بابونه
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
243
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1030 days
Posts Archive
242
میگفت؛ تو با زنان دیگر فرق میکنی
حتی پیراهنی که میپوشی
گلی که برآن نقش بسته
پژمرده نمیشود!
242
Repost from از فرزندانِ سرگردانِ آدم
مادر سلام! خستگی ات را به من بده
آیینه جان! شکستگی ات را به من بده
مادر هر آنچه خواسته بودی، همان شدم
پلکی زدی، تو پیر شدی، من جوان شدم
تا آفتاب "میرم" و تا ماه میروم
از دامنت گرفته ام و راه میروم
از شر آسمان و زمین و زمان به تو
مادر پناه میبرم از دیگران به تو
آن سالها که هوش و حواسی نداشتم
از مهربانی تو خلاصی نداشتم
ترس از پدر همیشه به دل داشتم ولی
مادر چقدر از تو هراسی نداشتم!
دیگر ز هیچ چیز هراسان نمیشوم
چون کودکی به پشت تو پنهان نمیشوم
اما:
از زیر دست های تو کی دور میشوم
از تو اگر که دور شوم کور میشوم
حالم اگر بد است کنار تو میرسم
دستی اگر سرم بکشی جور میشوم
صد سال بعد نیز همین گونه بچه ام
از خاطر چه این همه مغرور میشوم؟
مادر! گلایه های مرا گوش میکنی
قولی بده که زود فراموش میکنی
روزیست روز ما که از آن، شام خوشتر است
شامیست شام ما که در آن، شام دیگر است
من هم نشسته ام که ببینم برنده کیست
امروز روز جنگ کلاغ و کبوتر است
این قوم نانجیبِ سیاهی تبار هم
باور نمیکنند وطن عین مادر است!
بهرام هیمه
242
روزهای ک پلان ما به طرف چُم قلعه میبود باوجود دوری راه، پیدا نشدن موتر و بعضاً هم پیاده روی های چند ساعته دلم خوش خوش میشد و علتش هرچه بود حس و حال اش باعث میشد تمام روز ام خوب شود و اتفاقاً دلیل خستگی و ناراحتی ام هم بعضی وقت ها همین مسیر و همین قریه محسوب میشد اما به هر حال ؛ روزهای از زنده گی که دل و روحم خوش بودن همین روزهای گرم در مسیر پر از خاک چم قلعه بود .
242
Repost from دیدمَه
در اعتراضات امروز هرات چیزی که توجهم را جلب کرد معصومیت جوانانی بود که حتی صورت نپوشانیده بودند و فکر اینجا را نمیکردند که اگر تیر اندازی شود چه خاکی بر سر بریزند. با دلهای پاک و بیتجربه و قلبی داغ دیده خونشان به سرکها کشیده شده بود و شفاخانه به شفاخانه به دنبالشان بودند. آنان که نه از خارجی پول کیسه کرده بودند و نه قصد قیام داشتند، امروز به هزار و یک حرف دیگر در حبس متهم خواهند شد. همهی اینها پیش چشمان ما رخ میدهد، این اندوه سهمگین اما زود خاطرهی دسته جمعی بیش نخواهد بود. خاطرهی یک مبارزهی هشت صبحی. برای تحصیل، کار، آزادی.
242
آیی چقدر خوب، نیایی چقدر بد
دنیا بدون تُست خدایی چقدر بد
هی درد میدهد به من و میکشد مرا
این جمله که: تو دور ز مایی چقدر بد
ویران ترین خرابه ای دنیا بود دلم
بر این خرابه، حُکمروایی چقدر بد
با تو خوشست زندگی حتا که در قفس
با این وجود حسِ رهایی چقدر بد
امشب هوای دیدن تو بر سرم زدست
من آیم و تو در نگشایی چقدر بد
یک شال "من" برات خریدم یکی "رقیب"
"آبی" چقدر خوب و "حنایی" چقدر بد
داشتی عروس مادر من میشدی که حیف...!
بر هم شکست خواب طلایی، چقدر بد
دیدی که کودکان مرا سنگ میزنند؟
دیدی که هست بی سر و پایی چقدر بد؟
آخر چه روزِ بد که نیاوردی بر سرم
در این میان نامِ "ضیایی" چقدر بد
فالی زدم دیشب و "حافظ" سکوت کرد
فرجام عشق ماست جُدایی... چقدر بد!
سیدِ ضیایی
242
+3
سمستر های آخر دانشگاه بود و وقتهای که بابت ویروس کرونا دانشگاه ها بشکل آنلاین پیش میرفت ، یکی از آن روزها که در صنف آنلاین مضمون ادبیات تعلیمی ، استادِ مضمون« عزیز الله امین» کتابی سافت به این عنوان (گلنار و آیینه )فرستاده بود و آن روزها چون درگیر درس و موضوعات دیگری بودیم بیشتر محصلین کتاب را باز نکرده باقی مانده بودند و چند روز بعد اش در 21 قوس خبر درگذشت مولف کتاب به گوش مانرسید و پس از اندک زمانی ، استاد امین بود که کتاب را دوباره برایمان فرستاد و در پایان اش با این مضمون نوشت؛ در زنده گی رهنورد کتاب اش را نخواندید حالا بعد از وفاتشبخوانید. و رگه های از کنایه را در کلامش واضح نشان میداد.
بعداز آن شروع کردم به خواندن آثار رهنورد زریاب و این کتاب اولین اثرش بود بعد از ۴ سال امروز باز هم کتاب به دستم رسید و میخواهم بعد از مرگ نویسنده باز هم بخوانم اش.🤎
242
Repost from یادداشتها
کاش آدمها این را درک کنند که بعضی از سکوت کردنهای ما مصداق همان «من دهان باز نکردم که نرنجی از منِ» فاضل نظری است!
