روح هزاران زن در یک بدن
Open in Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
234
Subscribers
-124 hours
+207 days
+2330 days
Posts Archive
چگونه از چکه چکهی سقفِ دخمه تاریک سینه ام که در استخوان هایم خواباندهام و برایشان لالایی میخوانم، توان گریختن دارم؟!
من هر شب با وعده صبحی که هنوز نرسیده است آنها را به خواب میبرم.
به آنها میگویم:« بخوابید، من اینجا هستم، دیگر درد نخواهید کشید.»
اما هیچگاه نگفتم من هم کنار شما آرام آرام خواهم پوسید…
بعضی از شب دلم میخواهد دستی روی صورتشان بکشم و بیدارشان کنم و از آنها بپرسم:
از آن هنگامی که با من به دنیا آمدند و شکل گرفتند، هنوز مرا به یاد دارند؟!
اما میترسم.
میترسم چشم باز کنند و دیگر خاموش نشوند؛ بفهمند که من نبوده ام که آنها را پنهان کرده ام، آنها بودهاند که مرا نگه داشتهاند. حتی همان هنگام که برایشان لالایی خواندهام.
پس ادامه میدهم، باز هم برایشان لالایی میخوانم.
آهسته و آهسته تر؛ تا مرز میان من و آنچه در من دفن شده دیگر معلوم نباشد.
حا
t.me/HidenChat_Bot?start=6741920984
میشه برام آهنگ بی کلام بفرستید. میخوام بنویسم:)
میگه:
«حتی هیچ نشانیای هم از من در دلم باقی نمونده.»
دل؟!
یک جایی اول همین همین شعر اشاره کرده که دلش هم با یارش رفته؛ میگه:
« وآن دل که با خود داشتم، با دلسِتانم میرود»
مَحمل بدار ای ساروان! تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم میرود
او میرود دامنکشان، من زَهرِ تنهاییچشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل، نشانم میرود
•سعدی
