دورسین
Open in Telegram
دورسین؛ باقی بماند. رهـــــا لبخند زندگــی "برای وقتهایی که حرف داری✍️🏻" https://t.me/XBCHATBot?start=sec-fjfebffgjh جیرجیرک 🪔 "دورهمشعرمیخونیم" @Criickeett
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 249
Subscribers
No data24 hours
-107 days
+1730 days
Posts Archive
1 249
جان منست او هی مزنیدش
آن منست او هی مبریدش
آب منست او نان منست او
مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش آب روانش
سرخی سیبش سبزی بیدش
متصلست او معتدلست او
شمع دلست او پیش کشیدش
هر که ز غوغا وز سر سودا
سر کشد این جا سر ببریدش
هر که ز صهبا آرد صفرا
کاسه سکبا پیش نهیدش
عام بیاید خاص کنیدش
خام بیاید هم بپزیدش
نک شه هادی زان سوی وادی
جانب شادی داد نویدش
داد زکاتی آب حیاتی
شاخ نباتی تا به مزیدش
باده چو خورد او خامش کرد او
زحمت برد او تا طلبیدش
#مولانا > #دیوان_شمس > غزل شمارهٔ ۱۲۸۰
1 249
به قول #مولانا
در کف ندارم سنگْ من با کس ندارم جنگ من
با کس نگیرم تنگْ من زیرا خوشم چون گلستان
1 249
میگه کل جهان، هفت آسمان، تمام سیاره هارو هم بگردی نمیتونی کسی رو پیدا کنی، چون اون یک نفر درون خودته!
و تو تمام این مدت در پیِ کسی هستی که هستی :) !
و در پایان به یه بن بست میخوری، که نوشته ' رها '
و زمانی که درک کنی این کلمه رو ...
تمام قفس ها، دیوار ها محو میشن.
شاید اینمرحله رو رد کردم که تنها باید وارد مرحله جدید بشم!
حالم مثل این بیت از شعر مولانا هست که میگه
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
۰۵/۰۳/۱۹ حوالیِ ظهر...
از #دورسین ' به نارنجی ✍️🏻🍊
1 249
تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی
جان منی و یار من دولت پایدار من
باغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی
یا جهت ستیز من یا جهت گریز من
وقت نبات ریز من وعده و امتحان دهی
عود که جود میکند بهر تو دود میکند
شیر سجود میکند چون به سگ استخوان دهی
برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من
پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی
عقل و خرد فقیر تو پرورشش ز شیر تو
چون نشود ز تیر تو آنک بدو کمان دهی
در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگری
خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی
جمله تن شکر شود هر که بدو شکر دهی
لقمه کند دو کون را آنک تواش دهان دهی
گشتم جمله شهرها نیست شکر مگر تو را
با تو مکیس چون کنم گر تو شکر گران دهی
گه بکشی گران دهی گه همه رایگان دهی
یک نفسی چنین دهی یک نفسی چنان دهی
مفخر مهر و مشتری در تبریز شمس دین
زنده شود دل قمر گر به قمر قران دهی
#مولانا > #دیوان_شمس > غزل شمارهٔ ۲۴۸۳
1 249
+1
۱۹ آگوست، روز جهانی عکاسی
اون روز، دولت فرانسه فرآیند "داگرئوتایپ" رو که توسط لویی داگر توسعه پیدا کرده بود، بهصورت عمومی معرفی کرد. تصویر برای اولین بار داشت از یه رؤیا و آزمایش علمی، تبدیل میشد به چیزی که مردم عادی هم میتونستن ازش استفاده کنن.
عکاسی داگرئوتیپ چیه؟ یک فرآیند مستقیم است که تصویری با جزئیات بسیار بالا را روی ورق مسی که با پوشش نازکی از نقره پوشانده شدهاست، بدون استفاده از نگاتیو، ایجاد میکند. مدت زمان نوردهی برای اولین نمونه داگرئوتیپ بین ۱۵ تا ۳٠ دقیقه متغیر بود که این فرآیند را برای ثبت پرتره تقریباً غیرعملی میکرد
1 249
بخوام از عکاسی بنویسم...
