در تاریخ بنویسید
رفتن به کانال در Telegram
«به نام فرزندان و جانفداهای میهن» رسالتِ بازمانده، به یاد آوردن است.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
199
مشترکین
-324 ساعت
+37 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
خانواده علیرضا و ابوالفضل سپاهی (که پسر عمو هستند) قبل از اعدام، حدود ساعت ۳ صبح در محل اعدام جمع شدند.
در ویس، صدای مادر علیرضا را میشنوید.
او دقیقا کنار جوی آب نشسته بود و از اول گریه و زاری میکرد، مردم هم جمع شده بودند.
مادر علیرضا خطاب به فردی به نام هادی (که صدای گریه هادی هم میشنوید) میگفت:
«بگم براتون که تیر زده بودن تو پای علیرضا، بگم براتون که با فندک اتمی زیرِ چشماش رو سوزونده بودن، بگم براتون که ۲۰ روز بهش آب نداده بودن، بگم براتون که فکش رو شکسته بودن.»
در ادامه صدای گریه خواهر علیرضا و صدای شعر خواندن پدرش...
باز هم همان کلمههای تکراری و نالان را به ردیف میچینی. خیال میکنی با ناله کردن، با این «نه» گفتنهای توخالی، سایهی شومِ مرگ از سر این خاک برداشته میشود؟ گمان میکنی «نه به جنگ» و «نه به دار» تو، لرزهای بر اندام این ماشینِ کشتار میاندازد؟
این فریادهای تو، همچون ضجهای در چاهِ ویل است؛ صدایی که نه به گوشِ کرِ سرنوشت میرسد و نه بر جرقهی خشمِ اربابانِ مرگ اثری دارد. آن «نه»ها، همچون برگِ خشکی در برابر توفانِ کینهتوزیِ این تبارِ سیاهی است. جنگ همچنان میتازد، دار همچنان میبالد و نان، هر روز دورتر از سفرهی بچههایی که در جوانیِ خود پیر شدهاند، به خواب میماند.
تو از درد میگویی، اما ریشهی درد را زیرِ گیوه میکوبی و با هیاهو، از خودِ دمل غافلی. تا وقتی این سایهی سنگین بر سرِ ما پهن است، این دایرهی زنگزدهی مرگ به دورِ خود میچرخد؛ این چرخدندهها که فقط با گوشت و خونِ ما چرب میشوند، تا ابد خواهند گشت.
قائم حسینی، پسرعمه گلمحمد محمدی، امیرحسین ملکی و علی دشتی در آستانه اجرای حکم اعدام قرار دارند و از خانوادههای آنان خواسته شده برای آخرین ملاقات به زندان مراجعه کنند.
به خونِ ما وضو کردی، به چشمِ خود تماشا کن
زِ خون تو حنا گردد به زودی دست و پایِ ما
حرمتِ کلمات را قربانیِ دیدهشدن نکنید.
برای ما، «جاویدنام» تنها یک عبارتِ شعاری یا ابزاری برای جلبِ توجه در فضای مجازی نیست؛ این کلمه با بندبند وجودمان گره خورده و حاملِ بارِ معناییِ سنگین و مقدسی است که حرمت دارد. تقلیل دادنِ مفاهیمی چنین ارزشمند به دستمایهای برای رشدِ محتوایِ بیمحتوا، نه تنها غیراخلاقی، بلکه توهینی آشکار است.
اجازه ندهید عطشِ دیدهشدن، حقیقت و شأنِ کلماتِ مقدس را در نگاهتان به بازی بگیرد.
Repost from راه بیدار
+1
اگه دنبال خرید لوازم آرایشی و بهداشتی هستید، از کسبوکار همسر جاویدنام #محسن_رشیدی هم میشه خرید کرد
amy_cosmeticcچهارده سال، تمامیِ داراییِ او از جهان بود؛ چهارده بهار که در چشمانش جمع شده بود و حالا، در پسِ لرزشی که دیگر تکرار نمیشود، خاموش گشته بود.
