en
Feedback
حرة

حرة

Open in Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
242
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+230 days
Posts Archive
جزئیات اتفاقات معمولا توی ذهنم می‌مانند. مغزم حافظه‌ی تصویری قوی‌ای دارد، حالا اگر آن واقعه برایش مهم باشد، طوری لحظات را ثبت می‌کند که انگار هر دم درحال وقوع‌ است. با تمام جزئیاتی که دارد. اگر هم چیزی یا کسی برایش مهم نباشد هیچ‌جوره به خاطر نمی‌آوردش. من، اربعین امسال را اولین‌باری بود که می‌رفتم، خودم هم هنوز باورم نشده چه‌طوری از آن‌جا سردرآوردم. برخی روزها که گلویم فشرده می‌شود، فقط صحنه‌های عراق را مرور می‌کنم. امشب، توی ون، به سمت نجف، تمام از خواب پریدن‌ها را مرور کردم و انگار که جهان در آن چند روز متوقف شده باشد، زنده شدم؛ امید داشتم چیزهای بیشتری یادم بیاید چون آن روزها واقعا زنده بودم. اگر سال بعد هم، سال بعد هم بروم قول می‌دهم از اسپندی که بچه‌ها دود می‌کنند زیر لب از حجم دودی که راه می‌افتد غر نزنم و ریه‌هایم را پر از عطر سیب و اسپند کنم. آن روزها آدم‌های بهتری بودیم و هیچ‌چیز آن‌قدر دور و محال نبود. -خاطراتی روشن برای روزهای خاکستری.

اوج استیصال آدمی آن‌جایی‌ست که زندگی به او می‌فهماند هیچ فضیلتی در رنج کشیدن نیست.

[خیالِ خام].

انگشتر عقیقم را در می‌آورم و به ابرهای روی عقیق نگاه می‌کنم. لحظه‌ی آخری که مردد بودم در خریدنش مرد مدام می‌گفت؛ این طرح حاصل طبیعت چندهزارساله‌ی سنگ است. بعد که باز مردد بودم، گفت؛ چرا نمی‌‌خرید؟ بافت ابری روی عقیق که زشت نیست. همین تک کلمه کافی بود؛ ابر! چیزی که به یاد آسمان می‌انداختم و باران، با خوش‌حالی رکاب را دادم تا عقیق را روی آن سوار کند. رکاب را از دو مغازه پایین‌تر خریده بودم‌. قرار بود عقیق قهوه‌ای بخرم. لحظه‌ی آخر که هرچه عقیق‌های قهوه‌ را زیرورو کردم و هیچ رنگی شبیه چیزی نبود که دنبالش می‌گشتم، دوباره کبود یمن خریدم. رکابم دقیقا همان چیزی بود که سال‌ها دنبالش می‌گشتم. اما رنگ عقیق پررنگ بود. همین مرددمم می‌کرد‌. انگشتر را درآورده‌ام و به رنگ عقیق نگاه می‌کنم، زیرلب می گویم کاش کم‌رنگ‌تر بود‌. به یاد انگشتر قبلی‌ام می‌افتم که هیچ‌جوره رکابش را دوست نداشتم و سر اجبار خریدمش که تعریف داستانش از حوصله‌ام خارج است‌. رنگِ عقیقش را دوست داشتم ولی رکابش را اصلا. بزرگ بود و نگین‌های حاشیه رکاب توی ذوق می‌زد و وقتی سنگ از رکاب جدا شد، آن‌قدر خوش‌حال شدم که دیگر بهم وصلش نکردم. به ناموزونی آن رکاب فکر می‌کنم و به رنگ عقیقش و به رکاب این انگشتر و پررنگی سنگش. دوتا اتفاق را وصل می‌کنم به اتفاقات زندگی، تمام ماجرا همین است؛ انگشترهایی که گاه رکابشان را دوست نداریم و گاهی رنگ سنگ تماما آن‌چیزی نمی‌شود که می‌خواستیم‌. زندگی مجموعه‌ای از همین چیزهاست. همیشه قرار نیست و اصلا نباید که مطابق میل ماها پیش برود. هرچیزی در ذات خود چیزی دارد و از برخی چیزها تهی است. انگشتر را می‌پوشم و به ابرهایی که روی عقیق نقش بسته نگاه می‌کنم؛ انگار که آسمان را به دست کرده‌ام.

