روح هزاران زن در یک بدن
前往频道在 Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
显示更多未指定国家未指定类别
233
订阅者
+524 小时
+27 天
+330 天
帖子存档
باید
شبانه ای زیبا بسازم
از مکاشفهی موهایت
در باد
عزیزم
میدانم زمان
مردی مسلول است
با عقاید لیبرال
میدانم زخم در خاورمیانه
در خانهمان
موروثیست
میدانم زن همسایه هم
تنها
شب های جمعه
خوشبخت است
اما
باید
شبانه ای زیبا بسازم
از دست هایم
از دست های تو در کمرگاهم
امشب میتوانم
ساعت ها در سلول هایت کز کنم
و بگویم
زندگی پشت میلههای سینهات هنوز مهربان است
امشب میتوانم با چاقو دو نیم کنم
تنهایی را
عزیزم
همیشه حق با چاقو هاست
امشب به اخبار سیاسی گوش نکن
امشب نیمی از من آتش است
و نیمی درونگرا
و من نیمه های دیگرم را میان انگشت ها
انگشت ها
انگشت های تو
چقدر دوست دارم
امشب تا آخرین دنده آخرین مُهره تا عصبی و نخاع
با تو موافقم
و اجازه میدهم
دست هایت گرم کند اتاق نمورم را
من آرام
آرام
به رنگ چشم هایت درآیم
و باران در چین و پرچین های دامنم بایستد.
باید شبانه ای زیبا بسازم
از سکوت
و نفس نفس های آخرم
باید از ارتعاش صدای تو آزاد کنم
پرنده های عاصی تن را
و میدانم چاقویی
که از پشت میشکافد
مثل تو
مهربان است
ناگهان
دسته ای کلاغ از چشم هایم میگریزند
نیمی از مرا باد میبرد
و نیمهی دیگرم را
مردی
که نمیدانم!
برای من بوی کهنگی میدن و خب درسته، این عکسا رو سه سال پیش گرفتم.
از اون موقع هرجایی میرم کتابا و دفترام در به در دنبالمن. چقدر حال میده با اینا در به دری:)
«غیر از کتاب چه؟! بگو دیگر چه میخواهی؟»
«جز کتاب؟»
ساکت ماند، به سه کنج دیوار خیره شد: خودت. خودت و حضورت.»
•نام تمام مردگان یحییست
عباس معروفی
Repost from N/a
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
•مولانا
اینجا رو درست کردم چون دلم کشیده شد که شعرای بیشتری بذارم و یه جایی برای خودشون داشته باشن، اگه دلتون کشیده بشه میاید. ❤️🩹
مگر جهان، خاک مرا از جاده ها ساخته است که هرچه را دوست میدارم، تا دورترین نقطه قلبم بدرقه میکنم؟
و همانجا که با چشم های ملتمسانهام میخواهم بگویم:« برگرد».
دهانم پر میشود از جسد پرندگانی که خود را به آوار سینهام کوبیدهاند.
و دیگر
دیگر کلمه ای پناه نشد و به هیچ کجای دنیا نرسید.
و من، بی اعتنا، کنار همان پنجره ای که رو به هیچ کجاست نشستهام؛
از کجا امید خریدهام؟
که هنوز، در خیال خامم آسمانی را میسازم که هیچکس به من پس نداده است.
در سینه من اتاقیست با پنجرهای رو به هیچ کجا، و هزاران پرنده ای که هر کدام رویای کوچکی را در منقار گرفته اند و در پِی راهی به دیوار هایش میکوبند، راه گم میکنند و در بیراهه ها میمیرند و صبح تا صبح جسد هایشان روی بالشت من باقی میماند.
