برای فردا.🌱
Open in Telegram
314
Subscribers
-124 hours
-37 days
+2630 days
Posts Archive
314
به بابام میگم برای کاهش اضطراب اجتماعی یه تمرین طراحی کردم.
قهوه رو ببر تو کافه بهشون بگو درسته که ما قهومونو از شما نخریدیم ولی این افتخارو بهتون میدیم که شما آسیابش کنید.
میگه نه ممنون.
وا چه غیر منطقی!
314
باشه بچهها، ممنون که تاییدم کردین، من دارم میرم ظرفشور بشم، یا شاید هم برم کافه رو طی بکشم، اما اگه اومدین منو حین شستن ظرفا دیدین یادتون باشه که تا همین چند ساعت پیش استاد دانشگاه بودم، ولی اعتیاد آدمو به مسیرهای بدی میکشونه.
314
به نظرتون اگه برم ظرفای کافهی سرکوچمونو بشورم، قبول میکنن در ازاش دو کیلو قهوهای که دارمو برام آسیابش کنن؟
314
مامانم خیلی خوشحاله فکر میکنه سوختن دستگاه باعث میشه من به اعتیاد خودم پایان بدم و دیگه قهوهای که از نظرش عامل تمام بیماریهای دنیاست رو نخورم!
ولی مامانم اشتباه فکر میکنه به قدری افکار سمی و مریضی برای پودر شدن قهوهها به ذهنم میرسه که احتمال داره دستگاه بعدی که میسوزه وسیلههای آشپزخونه خودش باشه.🦦
314
الان با حالت استیصال زل زدم به دونههای آسیاب نشده و دارم فکر میکنم بجومشون تا پودر بشن.🦦
314
قرار بوده ۱۲ تا ۲ برق نداشته باشیم،
ولی یهو تصمیم گرفتن سورپرایزمون کنن ۲ تا ۴ برق نداشته باشیم.
باورم نمیشه وقتی برنامه ریزی میکنم تو دفترم علاوه بر لیست کارام ساعت قطعی برقم قید میکنم.
314
هم برق رفته و خیلی گرمه، هم برق رفته ولی قهوه ندارم بخورم، هم برق رفته باید برم کلاس ولی در پارکینگ باز نمیشه.
پس علیالحساب خدایا من ترجیح میدم سوسک باشم به جای انسان، که یکی تو گرما بهش با دمپایی حمله کنه و بکشتش.
314
+1
دیروز تو دفتر ژورنالم به صدف گفتم که دست از قضاوت صدف به خاطر تصمیم عجیب دیروزش برداره!💕