وقتی یک دهه هشتادی رو عضو تیم می‌کنید این‌طوریه که قراره محتواهای شبکه پویا رو بازبینی کنه ولی وسط گشتن برای پیدا کردن محتوای
وقتی یک دهه هشتادی رو عضو تیم می‌کنید این‌طوریه که قراره محتواهای شبکه پویا رو بازبینی کنه ولی وسط گشتن برای پیدا کردن محتوای مدنظر، انتخابش اینه بشینه پینوکیو و راهزنان قلعه رو ببینه.

امروز سر کلاس اندیشه ۲، بحث سر اختیار بود. بعد از معنا و مفهوم اختیار، بحث کشیده شد به سمت دامنه اختیار؛ آن‌جا که انسان اختیار ندارد، مسئولیتی ندارد و در چیزهایی که اختیار ندارد آن‌ها نیز برای او کمال محسوب نمی‌شوند. مثلِ محل تولد، چهره، خانواده‌ای که در آن متولد می‌شود، بلکه چیزهایی که با اراده خود انتخاب کرده برای او کمال محسوب می‌شود. آیه‌ی ۱۳ سوره حجرات یادم می‌آید؛ یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقاکم ان الله علیم خبیر. پل می‌زنم به وضعیت فعلی که داریم، به مفهوم زیبایی در جهان مدرن، به جراحی‌های ناشیانه، به اینکه انسان چیزهایی را کمال می‌داند که نقشی در آن‌ها نداشته است. بعدتر پل می‌زنم به آن هنگام که شتر پیامبر اکرم.ص. در کنار خانه فقیرترین فرد مدینه نشست. بعدتر به آن هنگام که بلال برده‌زاده‌ای سیاه چرده با لکنت، اذان ظهر مدینه را می‌گوید فکر می‌کنم؛ به سینِ اسهد او که به جای شین اشهد قبول می‌شود و انسان‌ها را به بهترین عمل دعوت می‌کند. که اعتبار انسان‌ها به انتخاب‌هایشان است. #دانشگاه.

آنه شرلی؛ جلد هشتم.
آنه شرلی؛ جلد هشتم.

به انعکاس موهای سفیدِ مرد در شیشه اتوبوس نگاه می‌کنم. به ماجراهای پشتِ سپیدی موها و زندگی‌اش. خودم را می‌کشانم به سال‌های نیا
+1
به انعکاس موهای سفیدِ مرد در شیشه اتوبوس نگاه می‌کنم. به ماجراهای پشتِ سپیدی موها و زندگی‌اش. خودم را می‌کشانم به سال‌های نیامده در قامت زنی سالخورده. پرنده‌ی کوچک طوری مُرد که با هیچ آوازی بیدار نمی‌شود. تنفر نسبت به مطلق زندگی ریشه دوانده در مویرگ‌های تنم و زمستان آن‌قدر بلند است که فکر کردن به بهار را مدت‌هاست فراموش کرده‌ام.

و بعد، حتی اگر معلق باشی احساس سکون می‌کنی، چون چیزی از تو باقی نمانده و آنچه هست، اوست.

و دقیقا زمین از جایی زیر پاهات خالی می‌شه که بیشترین اعتماد رو بهش داشتی.

منی که چسبیده به رگ و پی بدنت، بین شیارهای مغزت فرو رفته و تا مغز استخوانت کشیده شده.

گاهی هم خدا می‌خواد اون «من» رو ازت بگیره و می‌گیره.

۲. توی ایوان مقصوره نشسته‌ام. به پسرک آجیل تعارف می‌کنم‌ خجالت می‌کشد و می‌دود سمتِ مادرش. مادرش لبخند می‌زند و می‌گوید برو ب
۲. توی ایوان مقصوره نشسته‌ام. به پسرک آجیل تعارف می‌کنم‌ خجالت می‌کشد و می‌دود سمتِ مادرش. مادرش لبخند می‌زند و می‌گوید برو بردار. نمی‌آید و ریز می‌خندد. بلند می‌شوم و می‌روم پیش خودش و مادرش و ظرف آجیل را تعارف می‌کنم. برمی‌دارند. مدتی بعد جلویم با همان لبخند ملیحی که داشت راه می‌رود. یخش آب شده، می‌آید و دوباره ظرف را می‌گیرم سمتش و آجیل برمی‌دارد. چند دقیقه بعد سرم پایین است و شبح کوچکی را می‌بینم که به من نزدیک می‌شود‌. یک ظرف پر از بيسکوئيت مادر گرفته شده جلویم. پسرک هنوز با خجالت می‌خندد و کلاه کاپشنش کشیده شده روی پیشانی‌اش؛ اینجا همه هم‌دیگر را بدون اینکه قرار باشد بار دیگری ملاقات کنند، بسیار دوست دارند.

