حرة
رفتن به کانال در Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
241
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
241
Repost from کلمات
رسیدم به آن مرحله از زندگی که در هر قدمی میخواهم بر دارم، در هر نفسی که میخواهم بکشم، در هر لیوان آبی که میخواهم بخورم یک سؤال توی ذهنم رژه میرود: آیا ارزشش را دارد؟
میخواهم رنج حادثه را بپذیرم و پیش روم: آیا ارزشش را دارد؟
میخواهم اشک بریزم: آیا ارزشش را دارد؟
میخواهم عشق بورزم: آیا ارزشش را ...؟
میخواهم زندگی کنم/بمیرم: آیا ...؟
@kalamat_ir
241
طبیعی بود که در آن سن میخواستیم چیزهایی را تغییر بدهیم. هیچ کار بدی نمیکردیم. ساعتها حرف میزدیم؛ حوادث را بالاوپایین میکردیم. میخواستیم با بیعدالتیها، فشارها، و فقدان آزادی مبارزه کنیم. شرافتمندانهتر از این هم مگر میشود؟
-صفحهی ۱۲.
241
کلاس دوازده و نیم تا سه را نمیروم، برخی چیزها ضررش از سودش بیشتر است. از کتابخانه باید دو جلد کتاب بگیرم تا بفهمم دقیقا میخواهم چه بلایی سر آیندهام بیاورم. کوبیدهی سلف را توی ظرفهای یکبارمصرف میریزم و توی کمد کتابخانه مرکزی میگذارم. حوصلهی سرچ کردن کتابها را ندارم، چشمی فلشهای مربوطه را دنبال میکنم و بعدتر دوباره با چرخ زدن بین قفسهها، دوجلدی که میخواستم را پیدا میکنم.
کلاس را نمیروم، از ارائه دادن دانشجوها و بهدردنخور بودن کلاسها اجزای تنم مثل تکههای پازل شده. کلاس را نمیروم و توی ذهنم به این فکر میکنم که برای هیچکدام از تصمیمهای زندگیام مطلقا مردد نیستم و این چیزهایی که بقیه فکر میکنند تردید است، منشاءاش نخواستن است؛ نخواستنِ هرچیزی که دور و برم هست. چیزی وجود ندارد که واقعا بخواهم برایش به اندازه ارزنی سعی کنم و نمود آن برای بقیه میشود تردید در انتخابها و تصمیمها.
241
ساعت مچیام را باز نکردهام. گذاشتهام روی گوش چپم و صدای تیکتاکش را میشنوم. چند روز پیش داشتم به این فکر میکردم چرا باتری ساعتم هنوز نخوابیده؟ ثانیهها جلو میروند و من عقب. سالهاست توی زندگی احساس میکنم حتی یک قدم هم جلو نمیروم؛ فرو میروم، فرو رفتهام. زندگی هیچجوره، هیچچیزش شبیه چیزی که فکر میکردم نبود. احساس میکنم نحسی و نکبتی که بختکوار روی زندگیام افتاده تا همیشه هست. خوش به حال آدمها، آدمهایی که دستکم یکچیز را آنقدر میخواهند که به خاطرش دستهایشان را بلند میکنند و دعا میکنند. آدمی که چیزی بخواهد، به جد، زنده است.
241
نمیخواستم رویای بادبانهایی
را ببینم
که سفر میکنند،
میخواستم مسافر باشم
نمیخواستم رویای بال ببینم،
میخواستم پرواز کنم
حتی اگر بین رعد و برق و طوفان،
من،
میخواستم زندگی کنم
نه اینکه در رویای زندگی،
زندگی کنم.
-غاده السمان.
241
دوماه دیگه الزهرا با تمام ماجراهاش، آدمهاش و اتفاقاتش موقتا و نهایتا تا تیرماه چهارصدوپنج برای همیشه تموم میشه و من دیگه هیچوقت به این چهارسال نحسی، برنمیگردم.
241
بسمالله.
روز اول، تیتر اول؛
چه بر سر خیر عمومی آمده است؟
استبداد شایستگی؛ مایکل سندل.
