هَسْتیـشِناسی
Open in Telegram
جایی برای جستوجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
280
Subscribers
-124 hours
+97 days
+3230 days
Posts Archive
چون آزادی فقط انتخاب کردن نیست؛ تحمل کردنِ ابهامِ انتخاب ها هم هست.
— هَسْتیـشِناسی
حالا خوب میفهمم؛
انسانی که سالها با احساساتش غریبه بوده،
روزی ناگزیر، دیداری اغراقآمیز با آنها خواهد داشت.
پس از شکستنِ دیوارِ سد،
طغیانِ آب،
طبیعیترین اتفاقِ ممکن است...
— هَسْتیـشِناسی
شاید یافتنِ خود،
نه در افزودن چیزی تازه،
که در زمین گذاشتنِ بارهای سنگینی باشد
که هیچگاه از آنِ ما نبودند.
— هَسْتیـشِناسی
گاهی ما بهوضوح میدانیم چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.
اما دانستن، همیشه کافی نیست...
همیشه سرشارمان نمیکند.
گاهی نیاز داریم آنچه را میدانیم، از مسیر زندگی خود عبور دهیم؛
به آن نگاه خودمان را ببخشیم و تعریفی مخصوص خویش از آن بسازیم.
اگر اینگونه نبود، وجود تکتک ما با تمام داستانهای منحصربهفردمان، هرگز شکل نمیگرفت.
ما نیامدهایم صرفاً چیز جدیدی کشف کنیم؛
آمدهایم آنچه را میدانیم، به زبان خود معنا کنیم.
— هَسْتیـشِناسی
آنقدر مشغول پاک کردن لکههای آینه بودم،
که فراموش کردم یکبار هم بایستم و خودم را در آن ببینم.
حالا همه میپرسند:
«چطور ممکن است بعد از این همه سال خیره شدن به آینه، از دیدن خودت اینقدر متعجب و پریشان باشی؟»
و من نمیدانم چگونه توضیح دهم...
که سالها به آینه نگاه میکردم، اما خودم را نه.
— هَسْتیـشِناسی
گاهی حس میکنم آنقدر حرف برای گفتن دارم که دیگر نمیتوانم چیزی بگویم.
آنچه میبینم، آنچه حس میکنم، آنچه دربارهی حسهایم فکر میکنم، آنچه هستم، آنچه بودهام و آنچه میخواهم باشم...
وااای که چقدر شبیه ملحفهای چهلتکه شدهام؛
تکهتکه میدوزم و میدوزم،
به امید روزی که همین ملحفه، در سردترین روزها، پناهِ وجودم شود و گرمم کند.
— هَسْتیـشِناسی
Repost from مردِ تنها.
بنظرم دنیا روی یک قانون ساده میچرخد؛ هر چیزی که پاسخ بگیرد جان میگیرد. آدمها، احساسها، حتی امید، آنچه دوطرفه باشد دیرتر از هر چیز دیگری از بین میرود.
شاید من هرگز دردِ فقدان را نپذیرفتم.
آنقدر درگیرِ کنترل و دور ماندن از آن شدم،
که بزرگترین فقدانِ ممکن را تجربه کردم؛
فقدانِ خودم...
سپس، ارزشِ همهچیز را انکار کردم،
تا هنگامِ روبهرو شدن با فقدان،
همیشه یک قدم از آن جلوتر باشم.
اما در این میان،
دستانم از زندگی تهی شد.
اما حالا،
نه میجنگم،
نه انکار میکنم.
در چشمانش نگاه میکنم.
فقط میخواهم یاد بگیرم
چطور روبهرویش بایستم،
بیآنکه زخمِ تازهای
بر زندگیام بزنم...
— هَسْتیـشِناسی
کاش حواسم به هیچ چیز نبود؛
نه مدام آینده را پیشبینی میکردم،
نه خودم را برای بدترینها آماده میکردم،
نه هر لحظه دیوارهای دفاعیام را از نو میساختم.
کاش تکهتکه نبودم؛
روح و جسمم یکی بود
و میان احوالات دیگران،
خودم را گم نمیکردم...
— هَسْتیـشِناسی
