ru
Feedback
بابونه

بابونه

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
242
Подписчики
-124 часа
-67 дней
-1130 дней
Архив постов
با سر زدن به برنامه تلگرام اولین کانالی که باز میکنم و چشم ام‌دنبالش است «گندمین» است.♥️
با سر زدن به برنامه تلگرام اولین کانالی که باز میکنم و چشم ام‌دنبالش است «گندمین» است.♥️

امروز رسماً مکتوب منع استفاده از موبایل های هوشمند در ساحات رسمی و کاری بالای ما امضا شد.

میگفت؛ تو با زنان دیگر فرق می‌کنی حتی پیراهنی که می‌پوشی گلی که برآن نقش بسته پژمرده نمی‌شود!

جهان بسیار بی باک است و من بسیار بی پروا به کار من نمی آید به کار او نمی آیم سالک یزدی🌿
+3
جهان بسیار بی باک است و من بسیار بی پروا به کار من نمی آید به کار او نمی آیم سالک یزدی🌿

من گفتم ناراحت نشدم، تو چرا باور کردی!

Repost from کاکتوس🌵
‏وقتی از کسی خوشم میاد تمام ویژگی‌هاش برام جالب میشه، مثلا برام جالبه که لباس میپوشه، گرمش میشه، میخنده، غذا میخوره، دماغ داره، انگشت داره.😊 |Y| @Cactos 🌵

اتفاق جالبِ امروز اینکه ناخود‌اگاه چندین بار حمزه‌را آصف خطاب کردیم.🤦🏻‍♀️😂

مادر سلام! خستگی ات را به من بده آیینه جان! شکستگی ات را به من بده مادر هر آنچه خواسته بودی، همان شدم پلکی زدی، تو پیر شدی، من جوان شدم تا آفتاب "میرم" و تا ماه می‌روم از دامنت گرفته ام و راه می‌روم از شر آسمان و زمین و زمان به تو مادر پناه می‌برم از دیگران به تو آن سالها که هوش و حواسی نداشتم از مهربانی تو خلاصی نداشتم ترس از پدر همیشه به دل داشتم ولی مادر چقدر از تو هراسی نداشتم! دیگر ز هیچ چیز هراسان نمی‌شوم چون کودکی به پشت تو پنهان نمی‌شوم اما: از زیر دست های تو کی دور می‌شوم از تو اگر که دور شوم کور می‌شوم حالم اگر بد است کنار تو می‌رسم دستی اگر سرم بکشی جور می‌شوم صد سال بعد نیز همین گونه بچه ام از خاطر چه این همه مغرور می‌شوم؟ مادر! گلایه های مرا گوش می‌کنی قولی بده که زود فراموش می‌کنی روزی‌ست روز ما که از آن، شام خوش‌تر است شامی‌ست شام ما که در آن، شام دیگر است من هم نشسته ام که ببینم برنده کیست امروز روز جنگ کلاغ و کبوتر است این قوم نانجیبِ سیاهی تبار هم باور نمی‌کنند وطن عین مادر است! بهرام هیمه

روزهای ک پلان ما به طرف چُم قلعه میبود باوجود دوری راه، پیدا نشدن موتر و بعضاً هم پیاده روی های چند ساعته دلم خوش خوش می‌شد و
روزهای ک پلان ما به طرف چُم قلعه میبود باوجود دوری راه، پیدا نشدن موتر و بعضاً هم پیاده روی های چند ساعته دلم خوش خوش می‌شد و علتش هرچه بود حس و حال اش باعث می‌شد تمام روز ام خوب شود و اتفاقاً دلیل خستگی و ناراحتی ام هم بعضی وقت ها همین مسیر و همین قریه محسوب می‌شد اما به هر حال ؛ روزهای از زنده گی که دل و روحم خوش بودن همین روزهای گرم در مسیر پر از خاک چم قلعه بود .