یک سطل رنگ خاکستری تیره پخش کردهاند توی هوا، رنگش آبی-طوسی شده؛ آسمان را میگویم. دهانم تلخ شده، دوتا داروخانه میروم تا ماسک KN95 پیدا کنم. امروز از کلمهی به قاعده خوشم آمده و تمام جملاتم را با کلمهی به قاعده شروع میکنم. دهانم تلخ شده و چشمم میسوزد. هوا، وارانه شده، شبیه آدمها که گاهی کلهپا میشوند. امروز روز اول کارورزیام بود. مدرسه را وجب به وجب دیدم، به بچهها خیره میشدم و ماجراهای زیادی روی میز مغزم باز میشد و وقتی خیره شده بودم به نقطهای یادم میآمد باید لبخند بزنم. پسربچهها عجیب دوستداشتنیاند اما اینها یکم دوز مشتی بودنشان کم بود. یکم با معیارهای پسر بودن آنطور که قبلترها در مدارس دولتی دیده بودم، تفاوت داشتند. استادهای ما علومتربیتیها بعضا معلم هستند، یکی از استادهای ما معلم پایه سوم مورسه پسرانه است، البته اگر اشتباه نکنم؛ میگفت چهل و دو نفر صبح به صبح در مدرسهای دولتی در غرب تهران جمع میشوند سر کلاسش، فکر کنید چهل و دو نفر! و هشتاد و چهارتا چشم.
توی راهروهای مدرسه محل کارورزیام راه میروم، کلاسها دوره اول ابتدایی هفده نفره است و دوره دوم بیست و یکی، دوتا.
به چهره بچهها نگاه میکنم، اثری از گودی زیرچشم، رنگ پریدگی، دستهای لرزان و... نمیبینم، کودکاند و کودکی میکنند که درستش هم همین است. دلم میخواهد تکتکشان را به آغوش بکشم و به رسمی که مردها باهم احوالپرسی میکنند موهایشان را بهم بریزم ولی کاورزم. برخیهایشان را بیشتر دوست دارم من به آدمهایی که در نگاه اول به دلم مینشینند میگویم خاکشان شیرین است؛ از بین همهی بچهها، پسرکی با موهای روشن و پیراهن و شلواری سبز از قاب چشمم خارج نمیشود، پسرکی استخوانی و تمیز. راهروهای مدرسه را متر میکنم و خیره میشوم به نقاشیهای روی دیوار که بچهها کشیدهاند و به صدای خندههایشان گوش میدهم. اینجا کسی به دانشآموزها نمیگوید نخند و ندو، از الفاظ رکیکی که بارها در مدارس پسرانه دولتی روستاهای دور شاهدش بودم، هم خبری نیست؛ اینجا کودک، کودکی میکند و درستش هم همین است. از کارمندی خوشم نمیآید، آن موقعها برای فرهنگیان هم هیچ دلیلی نداشتم که بروم خیلی در قید و بند پول درآوردن هم نبودم، اما حالا که به اضطراب دخترکی که در یکی از مدارس دولتی حاشیه شهر تهران که در قالبِ فشردن مداوم دستهایش باهمدیگر نمود پیدا کرده بود و هیچکاری نمیتوانستم برایش بکنم یا آن دخترکی که مادرش آمد و گفت امتحان دارد و بلد نیستم چیزی یادش بدهم و چند مسئله ریاضی باهم حل کردیم، فکر میکنم، کارمند بودن آنقدرها هم برایم هولناک نمیآید، صرفا آدم روی کاغذ استخدام میشود دیگر، در عوضش آغوشش به اندازهی تمام آن چهل و چندنفری که در مدرسهای دولتی سر کلاسش مینشینند، وسعت پیدا میکند.
اندیشهی کمونیستی ندارم و اصلا به این فکر نمیکنم چرا یکی باید داشته باشد که البته میتواند مزد تلاشش باشد، من فقط همیشه این علامت سؤال توی ذهنم بوده که چرا یکی علیرغم تمام تلاشی که میکند، هیچوقت ندارد؟
#روایت_مدرسه.
