اَدِنچیل
Open in Telegram
اینجا بعد تاریک زندگی جریان داره در کنار روزنه های امید. . . . . http://t.me/BluChtBot?start=Adenchil
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
192
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-830 days
Posts Archive
192
ایرپادم رو از گوشام درمیارم، چشمامو از لپتاپ میگیرم و بله... صدای گنجشکها خبر از تموم نشدنِ یه شبِ دیگه رو میده...
192
آدما میگن دوستت دارن ولی یه روز از خواب بیدار میشی و میبینی یه جوری برخورد میکنن انگار از اول وجود نداشتی.تو اون روز بیدار شدی اما اون آدم خیلی وقته بیدار شده، دوست داشتن رو ادامه داده، صبر کرده، یه جاهایی تغییر کرده، یه روزایی عقب کشیده، یه روزایی جلو برده و از یه جایی به بعد از پسِ یه تنه ادامه دادن بر نیومده، از اینکه هر بار دیده نشه و فهمیده نشه خسته شده؛ اون روز واکنشی شده در برابر کنش های پیاپی تو و تو بیدار شدی. :)
192
شرمنده هر روزمَم.
شرمنده هر ساعتی ام که بابت رشد کردن زحمت میکشم، اما معلوم نیست حاصلش رو میبینم یا نه.
192
Repost from چنل بزودی بازیابی میشه ترک نکنید
زیرساخت، راهآهن نیست؛ زیرساخت، بچههای میناب بودند. زیرساخت، سد نیست؛ زیرساخت، بچههای دی بودند. زیرساخت، قلعههای دفاعی نیست؛ زیرساخت، سربازان ایرانشهر بودند. زیرساخت، پالایشگاه های جنوب نیست؛ جنوب، خودش زیرساخت بود. زیرساخت، بندرها نیستند؛ دستانِ سوختهای هستند که سالها بارِ یک کشور را بر دوش کشیدند. زیرساخت، لولههای نفت نیست؛ نفسهاییست که در گرمای جنوب، دود شدند تا چراغ خانههای دوردست خاموش نماند. زیرساخت، سیمان و فولاد نیست؛ استخوانهاییست که زیر بارِ این سرزمین، بیصدا ترک برداشتند. زیرساخت، بودجه نیست؛ پدرهاییست که جوانیشان را خرجِ فردای ما کردند. زیرساخت، آمار نیست؛ نامهاییست که هرگز در هیچ گزارشی نیامدند. زیرساخت، نقشههای روی کاغذ نیست؛ آدمهاییاند که مرز را با خونشان امضا کردند. وطن را با تعدادِ پلهایش نمیسنجند، با ارتفاعِ سدهایش نمیسنجند، با طولِ راهآهنش هم نمیسنجند. وطن را با شانههایی میسنجند که بارِ همهی اینها را کشیدند. اگر روزی جنوب از نفس بیفتد، اگر روزی آن دستهای سوخته دیگر توانِ ایستادن نداشته باشند، بدانید که فرو ریخته، نه یک پالایشگاه، نه یک بندر، نه یک شهر... زیرساختِ ایران فرو ریخته است.
.صاد.
192
آسمان شهر ما صاف است
نه پهبادی نه تیری، موشکی چیزی
ولی جانم، دلم شور وطن دارد
دلم دلواپس ایران و ایرانیست
هوای آسمان شهر چشمانم دگر ابری و بارانیست
هراسم جانِ هممیهن
ولی اما امیدم همچنان باقیست
که روزی یا شبی شاید
وطن روی خوشی هم دید
لبِ هممیهنم خندید
#شعر
192
بابا از چشمام میفهمه.
از مدل خندههام میفهمه.
از حرف زدنم میفهمه.
و چقدر سخته وقتی میاد و میگه:
«چیزی نیست که بخوای با بابا درمیون بذاری؟»
فرار کردن ازش...
192
اخبار رو چک نمیکنم، میدونم این جریان، هرچی که باشه، برای همهست؛ یا سیلابها ما رو به دریا میرسونن، یا تهش یه کثافتبازاریِ بیبرگشت.
192
6 ماه نبود جانِمن؛ عمری بود برای خودش.
خمیدگیِ کمرِ پدرانشان را دیدی؟
سفیدیِ گیسوانِ مادرانشان را دیدی؟
تنهاییِ خواهران و برادرانشان را دیدی؟
قلبِ فشردهٔ معشوقههایشان را دیدی؟
حسرتِ نگاهِ فرزندانشان را دیدی؟
حالِ مادری که طبقِ عادت غذا میکشد برای فرزندِ زندهنامش، در حالی که خودش نیست، را میتوانی درک کنی؟
غمِ فرزندی که تا ابد محروم است از محبت و مهرِ پدر یا مادرِ شجاعش را میتوانی درک کنی؟
آن راهی که با امید و آرزو آغاز شد، امروز به مزارستانی نسترنپوش ختم شده؛ جایی که گلها، نامِ ناتمامِ آرزوهایشان را از بر دارند.
192
من یکی از معدود کسانی هستم که واقعا درس خوندن رو دوست داره؛ ولیی.. درس خوندن تمرکز میخواد، ذهن آروم میخواد، حوصله میخواد که این روزا تو همشون فقیر ترینم.
