای نوشیدن در ظهرهای گرم، برای آهنگ گذاشتن در عصرها، برای عطر خوش تابستان، برای رقص یک برگ در باد و تمام روزهایی که گذشت، تنگ میشود. هرچند گلایه و شکوه بسیار کردم، اما حالا که به پایان این فصل رسیدهام، دلم همراهش یکجا پرپر میزند.خوشحالم که یکبار دیگر پروانهها را دیدم، دوستهای جدید و خوبی را شناختم، جاهای زیادی نرفتم اما همان چند جایی که رفتم هم در ذهنم میماند و از به یاد آوردن این همه روز خرسندم. فاصله کمی تا خزان دارم؛ خزان را هم کوشش میکنم دوست داشته باشم. و کوشش میکنم با تمام فصلها کنار بیایم. فعلاً برای رفتن تابستان ناراحتم و تا یک تابستان دیگر، نمیدانم سال بعد در این شب و روز چهکار میکنم. من از آن دسته آدمهایی هستم که بسیار خیالپردازند و امیدوارم سال بعد اینجا باشم و این نوشته را پیدا کنم. نمیدانم تابستان سال بعد چه چیزهایی به من داده یا از من گرفته است. تابستان سال قبل آدم خوشحالی بودم و امسال توانستم بفهمم چطور از خوشیهای خود در برابر سختیهای روزگار محافظت کنم؛ و همین. | 93 |
| 13 | ؛ | 85 |
| 14 | ؛ | 128 |
| 15 | چطور بگویم؟ مانند یک رویای بعد از ظهرِ تابستانِ گرم بود؛ مانند شیرجه زدن در زیر آفتاب، مانند گلی که با اولین قطرهی باران شکوفه میداد، مانند پرستویی که بر شاخههای درخت مینشست و آواز میخواند. مانند تصویر خانهی امنی که از ذهن آدم پاک نمیشود، مانند چای داغ در یک عصر خزانی، مانند کافهی قدیمی که پر بود از بوی قهوه با شیرینیهای صبحانه. مانند پنجرهای که به سبزترین منظرهی جهان باز میشد، مانند قصهی مادرکلان در شبهای یلدای زمستان. دستانش مانند خوشههای انگور بود؛ مانند چهچیزهایی که نبود! چه مانندها که مانند او بودند. | 88 |
| 16 | دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم | 52 |
| 17 | یک زنی در همسایگیهای ما است که مادرم او را میشناسد. چند وقت پیش، دو چوچه پشکی را به خانهشان آوردند. یکی همان روزهای اول از راه ناودانی فرار کرده بود. وقتی مادرم چند هفته بعد دید که پشکک دوم لاغر مانده، برایش گفته بود به این چوچهگک شیر بدهد؛ اما زن جواب داده بود: «شیر از کجا کنم؟» و امروز گفت همان زن، گوش پشکک خود را بریده که از خانهاش فرار نکند! واقعاً چنین مردمی هم داریم؟ برایش غذا نمیدهد و هم میخواهد از خانهاش فرار نکند. مسئولیت حیوان نگاه کردن کمتر از فرزند بزرگ کردن نیست. برای آن مظلوم کوچک ناراحت شدم، بسیار هم ناراحت شدم. | 94 |
| 18 | من مُردم و زنده شدم تا توانستم تکانی به حالم بدهم. توانستم اندکی خوب شوم و این روزها آنقدر صبور نیستم، که بتوانم جلوگیری کنم از اینکه حالم دوباره به سمت نابودی نرود. و من چون سنگهای پوسیدهی رودخانهی قدیمی نظارهگرم که چطور موج آب خشمگین از درونم میگذرد. و من از درون آنقدر پوسیده استم تا کاری به این وضیعتم نتوانم انجام دهم. | 97 |
| 19 | همین چند دقیقه قبل از بیرون آمدم و اینکه در شام در بیرون در زیر سایههای درختها و روشنی بلند منزلها قدم میزدم. -در کنار دلهرهای زود به خانه رسیدن- برایم زیبا و درخشان بود. و حالا که در خانه آمدم، به این فکر میکنم. در حسرت چه آرزوهای کوچکی هستیم. قدم زدن در شب، راه رفتن در زیر سایهای درختهای بلند و فعلاً که میبینم، برایم ناراحت کننده است که آدم در حسرت چنین آرزو کوچکی باشد، یا چنین آرزوهای کوچکی خاطرهی بزرگ و پر نقشی در زندگی آدمی ثبت کند. | 97 |
| 20 | در تمام زندگی مثل یک مشت گرهکرده بودم. کوبیدن، خرد شدن، در همشکستن!
گربه روی شیروانی داغ؛ تنسی ویلیامز | 13 |
