en
Feedback
در تاریخ بنویسید

در تاریخ بنویسید

Open in Telegram

«به نام فرزندان و جان‌فداهای میهن» رسالتِ بازمانده، به یاد آوردن است.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
196
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-730 days
Posts Archive
چهارده سال، تمامیِ داراییِ او از جهان بود؛ چهارده بهار که در چشمانش جمع شده بود و حالا، در پسِ لرزشی که دیگر تکرار نمی‌شود، خ
چهارده سال، تمامیِ داراییِ او از جهان بود؛ چهارده بهار که در چشمانش جمع شده بود و حالا، در پسِ لرزشی که دیگر تکرار نمی‌شود، خاموش گشته بود. او کنارِ خیابان افتاده بود؛ به مثابه‌یِ شاخه‌یِ تردِ درختی که در میانه‌یِ توفان، آذرخشی بی‌رحم آن را شکسته باشد. خونِ او، در شیارهایِ آسفالت، چون رودی کوچک و سرخ، مسیرش را به سویِ ناکجاآباد می‌پیمود؛ انگار که تنِ مجروحش، تمامِ آن‌چه را که در قلبش برایِ آزادی تپیده بود، به پیشگاهِ بی‌تفاوتِ خیابان می‌ریخت. او برایِ هیچ نرفته بود؛ او برایِ «همه چیز» رفته بود. برایِ جهانی که در آن، چهارده‌سالگی سهمش دیدنِ افق باشد، نه دیدنِ تاریکیِ مطلقِ یک لوله‌یِ تفنگ. او آنجا افتاده بود؛ دست‌هایش که باید آینده را نقاشی می‌کردند، اکنون در سردیِ سنگ‌فرش آرام گرفته بودند. او فریادی بود که گلوله، پیش از آنکه به گوشِ کسی برسد، در حنجره‌اش منجمد کرده بود. – برای جاویدنام علی احمدی

در نظام‌های دیکتاتوری تا ۱۵ دقیقه پیش از فروپاشی، ترامپ دنبال توافقه :) : Persian God

او نیفتاد؛ او را انداختند. او چون برگی نبود که به حکمِ فصل زرد شود و به رسمِ خاک، رها شود. او چون مرگی نبود که با سردیِ اجتناب‌ناپذیرش، آرام در آغوشِ کهنسالی بیارامد. او «سبز» بود؛ تپنده، پُر از رؤیایِ رهایی، با رگ‌هایی که هنوز اشتیاقِ دمیدن در شیپورِ آزادی را داشت. او «گرم» بود؛ آکنده از حرارتِ آن یقینی که تنها در قلبِ جویندگانِ حقیقت شعله می‌کشد. او را در اوجِ طراوتش چیدند، نه به دستِ زمان، که به دستِ «تاریکی»؛ همان‌ها که از رویشِ بی‌پروایِ یک نهال در میانه‌یِ شوره-زارشان هراس داشتند. سقوطِ او، یک اتفاقِ بیولوژیک نبود؛ یک «جنایت» بود در حقِ بهار. و حالا، این سبزِ گرم که بر خاک افتاده، بزرگ‌ترین رسواییِ زمستانی است که تصور می‌کرد با بستنِ یک دهان، می‌تواند بهار را برای همیشه حبس کند.

