بابونه
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
257
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
+1530 天
帖子存档
257
پدر مهربان و صبورم!
دلم برای آن چشمان همیشه نگرانت تنگ شده برای آن چهره ی پر از لبخندت که سعی داشت سایه بر نگرانی چشمان مهربانت بیندازد، برای نوازش دستان مهربانت که هرچه خستگی بود با کشیدن آنها بر سرم فراموش میکردم .
دلتنگ بوی خوش ات هستم پدرجان، خوشبوی و بوی عطرت هنوزم بر مشامم هست کاش خودت هم بودی و حضورت برکت آفرین در خانه ی مان می شد.
پدر خوبم!
نیستی اما حس میکنم دعاهایت هنوزم با من است، چشمان همیشه نگرانت را وقتی دیرتر به خانه میرسم در چارچوب دَر میبینم که چطور منتظر آمدنم هستند ، هنوز دلخوشم به دیدن اسمت به روی صفحه ی موبایل اما فراموش کرده ام که تنها اسمت باقی مانده و خودت را ندارم.
پرورگارا!
دروازه های رحمت و مغفرتت را به روی پدرم بگشای و او را از اهل بهشت قرار ده.
پدرم مهربان بود. رحمت و مهربانی ات را شامل حالش بگردان و قبر اش را باغچه ی از باغچه های بهشت بگردان .
اللهم آمین!
257
چقدر غریبهها خوبند...
زمانی که به یکباره دوستمان میشوند
و چقدر دوستان بد هستند وقتی که ناگهان
غریبه میشوند.
257
میگفت ؛ همه چیز درست میشود
و من دلگرمترین و آرامترین آدم جهان میشدم،
حتی اگر هیچ چیز درست نمیشد.
257
روزهاى مديدی نه مىنويسد،
نه مىپرسد و نه سراغى مىگيرد.
اما يک روز مىآيد و تنها با يک سلام...
باز هم اوست كه برنده مىشود.
-جمال ثریا.
257
احساس میکردم آدم وقتی تنها میشود ، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند. احساس میکند آن قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ وقت نمیتواند به آنها نزدیک شود.
سمفونی مردگان- عباس معروفی.
257
"ماذا جَنينا نحْنُ يَا أمّاه؟ حَتى نمُوتَ مَرتين
فمَرة نمُوتُ فِي الحَياة، وَمرّة نمُوتُ عِندَ المَوت..."
گناهِ ما چیست؟ مادر!
که باید دو بار بمیریم؛
یک بار در زندگی، و دیگربار به هنگامِ مرگ...
_محمود درویش
257
Repost from N/a
هر که پا کج میگذارد ما دل خود میخوریم
شیشه ناموس عالم در بغل داریم ما!
#صائب_تبریزی
257
منتظر یک خبر خوش از جایی بودم و تمامِ روز منتظر اما برعکسش شد.😐💔
پ ن؛امید وار هستم هیچ وقتی منتظر نمانید و اگر ماندید ارزش اش را داشته باشد.
257
کاش لحضات خوب و بعضی احساسات را میشد قاب گرفت و یا در گوشه ی نگه داشت تا در روزهای دلتنگی به دادمان می رسید.
257
Repost from بهرام هیمه
میان شاخه و برگ درخت پیوند است
دل درخت به برگی که میتکد بند است
تو نیز مثل منی، حال من چه میپرسی؟
مسافت دل تنگ تو چندِ در چند است؟
پرندهیی شده بودم که هر چه نالیدم
شنیدهرفته و گفتند شاد و خرسند است
مرا پس از تو چه پیش آمده؟ نمیدانم
که هر چه بر سر من میرود خوشایند است
که گریه میکنم و بین گریه میخندم
که خندههایم بعد از تو گریهمانند است
گذشت عمر و به غیر از تو در سرم نگذشت
دلم هنوز به قولی که داده پابند است
هیمه