او کنارِ خیابان افتاده بود؛ به مثابهیِ شاخهیِ تردِ درختی که در میانهیِ توفان، آذرخشی بیرحم آن را شکسته باشد. خونِ او، در شیارهایِ آسفالت، چون رودی کوچک و سرخ، مسیرش را به سویِ ناکجاآباد میپیمود؛ انگار که تنِ مجروحش، تمامِ آنچه را که در قلبش برایِ آزادی تپیده بود، به پیشگاهِ بیتفاوتِ خیابان میریخت.
او برایِ هیچ نرفته بود؛ او برایِ «همه چیز» رفته بود. برایِ جهانی که در آن، چهاردهسالگی سهمش دیدنِ افق باشد، نه دیدنِ تاریکیِ مطلقِ یک لولهیِ تفنگ.
او آنجا افتاده بود؛ دستهایش که باید آینده را نقاشی میکردند، اکنون در سردیِ سنگفرش آرام گرفته بودند. او فریادی بود که گلوله، پیش از آنکه به گوشِ کسی برسد، در حنجرهاش منجمد کرده بود.
– برای جاویدنام علی احمدی
در نظامهای دیکتاتوری تا ۱۵ دقیقه پیش از فروپاشی، ترامپ دنبال توافقه :)
: Persian God
او نیفتاد؛ او را انداختند.
او چون برگی نبود که به حکمِ فصل زرد شود و به رسمِ خاک، رها شود.
او چون مرگی نبود که با سردیِ اجتنابناپذیرش، آرام در آغوشِ کهنسالی بیارامد.
او «سبز» بود؛
تپنده، پُر از رؤیایِ رهایی،
با رگهایی که هنوز اشتیاقِ دمیدن در شیپورِ آزادی را داشت.
او «گرم» بود؛
آکنده از حرارتِ آن یقینی که تنها در قلبِ جویندگانِ حقیقت شعله میکشد.
او را در اوجِ طراوتش چیدند،
نه به دستِ زمان، که به دستِ «تاریکی»؛
همانها که از رویشِ بیپروایِ یک نهال در میانهیِ شوره-زارشان هراس داشتند.
سقوطِ او، یک اتفاقِ بیولوژیک نبود؛
یک «جنایت» بود در حقِ بهار.
و حالا، این سبزِ گرم که بر خاک افتاده،
بزرگترین رسواییِ زمستانی است که تصور میکرد با بستنِ یک دهان، میتواند بهار را برای همیشه حبس کند.
سقوط، نه همچون صاعقهای در آسمانِ صاف، که چون سایهای خزنده در پسِ دیوارهایِ امنیتِ پوشالیِ شما، در کمین نشسته است.
شما بر لبهی پرتگاهی ایستادهاید که آن را «زمینِ سفت» میپندارید؛ غافل از آنکه لحظهی فروپاشی، نه در اوجِ طوفان، بلکه در آرامترین و بیدغدغهترین ثانیهیِ حیاتِ شما رخ خواهد داد. آنگاه که در خلسهیِ قدرت یا آسودگیِ خیال غرقید، آنگاه که سرانگشتانتان را به ستایشِ اقتدارِ خویش مشغول کردهاید، زمین زیرِ پایتان با نرمیِ یک تردید، دهان باز خواهد کرد.
سقوطِ شما، نه با غرشِ شیپورها، که با سکوتی مرگبار همراه خواهد بود؛ در دقیقهای که حتی در تخیلاتِ تاریکتان نیز جایی ندارد. گویی زمان، پیشتر از آنکه به خود آیید، حکمِ نهاییتان را امضا کرده و آن را در پستویِ سرنوشت پنهان کرده باشد. شما سقوط خواهید کرد؛ نه چون سنگی که از کوه میافتد، بلکه چون برگی که در نیمهشبِ زمستانی، بیهیچ صدایی، از درختِ هستی جدا میشود و در نیستیِ مطلق گم میگردد.
آن روز، نه برایِ ایستادنِ دوباره، که برایِ تماشایِ فرو ریختنِ آخرین تکههایِ آن خودبزرگبینیِ مضحکتان است. هیچ دستِ یاریگری، هیچ دیوارِ بلندی و هیچ نقشهیِ دقیقی، مانعِ آن لحظهیِ موعود نخواهد شد؛ لحظهای که در آن، ناگهان درخواهید یافت که ارتفاعِ سقوط، تنها به اندازهیِ فاصلهیِ شما تا حقیقتی بوده است که عمری از آن گریختهاید.