سقوط، نه همچون صاعقه‌ای در آسمانِ صاف، که چون سایه‌ای خزنده در پسِ دیوارهایِ امنیتِ پوشالیِ شما، در کمین نشسته است. شما بر لبه‌ی پرتگاهی ایستاده‌اید که آن را «زمینِ سفت» می‌پندارید؛ غافل از آنکه لحظه‌ی فروپاشی، نه در اوجِ طوفان، بلکه در آرام‌ترین و بی‌دغدغه‌ترین ثانیه‌یِ حیاتِ شما رخ خواهد داد. آن‌گاه که در خلسه‌یِ قدرت یا آسودگیِ خیال غرقید، آن‌گاه که سرانگشتان‌تان را به ستایشِ اقتدارِ خویش مشغول کرده‌اید، زمین زیرِ پای‌تان با نرمیِ یک تردید، دهان باز خواهد کرد. سقوطِ شما، نه با غرشِ شیپورها، که با سکوتی مرگبار همراه خواهد بود؛ در دقیقه‌ای که حتی در تخیلاتِ تاریک‌تان نیز جایی ندارد. گویی زمان، پیش‌تر از آنکه به خود آیید، حکمِ نهایی‌تان را امضا کرده و آن را در پستویِ سرنوشت پنهان کرده باشد. شما سقوط خواهید کرد؛ نه چون سنگی که از کوه می‌افتد، بلکه چون برگی که در نیمه‌شبِ زمستانی، بی‌هیچ صدایی، از درختِ هستی جدا می‌شود و در نیستیِ مطلق گم می‌گردد. آن روز، نه برایِ ایستادنِ دوباره، که برایِ تماشایِ فرو ریختنِ آخرین تکه‌هایِ آن خودبزرگ‌بینیِ مضحک‌تان است. هیچ دستِ یاری‌گری، هیچ دیوارِ بلندی و هیچ نقشه‌یِ دقیقی، مانعِ آن لحظه‌یِ موعود نخواهد شد؛ لحظه‌ای که در آن، ناگهان درخواهید یافت که ارتفاعِ سقوط، تنها به اندازه‌یِ فاصله‌یِ شما تا حقیقتی بوده است که عمری از آن گریخته‌اید.

آخرین عکسِ جاویدنام محسن جبارزاده و جاویدنام عسل شفیعی.
+1
آخرین عکسِ جاویدنام محسن جبارزاده و جاویدنام عسل شفیعی.

«آرزوها، ۱۴۰۴/۱۰/۴، شب آرزوها من آرزو می‌کنم مشکلات همه مردم حل شود و زندگی مردم پر از شور و نشاط شود و جیب همه پر از پول شود. من آرزو می‌کنم تا ۱۰ سال دیگر خیلی موفق بشوم و خیلی پولدار شوم. آرزو می‌کنم بتوانم ماشین مورد علاقه خود را بخرم BMW. آرزو می‌کنم بتوانم مغازه بخرم -دستگاه بخرم- یکی از بزرگترین کارگاه‌های تراشکاری و فرزکاری و سنگ‌زنی و قالب سازی و تولید ابزارآلات کشور را داشته باشم در شاپور جدید. آرزوم می‌کنم در آینده یک همراه خوب، یه پارتنر عالی داشته باشم. آرزو می‌کنم خانه بخرم - برم در خانه‌ی خودم زندگی کنم. هدف اینکه تا سال دیگر ۱ میلیارد سرمایه می‌شود معادل ۷ سکه تمام، دلار ۱۳۶ تومان» – آرزوهای جاویدنام سعید رضایی ۱۷ ساله در شب آرزوها، دو هفته قبل از کشته شدن توسط جمهوری اسلامی.

برای کسایی که در خطر اعدام هستند توییت بزنید.