روز آخر؛ دیشب اولین شبی بود در همه‌ی این سال‌ها که سرشب رفتم خوابیدم. یازده بود. وقت‌هایی که تنها می‌آیم مشهد، خیلی در قید و بند غذا و محل اسکان و... نیستم. حرم می‌مانم. هم برای خواب و هم غذا، برای غذا هم قوت غالبم چای است و ظرف آجیلی که همیشه توی کیفم است وقتی خیلی احساس کنم گرسنه‌ام تا یکی از نان رضوی‌های اطراف حرم خودم را می‌رسانم و یک اشترودل می‌گیرم و فوری برمی‌گردم. دیروز تا انگشتر فروشی‌های اطراف حرم هم رفتم. فکر کنم شانسم را برای پیدا کردن عقیقی که رکابش را دوست داشته باشم از دست داده‌ام. رکاب عقیق کبود قبلی را دوست ندارم و از وقتی نگین از رکاب جدا شد، خوشحال شدم و دیگر بهم وصلش نکردم. انگشترها را می‌بینم. از یکی خوشم می‌آید اما نه آن‌قدر که بخواهم داشته باشمش و برمی‌گردم حرم. می‌گفتم؛ خیلی در قید و بند مکان استراحت نیستم. معمولا نفس سفر است که برایم اهمیت دارد. رفتم رواق حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، روی رسید اسمم را اشتباهی طاهره تایپ کرده بودند، طاهره مریدزاده، خودم را چندباری طاهره صدا زدم، رویم نمی‌نشست، فائزه شبیه لباسی چسبیده به تنم، اما چقدر دلم می‌خواهد متوصف به معنای طاهره باشم. می‌روم توی رواق و چندباری جایم را عوض می‌کنم تا یک‌جای خوب پیدا می‌کنم، یکی سرفه می‌کند، یک‌جا از فن‌ها باد سرد بیرون می‌آید و... اذان را بیدار می‌شوم و دوباره می‌خوابم، بعدتر بیدار می‌شوم و نماز می‌خوانم. دوباره می‌خوابم تا هفت و دوازده دقیقه، صدای خادم آقایی که از پشت بلندگو می‌گوید؛ زائرین گرامی وقت استراحت تمام شده با خادمین خود همکاری بفرمایید، از اعماق خواب بیرونم می‌کشد. صدایش شبیه صدای فرشته‌ی وحی در حجاز است؛ معاذالله، هست دیگر. فکر می‌کنم صدای فرشته‌ی وحی باید این‌گونه باشد. به واژه خادمین خود فکر می‌کنم، می‌آوردت حرم، به حرف‌هایت با دقت گوش می‌دهد، جا خواب هم بهت می‌دهد، گاهی غذا هم می‌رسد، بعد خادمان خودشان را هم می‌کند، خادم تو. نشسته‌‌ام روبه‌روی گنبد طلا، از بست نواب آمدم تو. قبل‌ترها، قبل‌ترها که شانزده‌ساله بودم از طبرسی می‌آمدم و پاتوقم انقلاب بود، همین‌که چشمم می‌خورد به گنبد، نفس می‌کشیدم. بابا اما هر وری هتل و سویئت‌مان بود می‌رفت سمت باب‌الجواد، بعدتر می‌آمد گوهرشاد و از سمت گوهرشاد می‌آمد، می‌گوید؛ از پایین پا وارد می‌‌شوم، از نودوشش اما دیگر قسمتش نشده، همه‌مان بارها آمده‌‌ایم ولی خانوادگی نشده. هربار هم که می‌آیم می‌گویم خانوادگی بطلبید. بابا از گوهرشاد می‌آید. انگار آدم بزرگ‌ها با گوشه گوهرشاد بیشتر احساس راحتی می‌کنند، از وقتی آدم بزرگ‌ شده‌ام من هم گوهرشاد را بیشتر دوست دارم. روبه‌روی روضه منوره نشسته‌ام، این مدت چیزی نخواسته‌ام، می‌ترسم سر زندگی‌ام با خواستن چیزهای بیخود قمار کنم؛ سر ارشد، کار و... می‌خواهم این‌بار چیزهایی بخواهم که می‌پسندند؛ این سفر را با ماگ آمدم، خادمان چایخانه دستشان اصلا به کم نمی‌رود، می‌گفتم زیاد پر نکنید و زیاد پرنکردنشان تا یک سانت پایین‌تر از درب ماگ بود. وقتی خادمانِ تو دستشان به کم نمی‌رود، پس تو لابد اگر بخواهم چیزهایی که خودت فکر می‌کنی بهتر است را بدهی، از هر چیز بهترینش را می‌دهی. چشمم می‌افتد به سبزی سجاده‌ام، از کلاس دهم یک سجاده سوغات کربلا داشتم با ترمه‌آبی و نوار زردرنگ، یک‌بار گمش کردم و پیدا شد. اما از وقتی رفتم قم و سجاده یا قمربنی‌هاشم توی پک هدیه بود، نتوانسته‌ام روی سجاده قبلی نماز بخوانم. همه‌چیز زندگی‌ام به صاحب این نام برمی‌گردد و من این را وقتی کربلا رفتم فهمیدم یا شاید هم وقتی کلاس نهم بودم‌ و از بین سربندان هئیت، سربندی که اسم شما روی آن نقش بسته بود به من رسید. صحن انقلاب؛ به ما چیزهایی را بده که به زائران خیلی خوبت می‌دهی. خادمین؛ خادم‌های آقا را بیشتر دوست دارم، دلیلش را هم نمی‌دانم، شاید به خاطر اینکه خواجه اباصلت هروی را برایم تداعی می‌کنند. وقتی بچه‌تر بودم اباصلت رحمت‌الله علیه، همیشه انگار یک گوشه‌ی حرم بود و لبخند می‌زد. مشهد؛ چقدر دلم برایت توی حرم هم تنگ می‌شود امام رضا.ع.