«آرزوها، ۱۴۰۴/۱۰/۴، شب آرزوها
من آرزو میکنم مشکلات همه مردم حل شود و زندگی مردم پر از شور و نشاط شود و جیب همه پر از پول شود.
من آرزو میکنم تا ۱۰ سال دیگر خیلی موفق بشوم و خیلی پولدار شوم.
آرزو میکنم بتوانم ماشین مورد علاقه خود را بخرم BMW.
آرزو میکنم بتوانم مغازه بخرم -دستگاه بخرم- یکی از بزرگترین کارگاههای تراشکاری و فرزکاری و سنگزنی و قالب سازی و تولید ابزارآلات کشور را داشته باشم در شاپور جدید.
آرزوم میکنم در آینده یک همراه خوب، یه پارتنر عالی داشته باشم.
آرزو میکنم خانه بخرم - برم در خانهی خودم زندگی کنم.
هدف اینکه تا سال دیگر ۱ میلیارد سرمایه میشود معادل ۷ سکه تمام، دلار ۱۳۶ تومان»
– آرزوهای جاویدنام سعید رضایی ۱۷ ساله در شب آرزوها، دو هفته قبل از کشته شدن توسط جمهوری اسلامی.
وقتش رسید، صدایش درآمد -آن صدایِ ناهنجارِ قاتل- صدایی مقدس برای کشتن. صدایی که پرستیدنش جان میستاند. صدایی گشنه که هربار میدمد، انسان دیگری بر فراز دار میرود. بانگ «اللهاکبر» تا توانسته کشته و خون مکیده و این تشنگیاش نهتنها رفع نشده که بیشتر شده. مینوشد ولی سیرابیای ندارد. گویی الله تا انسانی را بر فراز دار نرقصاند، اکبر نمیشود. چه میدانم، شاید الله تنها در کشتن، اکبر است. اما مگر ما خواستیم اکبر باشد؟ ما خواستیم؟ دیگر به چه زبونی بگوییم اکبریات را نمیخواهیم؟ آنهایی که قربانی اکبریِ تو میشوند، تا آخرین ثانیه امیدی دارند که قید اکبریات را بزنی.
در آخرین تماسش به مادرش گفت: «مادرجان گریه نکن، من کاری نکردم..». آن مادر چندبار با این حرفِ جگرگوشهاش مرد و زنده شد؟ چند بار شیرپسرش را به دار کشیده تصور کرد؟ چندبار سعی کرد خفگیای که پسرش را کشت حس کند و وجودش را به آتش بکشد؟ پدری که سالها زحمت میکشد پسرش را بزرگ کند اما در نهایت، آخرین سخنِ پسرش به او این است که: «بهم حکم اعدام دادن ولی به مامان چیزی نگو...». کسانی که حتی در واپسین لحظههای عمر خود هم نگران این هستند که خانوادهشان دردشان را نفهمد.
اینجا مادران و پدران، واپسین لحظههای عمر فرزندانشان را تصور میکنند و میسوزند. اینجا تنها گناه، خواستنِ زندگی کردن است. آن سویِ دنیا جوانان جام بالا میبرند و اینجا جوانان برای اینکه ثابت شود الله، اکبر است، خود بالا میروند. این وطن را برای اینکه الله را اکبر کنند، با تنهایش قربانی کردند.
«این تن باید بمیره. ۷ماه بیخوابی کشیدم. ۲۰ کیلو کردم. به جون زنده و مردهام هزار و یک آرزو دارم. ده نفر ریختین سر ما، عیبی نداره ناز شستتون. من فقط به هوای ایران داشتم میجنگیدم. زندگی و آسایش ما جوونا میخوایم. اونی که ۱۸/۱۹ دی رفت همه آرزوش یه ۲۰۷ بود. اون سربازی که تو پادگان بود یه پژو پارس پنوماتیک آرزوش بود. اینا رو خودت یهدقیقه بهش نگاه کن اشکت درمیاد...»
– بخشی از حرفهای علی کلاته دولتی قبل از بازداشت.