کاش بشه بیدار بشم، ببینم همش یه خوابه

وقتش رسید، صدایش درآمد -آن صدایِ ناهنجارِ قاتل- صدایی مقدس برای کشتن. صدایی که پرستیدنش جان می‌ستاند. صدایی گشنه که هربار می‌دمد، انسان دیگری بر فراز دار می‌رود. بانگ «الله‌اکبر» تا توانسته کشته و خون مکیده و این تشنگی‌اش نه‌تنها رفع نشده که بیشتر شده. می‌نوشد ولی سیرابی‌ای ندارد. گویی الله تا انسانی را بر فراز دار نرقصاند، اکبر نمی‌شود. چه می‌دانم، شاید الله تنها در کشتن، اکبر است. اما مگر ما خواستیم اکبر باشد؟ ما خواستیم؟ دیگر به چه زبونی بگوییم اکبری‌ات را نمی‌خواهیم؟ آن‌هایی که قربانی اکبریِ تو می‌شوند، تا آخرین ثانیه امیدی دارند که قید اکبری‌ات را بزنی. در آخرین تماسش به مادرش گفت: «مادرجان گریه نکن، من کاری نکردم..». آن مادر چندبار با این حرفِ جگرگوشه‌اش مرد و زنده شد؟ چند بار شیرپسرش را به دار کشیده تصور کرد؟ چندبار سعی کرد خفگی‌ای که پسرش را کشت حس کند و وجودش را به آتش بکشد؟ پدری که سال‌ها زحمت می‌کشد پسرش را بزرگ کند اما در نهایت، آخرین سخنِ پسرش به او این است که: «بهم حکم اعدام دادن ولی به مامان چیزی نگو...». کسانی که حتی در واپسین لحظه‌های عمر خود هم نگران این هستند که خانواده‌شان دردشان را نفهمد. اینجا مادران و پدران، واپسین لحظه‌های عمر فرزندانشان را تصور می‌کنند و می‌سوزند. اینجا تنها گناه، خواستنِ زندگی کردن است. آن سویِ دنیا جوانان جام بالا می‌برند و اینجا جوانان برای اینکه ثابت شود الله، اکبر است، خود بالا می‌روند. این وطن را برای اینکه الله را اکبر کنند، با تن‌هایش قربانی کردند.

و اما حرامِ حرام‌زادگیِ حرام‌زاده‌ها شدیم.

«این تن باید بمیره. ۷ماه بی‌خوابی کشیدم. ۲۰ کیلو کردم. به جون زنده و مرده‌ام هزار و یک آرزو دارم. ده نفر ریختین سر ما، عیبی نداره ناز شست‌تون. من فقط به هوای ایران داشتم می‌جنگیدم. زندگی و آسایش ما جوونا می‌خوایم. اونی که ۱۸/۱۹ دی رفت همه آرزوش یه ۲۰۷ بود. اون سربازی که تو پادگان بود یه پژو پارس پنوماتیک آرزوش بود. اینا رو خودت یه‌دقیقه بهش نگاه کن اشکت درمیاد...» – بخشی از حرف‌های علی کلاته دولتی قبل از بازداشت.

رنگ‌ عوض کردن‌های شما، سراب است و هدف ما حقیقتی‌ست که با این بازی‌های عاطفی رنگ نمی‌بازد.

آن‌ها به این امید لباسِ خدمت به تن کردند که «کارتِ پایانِ خدمت» – آن تکه مقوایِ بی‌ارزشی که به مثابه‌ی جوازِ ورود به دنیای بزرگسالانِ «آزاد» بود – بتواند چرخ‌دنده‌هایِ زنگ‌زده‌یِ زندگی‌شان را کمی روان‌تر کند. آن‌ها نرفته بودند که قهرمان شوند؛ آن‌ها رفته بودند تا بتوانند کمی بیشتر زندگی کنند. در منطقِ نظام حاکم، این سربازان نه انسان، که «سپرهایِ انسانی» بودند؛ عددهایِ دفتری که در معادله‌یِ بقایِ قدرت، به عنوانِ خسارتِ قابلِ‌قبول لحاظ شده بودند. در حالی که آسمانِ پایگاه‌ها زیرِ بارِ بمب‌ها می‌لرزید، آن‌ها، در حصارِ دیوارهایِ سیمانی، شاهدِ حقیقتی بودند؛ اینکه در لحظه‌یِ خطر، فرماندهان—همان مبلغانِ سینه چاکِ وطن‌پرستی—نخستین کسانی بودند که میدان را به سمتِ افق‌هایِ امن‌تر خالی می‌کردند. آن‌ها در جنگی که نه آغازگرش بودند و نه در پایانش سهمی داشتند، به گروگان گرفته شده بودند. برای نظام، این‌ها قربانیانی بودند که می‌شد با افتخار در آمارِ شهدا پنهانشان کرد، اما برایِ خودشان، این فقط یک «تباهیِ اجباری» بود. آن‌ها با یونیفورمی که نشان‌دهنده‌یِ تعهد به یک ایدئولوژیِ موهوم بود خانه را ترک می‌کردند، اما مسیرِ برگشت، برخلافِ نقشه‌هایِ ستادِ فرماندهی، به خانه‌هایشان ختم نمی‌شد. آن‌ها با کفن‌ به خانه بازمی‌گشتند؛ پیکر‌های سردی که حتی نمی‌توانستند بپرسند چرا برایِ بقایِ کسانی که پیش از موشک‌ها گریخته بودند، باید در زمین‌هایِ سوخته خاک می‌شدند. در نهایت، کارتِ پایانِ خدمتِ آن‌ها، نه در جیبِ شلوار، که در نامی حک شده بر سنگی سرد، مهر و موم شد.

