ch
Feedback
روح هزاران زن در یک بدن

روح هزاران زن در یک بدن

前往频道在 Telegram

کشیده شده به سمت جزییات و عمق.

显示更多
未指定国家未指定类别
234
订阅者
无数据24 小时
+27 天
-130 天
帖子存档
خواستم قصه‌ باشم برای درمان بی‌خوابی‌ شبانه‌ات، غم راوی‌ام شد. خواستم شعر مورد علاقه‌ات باشم، اندوه قافیه‌ام شد. خواستم آتش باشم تا سرمای خاطرات، مغز استخوانت را نسوزاند؛ اما هیزم‌ من از جنس ملال بود. پس ابر شدم. ابر شدم و تو از گوشه‌ی چشمم باریدی.

اگه اشک چشمم شراب می‌شد، اگه جوونیم تباه می‌شد، باز هم دوستت داشتم.

And love stay blind, seen that from start When I gave yuh mi blinded heart :)

چه می‌شد اگر‌ پهلوی تو بودم. دلم می‌خواهد در این زمانی که شب بی رحم تر از همیشه بر من می‌بارد و جانم، بی پناهی خویش را نمی‌فهمد پهلوی تو باشم. طبیب من باشی و نسخه ات برای امشب نوازشی آرام و ممتد باشد بر گوشه پایین چشم هایم، با انگشتان نازنینت، آن ها که شاید خواب پوست تن مرا می‌بینند و شاید هم گرمای مرا نمی‌شناسند اما هنوز هم به یاد لمس من می‌سوزند و در سرمای فاصله، نوازش را از یاد برده اند. کاش سکوت پاسخ تمام خواهش های من نبود و آرام در گوشم زمزمه می‌کردی: آرام بگیر، عزیزِ دور من. ح‌ا.

می‌نوشمت چو چای..

بی آنکه به زبان بیاورد، بی آنکه طلب کند، تنها به دل این را می‌خواست، برای همین عمیق می‌خواست، بی زبان. درد از همین نقطه پیدا می‌شود، گنگی زبان و گستردگی جان. صحرای به آتش در نشسته پشت لب های بسته. شعله، شعله ای که پایانی‌ش نیست و پنداری آغازی‌ش نیز نبوده است و از دریچه چشم ها زبانه می‌کشد. صحرای سوخته..صحرای سوخته…\کلیدر

جایی که ثبات و ماندگاری نباشه برای ما جذابیتی نداره. 🤝🏼💘

صدام کن cigarettes after sex چونYou've been locked in here forever, and you just can't say goodbye

آیا خدا پشت آن ستاره‌ها بود؟ آیا بدبختی انسان را می‌دید و دم برنمی‌آورد؟ پشت آن آسمان یخ‌زده چه خبر بود؟ آیا ستمگری بر اریکهٔ جهان تکیه زده بود که بی‌عدالتی‌اش مثل آسمانش بی‌حدواندازه بود؟ چرا این‌طور ناگهان و بی‌رحمانه مجازاتمان می‌کرد؟ ما نه خطایی کرده‌ایم نه در سر خیال گناه داشته‌ایم. •یوزف روت

Train.mp35.71 MB

صورتم را در دست‌هايم گذاشتم و به اين فكر كردم كه نبايد بيش از حد دست و پا بزنم. دانستم كه خيلی چيزها به اختيار آدم نيست؛ زندگی خواب‌های گذشته است كه تعبير می‌شود، زندگی تاب خوردن خيال در روزهايی است كه هرگز عمرمان به آن نمی‌رسد. •عباس‌ معروفی

je t'aime Comme un fou comme un soldat Comme une star de cinema Comme un loup comme un roi Comme un homme que je ne suis pas دوستت دارم مثل یک دیوانه مثل یک سرباز مثل یک ستاره سینما مثل یک گرگ مثل یک شاه مثل یک آدمی که «من» نیستم ~ Dans cette maison de pierre Satan nous regardait danser در یک خانه ی بی مهر سنگی شیطان ، رقص مارا نگاه میکرد ~ D’accord, la petite fille En moi souvent te réclamait قبول، دخترک درونم همواره تو را میخواهد

گفتم دوست داشتنت نجاتم می‌دهد، شاعرم کرد اما شعرهای من همه بوی اندوه می‌دهند. هر بار که نامت را نوشتم، قلبم آرام‌تر نشد، تنها تپش‌هایش شکسته‌تر شدند و کاغذها گورستانِ تپش‌های شکسته‌ام شدند. من شاعر شدم، نه از شوق، از اندوه و زخمی که دهان باز می‌کرد و هیچ پناهی جز کلمات نداشت تو نوری بودی، عزیزکم؟ نمی‌دانم… دوست داشتنت که مثل نوری بود که از دور می‌درخشید و هرچه به سویش دویدم، سایه‌های تنهایی‌ام عمیق تر چنگالش را در استخون های قلبم فرو کرد. عزیزدلم، اگر شاعری تقدیر من بود، تو تنها مرثیه‌ی جاودانه‌اش شدی. ح‌ا