روح هزاران زن در یک بدن
Kanalga Telegram’da o‘tish
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
238
Obunachilar
+424 soatlar
+87 kun
+430 kun
Postlar arxiv
عزیزدلم، پیدایم میکنی؟!:) اگر از قصد خودم را گم وگور کنم چه؟!
مرا از دست خودم نجات میدهی؟:)
با وجود تیرگی های روحم در دل تاریک ترین روزهای زندگیام؛آنهنگام که تنها تابش لبخندت قلبم را نجات میدهد،
مرا پیدا میکنی؟
خواستم قصه باشم برای درمان بیخوابی شبانهات، غم راویام شد. خواستم شعر مورد علاقهات باشم، اندوه قافیهام شد. خواستم آتش باشم تا سرمای خاطرات، مغز استخوانت را نسوزاند؛ اما هیزم من از جنس ملال بود. پس ابر شدم. ابر شدم و تو از گوشهی چشمم باریدی.
And love stay blind, seen that from start
When I gave yuh mi blinded heart
:)
چه میشد اگر پهلوی تو بودم.
دلم میخواهد در این زمانی که شب بی رحم تر از همیشه بر من میبارد و جانم، بی پناهی خویش را نمیفهمد پهلوی تو باشم.
طبیب من باشی و نسخه ات برای امشب نوازشی آرام و ممتد باشد بر گوشه پایین چشم هایم، با انگشتان نازنینت، آن ها که شاید خواب پوست تن مرا میبینند و شاید هم گرمای مرا نمیشناسند اما هنوز هم به یاد لمس من میسوزند و در سرمای فاصله، نوازش را از یاد برده اند.
کاش سکوت پاسخ تمام خواهش های من نبود و آرام در گوشم زمزمه میکردی: آرام بگیر، عزیزِ دور من.
حا.
بی آنکه به زبان بیاورد، بی آنکه طلب کند، تنها به دل این را میخواست،
برای همین عمیق میخواست، بی زبان.
درد از همین نقطه پیدا میشود، گنگی زبان و گستردگی جان.
صحرای به آتش در نشسته پشت لب های بسته.
شعله، شعله ای که پایانیش نیست و پنداری آغازیش نیز نبوده است و از دریچه چشم ها زبانه میکشد.
صحرای سوخته..صحرای سوخته…\کلیدر
صدام کن cigarettes after sex
چونYou've been locked in here forever, and you just can't say goodbye
آیا خدا پشت آن ستارهها بود؟ آیا بدبختی انسان را میدید و دم برنمیآورد؟ پشت آن آسمان یخزده چه خبر بود؟ آیا ستمگری بر اریکهٔ جهان تکیه زده بود که بیعدالتیاش مثل آسمانش بیحدواندازه بود؟ چرا اینطور ناگهان و بیرحمانه مجازاتمان میکرد؟ ما نه خطایی کردهایم نه در سر خیال گناه داشتهایم.
•یوزف روت
صورتم را در دستهايم گذاشتم و به اين فكر كردم كه نبايد بيش از حد دست و پا بزنم. دانستم كه خيلی چيزها به اختيار آدم نيست؛ زندگی خوابهای گذشته است كه تعبير میشود، زندگی تاب خوردن خيال در روزهايی است كه هرگز عمرمان به آن نمیرسد.
•عباس معروفی