مادرکم ناخوش احوال و مریض است در دعاهایتان فراموش اش نکنید.❤️🥲

Repost from دیدمَه
در اعتراضات امروز هرات چیزی که توجهم را جلب کرد معصومیت جوانانی بود که حتی صورت نپوشانیده بودند و فکر اینجا را نمی‌کردند که ا
در اعتراضات امروز هرات چیزی که توجهم را جلب کرد معصومیت جوانانی بود که حتی صورت نپوشانیده بودند و فکر اینجا را نمی‌کردند که اگر تیر اندازی شود چه خاکی بر سر بریزند. با دل‌های پاک و بی‌تجربه و قلبی داغ دیده خون‌شان به سرک‌ها کشیده شده بود و شفاخانه به شفاخانه به دنبال‌شان بودند. آنان که نه از خارجی پول کیسه کرده بودند و نه قصد قیام داشتند، امروز به هزار و یک حرف دیگر در حبس متهم خواهند شد. همه‌ی این‌ها پیش چشمان ما رخ می‌دهد، این اندوه سهمگین اما زود خاطره‌ی دسته جمعی بیش نخواهد بود. خاطره‌ی یک مبارزه‌ی هشت صبحی. برای تحصیل، کار، آزادی.

گفتم اگر بودی باز هم دوستت میداشتم.

خودت را در آیینه دیده ای؟ کدام یک از رنج های که میکشی لایق چشم های غمگین ترا دارند.

آیی چقدر خوب، نیایی چقدر بد دنیا بدون تُست خدایی چقدر بد هی درد میدهد به من و میکشد مرا این جمله که: تو دور ز مایی چقدر بد وی
آیی چقدر خوب، نیایی چقدر بد دنیا بدون تُست خدایی چقدر بد هی درد میدهد به من و میکشد مرا این جمله که: تو دور ز مایی چقدر بد ویران ترین خرابه ای دنیا بود دلم بر این خرابه، حُکمروایی چقدر بد با تو خوشست زندگی حتا که در قفس با این وجود حسِ رهایی چقدر بد امشب هوای دیدن تو بر سرم زدست من آیم و تو در نگشایی چقدر بد یک شال "من" برات خریدم یکی "رقیب" "آبی" چقدر خوب و "حنایی" چقدر بد داشتی عروس مادر من میشدی که حیف...! بر هم شکست خواب طلایی، چقدر بد دیدی که کودکان مرا سنگ میزنند؟ دیدی که هست بی سر و پایی چقدر بد؟ آخر چه روزِ بد که نیاوردی بر سرم در این میان نامِ "ضیایی" چقدر بد فالی زدم دیشب و "حافظ" سکوت کرد فرجام عشق ماست جُدایی... چقدر بد! سیدِ ضیایی

من زخم‌های بینظیری به تن دارم اما تو مهربان‌ترینشان بودی عمیق‌ترینشان عزیزترین ‌شان..

زندگی بر گردنم افتاد، بیدل چاره چیست؟ چار باید زیستن ناچار باید زیستن بیدل🌿

و هرآنچه خداوند مقدر کند خیر است اگرچه برای تو دردناک باشد..
و هرآنچه خداوند مقدر کند خیر است اگرچه برای تو دردناک باشد..

سمستر های آخر دانشگاه بود و وقتهای که بابت ویروس کرونا دانشگاه ها بشکل آنلاین پیش میرفت ، یکی از آن روزها که در صنف آنلاین مض
+3
سمستر های آخر دانشگاه بود و وقتهای که بابت ویروس کرونا دانشگاه ها بشکل آنلاین پیش میرفت ، یکی از آن روزها که در صنف آنلاین مضمون ادبیات تعلیمی ، استادِ مضمون« عزیز الله امین» کتابی سافت به این عنوان (گلنار و آیینه )فرستاده بود و آن روزها چون درگیر درس و موضوعات دیگری بودیم بیشتر محصلین کتاب را باز نکرده باقی مانده بودند و چند روز بعد اش در 21 قوس خبر درگذشت مولف کتاب به گوش مان‌رسید و پس از اندک زمانی ، استاد امین بود که کتاب را دوباره برایمان فرستاد و در پایان اش با این مضمون نوشت؛ در زنده گی رهنورد کتاب اش را نخواندید‌ حالا بعد از وفاتش‌بخوانید. و رگه های از کنایه را در کلامش واضح نشان میداد. بعداز آن شروع کردم به خواندن آثار رهنورد زریاب و این کتاب اولین اثرش بود بعد از ۴ سال امروز باز هم کتاب به دستم رسید و میخواهم بعد از مرگ نویسنده باز هم بخوانم اش.🤎

‏«همیشه نصفه‌نیمه، همیشه ناتمام، همیشه جایی ناگهان قطع می‌شدم.»

کاش آدم‌ها این را درک کنند که بعضی از سکوت کردن‌های ما مصداق همان «من دهان باز نکردم که نرنجی از منِ» فاضل نظری است!