هَسْتیـشِناسی
Open in Telegram
جایی برای جستوجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
280
Subscribers
-124 hours
+97 days
+3230 days
Posts Archive
همیشه تصورِ اون چیزی که میتونست باشه، باعث میشه نتونیم اون چیزی که الان هست رو کامل تجربه کنیم.
منظورم اصلاً این نیست که نباید انتظارِ شرایط بهتر رو داشته باشیم؛ اما یه تفاوت بزرگ هست بین اینکه قلبت رو برای دریافتِ چیزهای بیشتر باز بذاری، با اینکه امروزت رو به چیزی گره بزنی که هنوز وجود نداره.
خیلی وقتها همین جملهها: «میتونست بهتر باشه...» «میتونست بیشتر باشه...» «میتونست قشنگتر باشه...»
همون چیزیه که تورو توی نداشتههات زندانی میکنه؛ انقدر که نه فقط زیباییهای امروزت رو نمیبینی، بلکه راهِ رسیدن به چیزهای بیشتر و بهتر رو هم از خودت میگیری.
قلبت رو باز بذار برای دریافت.
تو شایستهای.
اما توی آینده جا نمون؛
جوری که دستت به همین امروز هم نرسه.
— هَسْتیـشِناسی
#چالش 🌱
این پیام+یکی از پستهای اخیرم رو فوروارد کن، منم سر میزنم به چنلت، پست موردعلاقهم رو فوروارد میکنم و نظرم رو هم برات مینویسم. 🤍✨
خیلی رندومه، ولی دلم خواست این حس رو بگم...
به عنوان یه خواهر بزرگتر، برام یکی از قشنگترین تصویرها اینه که یه روز برادرم همسنِ الانِ من بشه؛ واسه خودش یه مردِ جوون شده باشه. فقط فکر کردن به اون روز، قند تو دلم آب میکنه. میدونم خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنم میرسه و این، یکی از قشنگترین حسهای خواهر بزرگتر بودنه. (:
از یه طرف، فکر کردن بهش دلم رو گرم میکنه؛ از یه طرف دیگه هم بغضم میگیره و احساساتی میشم. حس عجیبیه... اگه خواهر یا برادر کوچیکتر داشته باشید، احتمالاً میفهمید دقیقاً از چی حرف میزنم.
من تنها ترسویی نبودم که باید شجاعت را میآموخت.
تنها زخمی نبودم که باید شفا مییافت.
تنها خشمگینی نبودم که باید آرام میشد.
تنها بیتجربهای نبودم که باید اشتباه میکرد.
تنها هنرمندی نبودم که باید تمرین میکرد.
تنها غمگینی نبودم که باید دوباره شادی را میآموخت.
من همهی اینها بودم؛
و هزاران چیزِ دیگر،
که باید به هزاران چیزِ دیگر بدل میشدند؛
من مجموعهای از هزاران «باید» بودم؛
هزاران دگرگونی،
هزاران تولد...
— هَسْتیـشِناسی
قدرتمندی را از قلب آموختم.
ذهن، همیشه حرف میزند؛ هر لحظه، هر کجا... بیوقفه میاندیشد و جهانهایی از خیال میسازد.
اما قلب... همیشه در سکوت نظارهگر است. و درست در همان لحظهای که باید، چنان طوفانی برپا میکند که تمام افکار، ترسها، و جهانی را که ذهن ساخته است، از نو دگرگون میکند.
— هَسْتیـشِناسی
فکر میکردم مشکل از شرایط بود، از آدمها، از تمام اتفاقهایی که بر من گذشته بود. در پیِ کنار زدنِ زنجیرها، راهی طولانی را پیمودم؛ شکستم، دور انداختم، رها کردم... و در پایان، به جای تمام دشمنهایی که سالها دنبالش میگشتم، تنها کودکی را یافتم؛ که در گوشهای از قلبم کِز کرده بود، زانوهایش را در آغوش گرفته بود و بیصدا میلرزید... او نه با زندگی جنگیده بود، نه از آن گریخته بود؛ فقط از همان ابتدا، ترسیده بود.
— هَسْتیـشِناسی
تمام عمر، نمای بیرونیمان را ساختهایم؛ اما کمتر از خودمان پرسیدهایم: آن کسی که قرار است همهی اینها را حمل کند، خودش چقدر ساخته شده است؟
هیچ دستاوردی، جای یک درونِ نساخته را پر نمیکند. لباس فاخر، تنِ بیمار را درمان نمیکند.
آنچه به زندگی اصالت میدهد، داشتهها نیستند؛ درونیست که لنگرش را، حتی میان تمام طوفانها، به جای محکمی بسته است.
— هَسْتیـشِناسی
«لباس، در نهایت شکلِ تن را به خود میگیرد؛ همانطور که دستاوردها، شکلِ درونِ انسان را.»
— هَسْتیـشِناسی
Ama sen onu gel anlat kalbe
Yürüyor önümde büyük harbe
Darbe üstüne darbe
Uslanmıyor bu...
https://t.me/hastishenasiiii
