برای فردا.🌱
Open in Telegram
312
Subscribers
No data24 hours
-47 days
+2830 days
Posts Archive
311
https://www.instagram.com/reel/DSdhSCkDKaV/?igsh=MW1jbXd1YTQ5cjkxZQ==
بیایین زیر پستِ صدفِ ۲۸ ساله براش یادگاری بنویسید. ^^❤️✨
311
+1
چون که دارم میرم عروسی یکی از دوستام^^✨
در باورم نمیگنجه که مثلاً انقدر بزرگ شدیم که کانسپت مهمونیامون شده: عروسی دوستم، تولد بچههای دوستم، همه چی در گوگولیترین حالت ممکنشه…🥹
311
خدایا بعد از این که تصمیم گرفتی منو تو انگلستان نیافرینی، خیلی ایدهی خوبی بود که منو تو آذربایجان آفریدی.
اگه منو تو مناطق گرمسیر میافریدی حتماً گریه میکردم.
چون که الان داره برف میباره، بررففف…🥹☃️✨
311
بعد انقدر من اینجا ذوقی میشم از اینکه آدمهایی که حتی همدیگه رو نمیشناسیم یهو میان بهم میگن تو همیشه خیلی رنگی رنگی و خوشگل درس میخونی که دوست دارم بغلشون کنم…🥹
تا یه ماه دیگه دلم برای خانمای خوشگلی که هیچکدوم باهم پرابلم ندارن تنگ میشه.
311
بعد نگاه به این عکس نکنید، دیدم زشت شده گفتم بذار ادیتش کنم شما گول بخورید فکر کنید خوشگل شده.🥱
311
الان کتابخونه خلوت بود و داشتم سعی میکردم عکسهای زیبا بگیرم، یهو یکی که نمیشناختمش اومد و هول شدم گفتم ببخشید سلام!🥸
خدا ببخشتت زن، مگه اومدی دزدی و صاحبخونه رسیده که هول میشی؟!
311
به عنوان یه عکاس، تو جایی که انسانها حضور دارن، زیادی خجالتیم برای عکس گرفتن.
هر روز تو کتابخونه دلم میخواد ۱۲۵ هزارتا عکس بگیرم از میزم باهاتون منتشر کنم، اما انقدر معذبم که نهایتاً میتونم دو سه تا عکس کج و کوله یواشکی بگیرم!🥸
311
+1
لطفاً شما پس زمینهی این عکسها رو یه بارون خیلی خیلی زیبا در نظر بگیرید تا متوجه بشید که در حال شروع چه هفتهی دلپذیری هستم!😭✨
311
+1
دو ساعت و نیم تا تموم شدن پارت امروز مونده و من از وقتی از کتابخونه برگشتم دارم تنبلی میکنم!
گفتیم، خندیدیم، حالا دیگه بریم سراغ مشقامون.📚🥸✨
311
+1
امروز این پیام رو از عزیزترین آدم زندگیم گرفتم، همین پیام ساده و کمی ناشیانه شد ارزشمندترین پیام زندگیم، تو دفترچهی چرا باید موفق بشمهام! اسم این آدم رو اولین نفر نوشتم، من باید برسم، به خاطر وجود تو، که وقتی رسیدم، اولین نفری باشی که بهش زنگ میزنم و داد میزنم که دیدی شد؟!
ما باید برسیم، به خاطر تک تک آدمهایی که چشمانتظار رسیدنمونن…✨🪴
311
هر روز تو کتابخونه، موقع نهار یه ساعت تایم میذارم، برای استراحت و انجام کارهام، امروز موقع درس خوندن داشت بارون میبارید و به صدف قول دادم اگه تا تایم ظهر خوب درس بخونه، میریم میشینیم تو ماشین کار میکنیم و قهوه میخوریم و تهشم زیر بارون خیس میشیم و برمیگردیم.🌧️
تایم نهار که شد، یه جوری با سرعت داشتم نهارم رو میخوردم تا بیشتر زیر بارون باشم که غذا پرید تو گلوم!😂
اما خب خوبیش به اینه که جفتمون به قولمون عمل کردیم، هم من، هم صدف!🫂🪴