نوشتن، بسیار سخت‌تر از آن بود که گمان می‌کردم. چگونه می‌توان قلم را بر کاغذ دواند و حجمِ این دردِ متراکم را به بندِ کلمات کشید؟ چطور باید از پسری نوشت که در اوج سال‌های کودکی، به‌جای تکیه دادن به شانه‌های پدر، پشت تریبون می‌ایستد تا برای خوانده شدنِ نام او در کنار «فرزند ایران و جان‌فدای میهن»، تشکر کند؟ پسری در این سن، باید آرزوهای کوچکش را در گوش پدر نجوا می‌کرد؛ پیراهن بازیکن محبوبش را می‌خواست، یا شاید گوشی و ماشین رویایی‌اش را. یا حتی ساده‌تر از این‌ها؛ اگر چشمش به دست‌های خالیِ پدر می‌افتاد، به کم قانع می‌شد: به یک بستنی در پارک محله، تماشای فوتبال روی کاناپه، یا فقط حرف زدن، دیدن و شنیدنِ صدای او. حق این شانه‌های کوچک، این نیست. بارها به مسیرِ پیش‌روی این کودکان اندیشیده‌ام و هر بار، اندوهی سرد بر جانم چنگ زده است. آن‌ها در سنِ بازی‌های بی‌دغدغه‌اند، اما شب‌هایشان با هق‌هقِ انتظار و چشمانی خیس به تاریکی گره می‌خورد. چطور با جوهرِ سیاه روی کاغذ سپید فریاد بزنم که سهم آن‌ها این نیست؟ حق آن‌ها تماشای لبخندِ زنده مادری یا گرمای دست پدری است، نه خیره شدن به سردیِ سنگِ مزار. حق آن‌ها شنیدنِ پاسخ است، نه هجومِ این سکوتِ کرکننده، هربار که نامِ عزیزشان را در خانه صدا می‌زنند. چهره‌ی درهم‌شکسته‌ی ایلیا از پسِ پشتِ پلک‌هایم کنار نمی‌رود؛ طنینِ صدای آوش مدام در سرم زنگ می‌زند و تصویرِ لبخندِ غریبِ گیسو چون تازیانه‌ای بر روحم فرود می‌آید. با این قلمِ ناتوان، چگونه بفهمانم که پشت این چهره‌ها و نام‌ها، چه اقیانوسِ عمیقی از رنجِ بی‌صدا جاری است؟ رنجی که واژه‌ها در برابر عظمتش زانو زده‌اند...

از زمان اعدام وحید بنی عامریان که هم‌خوابگاهی و هم‌دانشگاهی‌مان بود تا همین امروز، هر خبری از اعدام، من را بر می گرداند به هم
+1
از زمان اعدام وحید بنی عامریان که هم‌خوابگاهی و هم‌دانشگاهی‌مان بود تا همین امروز، هر خبری از اعدام، من را بر می گرداند به همان سال‌های دانشگاه و آن پسر مظلومی که هیچ فرقی با هیچ‌کدام ما نداشت و دوباره به این فکر میکنم که چقدر اعدام شدن میتواند به همهٔ ما نزدیک باشد. سن و سال این دوازده نفری که در پرونده میدان علیخانی اصفهان محکوم به اعدام شده‌اند هم باعث شد که دوباره برگردم به همان سال‌ها و همان سن‌ها و همان فکرها... در روزهایی انگار کسی ترمز زندگی همهٔ ایرانیان، حتی ایرانی‌های خارج از کشور، را کشیده است تنها چیزی که در آن مملکت هنوز مثل ساعت دارد کار میکند همین ماشین سرکوب و اعدام است. لعنت به تک‌تک چرخ‌دنده‌های این ماشین. mohsenmobasher

