بابونه
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
255
Subscribers
-124 hours
-47 days
+1130 days
Posts Archive
255
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
ز پسِ صبر؛ تو را او به سرِ صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
#مولانا
255
- چو بِشنوی سُخن اهلِ دل مَگو که خطاست
سُخن شِناس نِهای جانِ من ؛ خَطا اینجاست
در اَندرونِ منِ خسته دِل نَدانم کیست
که مَن خَموشم و او در فَغان و دَر غوغاست...
حافظ گفته:)
255
- نوشته بود :
« دردِ حِرمان نکشیدی که بدانی چه کشیدم…»
حِرمان یعنی کسی که بالاترین سطح از غصه و ناامیدی را تجربه کرده ،
و بعدش رها کرده…
:)
255
دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند
گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
حافظ شیرازی
255
او رفته بود ...
و من به این باور رسیده بودم،
که قوانین این کشور
به هیچ دردی نمیخورد.
وقتی مهمان میتواند وقت رفتن،
خانه را نیز با خودش ببرد!
#ﺳﻌﺎﺩﺍﻟﺼﺒﺎﺡ
255
دلتنگیام شبانه که بسیار می شود
در من گلیم درد تو هموار میشود
یکشنبه و دوشنبه و خاکستری و سرد
هفته ست پشت هفته که تکرار میشود
یک ثانیه اگر گذرَد در تو مثل سال
سالات شماره کن که چه مقدار میشود
تنها نه در قیافه که آن سوی صورتت
هر شب شیار تازه پدیدار میشود
صبحی که در لطافت خود هیچ کم نداشت
از رنگ خود در آینه بیزار میشود
روزانه تا که روشن از احوال خود شوم
مینوشم آنقدر که هوا تار میشود
این بام کج که در خود از این سان شکستهاست
از کهنهگی شبیه من انگار میشود
دنیا برای آنکه به زندانم افکند
دور و برم میآید و دیوار میشود
#عفیف_باختری
255
برای این خواستم بپرسم ک کتاب و تیکه های نازنینی از هر کدام برای مطالعه است که یکجا بخوانیم .🫠
255
چقدر لالم و بیقدر و زشت در پیشت
دو پیسه کرده مرا سرنوشت در پیشت
چرا نوشت که من لایقت نباشم هان؟
مرا که راند خدا از بهشت در پیشت
مرا درآر به هر هیئتی که میخواهی
سپس بریز مرا خشت خشت در پیشت...
نگو محال... خدا را چه دیدهیی، شاید
مرا ز ریشه درآورد و کشت در پیشت.
مجید خاکسار
255
تند باید بگذرم از کوچههای دهکده
تا فرارم را نداند کدخدای دهکده
خانه، کوچه، باغ و دریا، درهها
امنیت حالا ندارد هیچجای دهکده
موسپیدی گفت: چشمان و دهانت را ببند
شوق و شعر و انتخابات را فدای دهکده...
زندگی اینجا بهجز آزار دیدن نیستکه
میکُشد این عرفهای ناروای دهکده
دهکده که مثل سابق خانهی امنِ تو نیست
ابلهی باشد که باشی مبتلای دهکده
سهم دهقاناش فقط خون دل است و بندهگی
مرگ تدریجیست سهم رهنمای دهکده
رفتنم هرچند بهتر هست اما ساعتی
گریه خواهم کرد که در انتهای دهکده
مادرم آهسته در گوشم چنین گفت و گریست؛
بچهی خوبم برو دیگر نیایی دهکده
هدایت حاذق