هرچه قدر که به گذشته میرم... یادم نمیاد کجا جرقهی این شعله خورد! درست مثل بزرگ شدن یک نوزاد؛ اول کودکی، بعد نوجوانی... اون لحظهای که به دنیا اومد رو یادم نمیاد این نوزاد آروم آروم بزرگ شد، انقدر که هر دفعه دنبال فضای ذخیره برای عکسهای بینهایتش میگشت :) عکسها تموم نمیشن که... هر روز بیشتر هم میشن! داستانهایی که ثبت میشن و... جوری که فقط با نگاه کردن به یک عکس، تمام لحظات اون روز برمیگرده جلوی چشمم؛ شیرینیهاش، تلخیهاش گاهی هم یه خودم میگم نه مسیر مهمه نه مقصد، همسفر مهمه... انسان هایی که توی مسیر اومدن و رفتن خاطراتی که ثبت شدن و..خلاصه بخوام بگم عکاسی خیلی خیلی فراتر از ثبت لحظه هاست پس به بهونهی روز عکاسی، قشنگ تره که بگم... به من، کمک کرد تا کمی به خودم نزدیک تر بشم با عکاسی خودم رو دارم کشف میکنم، درست مثلِ سفالگری... نقاشی... موسیقی یا اصلا بهتره بگم؛ هنر این ها هیچ کدوم یکی نیستن و قابل مقایسه هم نیستن همهی این ها مسیر هستند، یه دنیا یه راه... همین! #دورسین
1 249
باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آنجا روم آنجا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاینجا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آنجا بیا ما را ببین کاینجا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم کاینجا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمدهست چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم
#مولانا > #دیوان_شمس > غزل شمارهٔ ۱۳۹۰
1 249
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید
#مولانا > #دیوان_شمس > غزل شمارهٔ ۶۳۶
1 249
+1
قشنگ ترین رمانِ این فصل میرسه به #کتاب
" کارگاه سفالگری سویو " 🏺
و به قول نویسنده... من این رمان را برای شما می فرستم! کسانی که مانند سفال زندگی تان را آهسته و در عین حال با اشتیاق فراوان می سازید
1 249
تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم
نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم
خوش شدهام خوش شدهام پاره آتش شدهام
خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم
خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم
آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم
چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم
ایمن و بیلرز شوم چونک به پایان برسم
چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلف
باز رهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم
عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا
در دل کفر آمدهام تا که به ایمان برسم
آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد
شد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم
رحمت حق آب بود جز که به پستی نرود
خاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم
هیچ طبیبی ندهد بیمرضی حب و دوا
من همگی درد شوم تا که به درمان برسم
#مولانا > #دیوان_شمس > غزل شمارهٔ ۱۴۰۰
1 249
دوش چه خوردهای دلا؟ راست بگو نهان مکن چون خَمُشان بیگنه، روی بر آسمان مکن بادهٔ خاص خوردهای، نُقل خلاص خوردهای بوی شراب میزند، خربزه در دهان مکن روزِ اَلَسْت، جان تو، خورد میی ز خوان تو خواجهٔ لامکان تویی، بندگی مکان مکن دوش شراب ریختی، وز بر ما گریختی بار دگر گرفتمت، بار دگر چنان مکن من همگی تراستم، مستِ مَیِ وفاستم با تو چو تیرِ راستم، تیر مرا کمان مکن ای دل پاره پارهام، دیدن اوست چارهام اوست پناه و پشت من، تکیه بر این جهان مکن ای همه خلق، نای تو پر شده از نوای تو گر نه سماع بارهای، دست به نایِ جان مکن نَفْخِ نَفَخْتُ کردهای، در همه در دمیدهای چون دمِ توست جانِ نی، بی نیِ ما فغان مکن کارِ دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو گرگ تویی شبان منم، خویشْ چو من شبان مکن هر بن بامداد، تو جانب ما کشی سبو کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن شیر چشید موسِی از مادر خویش، ناشتا گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن باده بنوش مات شو، جملهٔ تن حیات شو بادهٔ چون عقیق بین یاد عقیقِ کان مکن بادهٔ عام از برون، بادهٔ عارف از درون بوی دهان بیان کند، تو به زبان بیان مکن از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو چشم سوی چراغ کن، سوی چراغدان مکن#مولانا > #دیوان_شمس > غزل شمارهٔ ۱۸۲۷
1 249