در افکارم غرق شده‌ام، گوشی‌ام را گذاشته‌ام توی لاکر تا شارژ شود. زنی در رواق امام خمینی‌.ره. یک مشت نخودچی و کشمش تعارف می‌کن
در افکارم غرق شده‌ام، گوشی‌ام را گذاشته‌ام توی لاکر تا شارژ شود. زنی در رواق امام خمینی‌.ره. یک مشت نخودچی و کشمش تعارف می‌کند، یک کشمش برمی‌دارم و می‌گوید همه‌اش برای توست. مشتم را باز می‌کنم و می‌ریزد توی دستم؛ صاحب‌خانه که رئوف باشد، مهمان هم یاد می‌گیرد. اینجا همه هم‌دیگر را بدون اینکه قرار باشد بار دیگری ملاقات کنند، بسیار دوست دارند.

نشسته‌ام توی ایوان مقصوره، همان جای همیشگی. جسم کوچکی با شانه‌ی چپم برخورد می‌کند، برمی‌گردم سمتش، دخترکی پیچده شده در لباس گ
نشسته‌ام توی ایوان مقصوره، همان جای همیشگی. جسم کوچکی با شانه‌ی چپم برخورد می‌کند، برمی‌گردم سمتش، دخترکی پیچده شده در لباس گرم با روسری گل‌گلی، شیرینی توت‌فرنگی‌‌اش را می‌گیرد سمتم، هنوز جمله‌بندی بلد نیست؛ باز. می‌گویم باز کنم؟ سرش را تکان می‌دهد. شیرینی‌اش را باز می‌کنم. اسمش را می‌پرسم، می‌گوید؛ ن، می‌گویم نورا؟ چیزی نمی‌گوید. به پوست شیرینی اشاره می‌کند؛ آشغا، می‌گویم شیرینی برای تو، پوستش را من می‌اندازم دور‌. راستش حالا که فکر می‌کنم دلم می‌خواهد این پوست شیرینی را با خودم ببرم، بگذارم یک‌گوشه و هر وقت به آن نگاه می‌کنم یادم بیاید که یک‌روز، یک‌جا، به گنبدت خیره شده بودم. اگر برگردم تهران و تو، دست‌‌خالی برم گردانی، هیچ‌جوره مشت‌های پوچم پُر نمی‌شودها.

