روح هزاران زن در یک بدن
Відкрити в Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
233
Підписники
-124 години
-37 днів
+1430 днів
Архів дописів
برای من بوی کهنگی میدن و خب درسته، این عکسا رو سه سال پیش گرفتم.
از اون موقع هرجایی میرم کتابا و دفترام در به در دنبالمن. چقدر حال میده با اینا در به دری:)
«غیر از کتاب چه؟! بگو دیگر چه میخواهی؟»
«جز کتاب؟»
ساکت ماند، به سه کنج دیوار خیره شد: خودت. خودت و حضورت.»
•نام تمام مردگان یحییست
عباس معروفی
Repost from N/a
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
•مولانا
اینجا رو درست کردم چون دلم کشیده شد که شعرای بیشتری بذارم و یه جایی برای خودشون داشته باشن، اگه دلتون کشیده بشه میاید. ❤️🩹
مگر جهان، خاک مرا از جاده ها ساخته است که هرچه را دوست میدارم، تا دورترین نقطه قلبم بدرقه میکنم؟
و همانجا که با چشم های ملتمسانهام میخواهم بگویم:« برگرد».
دهانم پر میشود از جسد پرندگانی که خود را به آوار سینهام کوبیدهاند.
و دیگر
دیگر کلمه ای پناه نشد و به هیچ کجای دنیا نرسید.
و من، بی اعتنا، کنار همان پنجره ای که رو به هیچ کجاست نشستهام؛
از کجا امید خریدهام؟
که هنوز، در خیال خامم آسمانی را میسازم که هیچکس به من پس نداده است.
در سینه من اتاقیست با پنجرهای رو به هیچ کجا، و هزاران پرنده ای که هر کدام رویای کوچکی را در منقار گرفته اند و در پِی راهی به دیوار هایش میکوبند، راه گم میکنند و در بیراهه ها میمیرند و صبح تا صبح جسد هایشان روی بالشت من باقی میماند.
خلاصه اینکه خریدمش و هدیه دادمش به نگین عزیزم.
با شعر یاد من بیوفت، یادم نیوفتادی هم فدای سرت، مهم اینکه تو یه کتاب شعر داری.
هفته پیش حیرون و ویرون، با ده درصد شارژ گوشی، توی کتابخونه های انقلاب میگشتم.
قفسه های کتاب شعر رو میگشتم و صفحه اول یک کتاب شعر رو باز کردم؛ دیدم نوشته:
«تنها شعر ها میدانند تنی که تب ندارد شاعر نمیشود!»
آخ!
تو گفتی: «تب» اما عزیزم، کسی که تب کرده باشه، میخونه رنج. :)
متوجهه میگی یک درد زیسته شده؛درون بدن، نفس، بیخوابی، اشک و بیتابیمه…
اینکه اشتیاقم به زندگی و میلم به مرگ با اگاهی پوچ بودن هر دوشون، همزمان توی تنم جا خوش کرده.
میلم به مرگ،
چه تناقض غریبیه؛ اینکه هنوز با تمام جانم زندگی رو میخوام و گاهی با همون جان آرزوی خاموشی میکنم…
مرگی که میدونم هیچ پاسخی توی خودش نداره…
اما خب گاهی سکوتش از هیاهوی زندگی خواستنی تر میشه.
و هر چیزی که اونقدر شدید باشه که باعث بشه تب کنم.
تو چی؟! تو هم تب میکنی؟!
اگر شعر بیان سوختن آدمیزاد نباشه و بقایای سوختن دل یک آدم باشه چی؟!
هیچی. با بغض این شعر فروغ رو زمزمه میکنم:
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانهٔ خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانهٔ خویش
