روح هزاران زن در یک بدن
Open in Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
237
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-130 days
Posts Archive
خواستم قصه باشم برای درمان بیخوابی شبانهات، غم راویام شد. خواستم شعر مورد علاقهات باشم، اندوه قافیهام شد. خواستم آتش باشم تا سرمای خاطرات، مغز استخوانت را نسوزاند؛ اما هیزم من از جنس ملال بود. پس ابر شدم. ابر شدم و تو از گوشهی چشمم باریدی.
And love stay blind, seen that from start
When I gave yuh mi blinded heart
:)
چه میشد اگر پهلوی تو بودم.
دلم میخواهد در این زمانی که شب بی رحم تر از همیشه بر من میبارد و جانم، بی پناهی خویش را نمیفهمد پهلوی تو باشم.
طبیب من باشی و نسخه ات برای امشب نوازشی آرام و ممتد باشد بر گوشه پایین چشم هایم، با انگشتان نازنینت، آن ها که شاید خواب پوست تن مرا میبینند و شاید هم گرمای مرا نمیشناسند اما هنوز هم به یاد لمس من میسوزند و در سرمای فاصله، نوازش را از یاد برده اند.
کاش سکوت پاسخ تمام خواهش های من نبود و آرام در گوشم زمزمه میکردی: آرام بگیر، عزیزِ دور من.
حا.
بی آنکه به زبان بیاورد، بی آنکه طلب کند، تنها به دل این را میخواست،
برای همین عمیق میخواست، بی زبان.
درد از همین نقطه پیدا میشود، گنگی زبان و گستردگی جان.
صحرای به آتش در نشسته پشت لب های بسته.
شعله، شعله ای که پایانیش نیست و پنداری آغازیش نیز نبوده است و از دریچه چشم ها زبانه میکشد.
صحرای سوخته..صحرای سوخته…\کلیدر
صدام کن cigarettes after sex
چونYou've been locked in here forever, and you just can't say goodbye
آیا خدا پشت آن ستارهها بود؟ آیا بدبختی انسان را میدید و دم برنمیآورد؟ پشت آن آسمان یخزده چه خبر بود؟ آیا ستمگری بر اریکهٔ جهان تکیه زده بود که بیعدالتیاش مثل آسمانش بیحدواندازه بود؟ چرا اینطور ناگهان و بیرحمانه مجازاتمان میکرد؟ ما نه خطایی کردهایم نه در سر خیال گناه داشتهایم.
•یوزف روت
صورتم را در دستهايم گذاشتم و به اين فكر كردم كه نبايد بيش از حد دست و پا بزنم. دانستم كه خيلی چيزها به اختيار آدم نيست؛ زندگی خوابهای گذشته است كه تعبير میشود، زندگی تاب خوردن خيال در روزهايی است كه هرگز عمرمان به آن نمیرسد.
•عباس معروفی
je t'aime
Comme un fou
comme un soldat
Comme une star de cinema
Comme un loup
comme un roi
Comme un homme que je ne suis pas
دوستت دارم
مثل یک دیوانه
مثل یک سرباز
مثل یک ستاره سینما
مثل یک گرگ
مثل یک شاه
مثل یک آدمی که «من» نیستم
~
Dans cette maison de pierre
Satan nous regardait danser
در یک خانه ی بی مهر سنگی
شیطان ، رقص مارا نگاه میکرد
~
D’accord, la petite fille
En moi souvent te réclamait
قبول، دخترک درونم همواره تو را میخواهد
گفتم دوست داشتنت نجاتم میدهد،
شاعرم کرد
اما شعرهای من
همه بوی اندوه میدهند.
هر بار که نامت را نوشتم،
قلبم آرامتر نشد،
تنها تپشهایش شکستهتر شدند
و کاغذها
گورستانِ تپشهای شکستهام شدند.
من شاعر شدم،
نه از شوق،
از اندوه و زخمی
که دهان باز میکرد
و هیچ پناهی جز کلمات نداشت
تو نوری بودی، عزیزکم؟
نمیدانم…
دوست داشتنت که
مثل نوری بود که از دور میدرخشید
و هرچه به سویش دویدم،
سایههای تنهاییام عمیق تر چنگالش را در استخون های قلبم
فرو کرد.
عزیزدلم،
اگر شاعری تقدیر من بود،
تو تنها مرثیهی جاودانهاش شدی.
حا