در چهل و چهار سالگی، وقتی زندگی برای خیلی‌ها تازه طعم ثبات و آرامش می‌گیرد، او داشت برای فردایی روشن‌تر نقشه می‌کشید. مردی در محله «عدل خمینی» مشهد، با نمایشگاه ماشینی در خیابان خرمشهر و زندگی‌ای که از رفاه و آسایش هیچ کم نداشت. او هم مثل هر انسان دیگری، رویای تشکیل خانواده، صدای خنده‌ی فرزند و آرامشِ خانه‌ای گرم را در سر می‌پروراند. گفته بود: «دیگر چهل و چهار سالم شده... چند ماه دیگر می‌خواهم ازدواج کنم و بچه‌دار شوم.» اما دی‌ماه از راه رسید... وقتی خیابان‌ها پر شد از نوجوانان ۱۵ و ۱۶ ساله‌ای که سینه سپر کرده بودند، وجدانِ مرد آرام نگرفت. چطور می‌توانست پشت شیشه‌های امن نمایشگاهش بایستد، یا پای بخاری گرم خانه‌اش بنشیند، در حالی که بچه‌های شهرش در سرمای زمستان، به رگبار بسته می‌شدند؟ طاقت نیاورد. از شانزدهم دی‌ماه، هر شبِ او در کف خیابان و در میانه جنگ و گریز گذشت. تا اینکه روز موعود، ۱۸ دی فرا رسید؛ روزی که خشم انباشته‌ی مردم، آن‌ها را به سمت ساختمان صداوسیمای مشهد کشاند. در میان رگبار بی‌امان گلوله‌ها، قامت او نشانه رفت. هم گلوله تنش را درید و هم سقوط از بالای دیوار، استخوان‌های دست و پایش را در هم شکست. اما کابوس واقعی تازه بعد از تیر خوردن آغاز شد. در روزهایی که بیمارستان‌ها نه مأمن بیماران، که صیدگاهِ ماموران بودند؛ روزهایی که مجروحان را روی تخت بیمارستان بازداشت می‌کردند یا با تیر خلاص، نفس‌شان را می‌بریدند. او ترجیح داد درد را به جان بخرد اما به دام نیفتد. بیست روز تمام، در خلوت خانه، با دردی جانکاه دست‌وپنجه نرم کرد. بیست روز سکوت، تب و عفونتی که ذره‌ذره در تنش ریشه می‌دواند. وقتی بالاخره پزشکی آشنا بر بالینش آمد، کار از کار گذشته بود. عفونت، تمام بدنش را فتح کرده بود. اتاق عمل و چاقوی جراحی هم نتوانستند معجزه‌ای کنند. پاییزِ تن او سر رسیده بود و آن عفونتِ بی‌رحم، سرانجام در ۲۱ فروردین‌ماه، قلب تپنده‌اش را در خواب قفل کرد. او هرگز فرصت نکرد ازدواج کند، هرگز فرزندی را در آغوش نکشید و طعم سپید شدن موهایش را در کنار خانواده نچشید؛ اما در خوابی آرام، رگ‌های قلبش از حرکت ایستادند تا خونش، رگ‌های این وطن را زنده نگه دارد. او جانش را، آرزوهایش را و زندگی‌اش را تقدیم خاک کرد. - برای جاویدنام امیرجعفر مرادی

از کنارِ ویدیوی جاویدنام‌ها آسان نگذرید؛ کامل ببینیدشان. آن چند ثانیه‌ی کوتاه، برشی از یک فاجعه‌ی عمیق است. میانِ نگاهِ شما که یک‌بار از روی آن رد می‌شوید، با نگاهِ آن کس که صدها بار هر ثانیه‌اش را تماشا کرده تا بسازدش، فرسنگ‌ها فاصله است. شما پاره‌ای از متن را می‌بینید و او بارها کلِ کتابِ این رنج را ورق زده است.

— ۱۹ دی ۲۵۸۴