مثل آن پیرمردِ سلمانی، حاجتم را خودت که می‌دانی.

گفت ای دیوانه لیلی‌َت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سال‌ها با جور لیلی ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلی در دلت انداختم ص
گفت ای دیوانه لیلی‌َت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سال‌ها با جور لیلی ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلی در دلت انداختم صد قمار عشق یک‌جا باختم کردمت آوار‌ه‌ی صحرا نشد گفتم عاقل می‌شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یارب‌َت غیر لیلی بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی، گفتم بلی مطمئن بودم به من سر می‌زنی در حریم خانه‌ام در می‌زنی حال این لیلی که خوارت کرده بود درس عشقش بی‌قرارت کرده بود مرد راهم باش تا شاهت کنم صد چو لیلی کشته‌ در راهت کنم

خروجی رواق امام خمینی‌.ره. چای خانه‌ی صحن پیامبراعظم آن‌قدر شلوغ است که فعلا بیخیال پر کردن ماگم می‌شوم و می‌‌رم گوشه‌ی ایوان مقصوره می‌نشینم. روضه‌ی حضرت رقیه.س. می‌خوانند. حرم، آن‌قدر شلوغ است که انگار هرکسی ستون‌های زندگی‌اش ویران شده، خودش را رسانده اینجا.

پرده‌ی اول؛ آخر هفته قبل را جلسه‌ی فشرده دوره خادمی بودیم. پنجشنبه که دو ساعتی از مسجد دانشگاه خارج شدم بعد که برگشتم و ساعت ۹ به عنوان آخرین نفر مصاحبه دادم. واضحا می‌دانستم این‌بار را دعوت نشده‌ام. زیارت امر عجیبی است‌. هروقت می‌خواهم قم یا مشهد بروم واضحا نوای تعال إلى هنا، تعال إلي وأخبرني عن تعبك، را انگار می‌شنوم. هروقت قصد می‌کنم تمام چیزهایی که ویران کرده‌ام را بردارم ببرم کنج گوهرشاد، می‌دانم که حالا وقتش است که پشت کنم به دنیا و حتی در حد یک سلام مختصر بروم و برگردم. بچه‌ها که پیامک پذیرش خادمی را دریافت کردند، گفتم من این مشهد را نیستم، گفتند حتما به تو هم تا شب پیام می‌دهند، گفتم این‌بار را نه! چون مشرف شدن شوق می‌خواهد و من آن روزها شوق نداشتم و تا صاحب‌خانه نخواهد شوق دیدار در قلبِ سائل ایجاد نمی‌شود. پرده‌ی دوم؛ از اول سفر را خواب بودم. صندلی‌ام به سختی عقب می‌رود. یک سمت دسته‌ی صندلی‌ کنده شده. همه‌چیز غیرواقعی می‌آید. هنوز باورم نشده ابتدای جاده‌‌ی شاهرودم. نمی‌فهمم چرا یکهو حرکت کردم سمت مشهد. انگار دخل و خرجم در زندگی بهم نمی‌خواند و باید می‌رفتم. یکی از اشعار سعدی توی گوشم پخش می‌شود و بلیت‌های برگشت را مدام چک می‌کنم. اگر مراد تو ای دوست بی‌مرادی ماست مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست میان عیب و هنر پیش دوستان کریم تفاوتی نکند چون نظر به عین رضا‌ست عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد خلل‌پذیر نباشد ارادتی که مراست مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن که هر چه دوست پسندد به جای دوست روا‌ست اگر عداوت و جنگ است در میان عرب میان لیلی و مجنون محبت است و صفا‌ست هزار دشمنی افتد به قول بدگویان میان عاشق و معشوق دوستی برجاست غلام قامت آن لعبت قبا‌پوشم که در محبت رویش هزار جامه قباست نمی‌توانم بی‌ او نشست یک ساعت چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست جمال در نظر و شوق همچنان باقی گدا اگر همه عالم بدو دهند گدا‌ست مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست و گر کنند ملامت نه بر من تنها‌ست هر آدمی که چنین شخص دل‌ستان بیند ضرورت است که گوید به سرو ماند راست به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست خوش است با غم هجران دوست سعدی را که گرچه رنج به جان می‌رسد امید دوا‌ست بلا و زحمت امروز بر دل درویش از آن خوش است که امید رحمت فردا‌ست