234
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
234
+1
افسانههای تبای میخونم؛
یکی از مشهورترین تراژدیهای یونان.
به طرز عجیبی ضعفِ ارادهی انسانی رو در مقابل سرنوشت به رخ میکشه. ادیپ میخواد از سرنوشتی که براش پیشگویی کردن فرار کنه، اما در نهایت به عجیبترین شکل ممکن، گیرِ همون سرنوشت خودش میافته!
234
+1
امروز بعد از مدتها، هیچکاری نکردن و غصه خوردن سعی کردم با بندهای کوچولو کوچولو خودمو وصل کنم به زندگی، کلی غرق شدم تو کار، پیامای نخوندم رو جواب دادم، حتی بدون تمرکز کتاب خوندم؛ چون پسِ ذهنم یه سوالِ بزرگ بود، مگه نه اینکه همشون برای زندگی جنگیدن؟!✨
234
+3
ما همیشه ثابت کردیم که آدمِ عبور از طوفانهاییم، ما همیشه ثابت کردیم که چقدر قوی بودیم، همه ما الان عمیقاً غمگینیم و سوگ جمعی رو داریم تجربه میکنیم، همه ما حواسمون بهم هست اما ته دلمون سنگینه، من مطمئنم هیچ وقتی اندازه این مدت برای من سخت و سنگین نبوده و نیست، اما بازم یه نوری اون دور دورا داره منو سمت خودش میکشونه و میگه ادامه بده؛
قصه ایرانِ ما هنوز تموم نشده.✨
234
+3
این وسط اتفاقات خوب هم کم نیفتاد، کتابم بعد از سالها تلاش چاپ شد، به شغل مورد علاقم رسیدم و به طور رسمی تبدیل به استادِ دانشگاه شدم! :))
ولی ته همه اینا یه سوال بزرگ بود، پس چرا دیگه براشون ذوق نمیکنم؟!
234
+2
و مریم پناهگاهِ امنم شده بود، یه جوری بهم نزدیک بود که یادم میرفت ما کیلومترها از هم فاصله داریم، امتحاناش تموم شده بود ولی به خاطر من صبحای خیلی زود بیدار میشد که من درس بخونم، من زیر بارون گریه میکردم و مریم میگفت بهت قول میدم همهچی درست میشه، حتی اون لحظههایی که ارتباطمون باهم قطع شده بود و نگین تونست بعد از هفتهها ازش خبر بگیره، بهم گفت که از راه دور مراقبمه.
مریم واقعاً مراقب بود، مریم واقعاً امن بود، و مریم همون نقطه اتکای زندگی من بود تو این روزا.🫂
234
+6
هوا توی قشنگترین حالت خودش بود، برف میبارید، بارون میبارید، و اولین باری بود که برف و بارون برام دلگیر بود و خوشحال کننده نبود، هم زیر برف راه رفتم و گریه کردم هم زیر بارون، و یه سوال مدام از خودم میپرسیدم منی که پر از شوق زیستن بودم، چرا دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه.
چیه قدرتِ این سوگِ جمعی؟!
234
+4
این وسط همهچی تو بینظمترین حالت ممکنش بود، زهرا بهم گفت میدونم همهچی تو بدترین حالت ممکنه، ولی طبق قانون فیزیکی نظم بعد از بینظمی اتفاق میفته، حسین بهم گفت من صدفم و از دل هر طوفانی عبور میکنم، هستی تو کتابخونه یه جمله نوشته بود که تمرکز کن و اخبار چک نکن، و هی جلوی چشمم میذاشت تا ببینمش، کوثر هم قرآنِ خوش یمن خودشو داد بهم تا مراقبم باشه…!
234
+1
اون روز پناه برده بودم به حرفای دوستم که سعی میکرد آرومم کنه، و نگاه میکردم به آسمون برفی.
بهش گفتم تاحالا به لحظهی خودکشی کلاغها دقت کردی؟! من خیلی نگاشون کردم کلاغا وقتی میخوان از رو شاخه درخت بپرن، لحظه اولشون شبیه سقوطه، یهو خودشونو میندازن پایین و بعدش پرواز میکنن.
چه میدونم، شاید ما هم الان تو لحظه سقوطِ قبل از پروازیم!
بعدش نیم ساعت وایستادم تو برف، داشتم یخ میزدم ولی برام مهم بود که یه باز دیگه لحظهی خودکشی کلاغها رو نگاه کنم و ثبتشون کنم.
234
سلام، من کنکورم رو دادم و برگشتم،
این مدت همهی اپلیکشنامو پاک کرده بودم که فقط خبرا رو نبینم و بتونم به ته این قصهی ناتمون برسم، حتی نمیدونم چجوری تموم شد، ولی این مدت سخت گذشت بچهها، خیلی سخت…!
234
تو تمام جزوههام روزی هزار بار مینویسم و هایلایت میکنم که صدف اخبار چک نکن، صدف از واقعیت فرار کن، صدف این سه هفته برات خیلی مهمه، اما چیکار کنم با این سنگینی قلبم…!
234
انگار گردِ غم پاشیدن تو هوای تلگرام،
انگار یه خانوادهی داغداریم که بعد مدتها تو جمع شدیم دور هم،
انگار همش هوایِ همدیگه رو داریم که کمتر غصه بخوریم، اما هممون میدونیم چی شده و تو سکوت زل زدیم به یه نقطه و غصه میخوریم.
اما خوبیش به اینه که همدلیم...❤️🩹
234
الانم بگید تا مطمئن باشم حال همتون خوبه، تا این سه هفته رو از تمام اتفاقات فرار کنم و پناه ببرم به آغوشِ امنِ آدمهای امنی مثل شما…🫂✨
234
این چند روزو فقط نوشتم،
حتی محلِ امن نوشتنم رو از دست داده بودم،
ولی تو دفترم نوشتم،
خشمگین شدم و نوشتم،
گریه کردم و نوشتم،
بغضی بودم و نوشتم،
کلافه بودم و نوشتم!
234
نای درس خوندن نداشتم این مدت،
همش بغض بودم و گریه،
یکی از عزیزترین آدمای زندگیم خارج از ایران بود و هیچ جوره نمیتونستیم باهم ارتباط برقرار کنیم و دلواپسش بودم.
من تازه این مدت فهمیدم، ارزشِ بودنِ آدمهای امن زندگیم رو.✨
234
بهم بگین که همتون خوبین؛
این چند روز واقعاً سخت گذشت،
انقدری سخت که الان جرأت ندارم برم اینستا رو باز کنم و موجِ عظیمی از خبرای بد بخوره تو صورتم، کنکورم دو هفته تعویق خورده و تو این سه هفتهی باقی مونده میخوام از تمام حقیقتهای دنیا فرار کنم…
234
با هر توانی چنگ میزنم و زور میزنم تمرکز ندارم که ندارم؛ و همچنان دارم مچاله میشم از غمِ اتفاقات.
234
سابقه نداشته که ساعت ۱۱ صبح باشه و صدف شروع به درس خوندن نکرده باشه!
•اما سه هفته تا کنکور مونده، و صدف منتظره تا صدف به کمکش بیاد و روزاشو نجات بدن.✨