241
+نادری، بابات رئیس کارخونه نادریه؟
-نه.
+پس چرا سوغاتی برامون کلوچه نادری آوردی؟
#روایت_مدرسه.
241
شما یک دقیقه صدای پسرکهای پایه سوم رو میشنوید و من ده دقیقه است در معرض این صدام همراه با حرکات آکروباتیک.
241
جزئیات اتفاقات معمولا توی ذهنم میمانند. مغزم حافظهی تصویری قویای دارد، حالا اگر آن واقعه برایش مهم باشد، طوری لحظات را ثبت میکند که انگار هر دم درحال وقوع است. با تمام جزئیاتی که دارد. اگر هم چیزی یا کسی برایش مهم نباشد هیچجوره به خاطر نمیآوردش.
من، اربعین امسال را اولینباری بود که میرفتم، خودم هم هنوز باورم نشده چهطوری از آنجا سردرآوردم. برخی روزها که گلویم فشرده میشود، فقط صحنههای عراق را مرور میکنم. امشب، توی ون، به سمت نجف، تمام از خواب پریدنها را مرور کردم و انگار که جهان در آن چند روز متوقف شده باشد، زنده شدم؛ امید داشتم چیزهای بیشتری یادم بیاید چون آن روزها واقعا زنده بودم. اگر سال بعد هم، سال بعد هم بروم قول میدهم از اسپندی که بچهها دود میکنند زیر لب از حجم دودی که راه میافتد غر نزنم و ریههایم را پر از عطر سیب و اسپند کنم. آن روزها آدمهای بهتری بودیم و هیچچیز آنقدر دور و محال نبود.
-خاطراتی روشن برای روزهای خاکستری.
241
انگشتر عقیقم را در میآورم و به ابرهای روی عقیق نگاه میکنم. لحظهی آخری که مردد بودم در خریدنش مرد مدام میگفت؛ این طرح حاصل طبیعت چندهزارسالهی سنگ است. بعد که باز مردد بودم، گفت؛ چرا نمیخرید؟ بافت ابری روی عقیق که زشت نیست. همین تک کلمه کافی بود؛ ابر! چیزی که به یاد آسمان میانداختم و باران، با خوشحالی رکاب را دادم تا عقیق را روی آن سوار کند. رکاب را از دو مغازه پایینتر خریده بودم. قرار بود عقیق قهوهای بخرم. لحظهی آخر که هرچه عقیقهای قهوه را زیرورو کردم و هیچ رنگی شبیه چیزی نبود که دنبالش میگشتم، دوباره کبود یمن خریدم.
رکابم دقیقا همان چیزی بود که سالها دنبالش میگشتم. اما رنگ عقیق پررنگ بود. همین مرددمم میکرد.
انگشتر را درآوردهام و به رنگ عقیق نگاه میکنم، زیرلب می گویم کاش کمرنگتر بود. به یاد انگشتر قبلیام میافتم که هیچجوره رکابش را دوست نداشتم و سر اجبار خریدمش که تعریف داستانش از حوصلهام خارج است. رنگِ عقیقش را دوست داشتم ولی رکابش را اصلا. بزرگ بود و نگینهای حاشیه رکاب توی ذوق میزد و وقتی سنگ از رکاب جدا شد، آنقدر خوشحال شدم که دیگر بهم وصلش نکردم. به ناموزونی آن رکاب فکر میکنم و به رنگ عقیقش و به رکاب این انگشتر و پررنگی سنگش. دوتا اتفاق را وصل میکنم به اتفاقات زندگی، تمام ماجرا همین است؛ انگشترهایی که گاه رکابشان را دوست نداریم و گاهی رنگ سنگ تماما آنچیزی نمیشود که میخواستیم. زندگی مجموعهای از همین چیزهاست. همیشه قرار نیست و اصلا نباید که مطابق میل ماها پیش برود. هرچیزی در ذات خود چیزی دارد و از برخی چیزها تهی است.
انگشتر را میپوشم و به ابرهایی که روی عقیق نقش بسته نگاه میکنم؛ انگار که آسمان را به دست کردهام.
241
وقتی یک دهه هشتادی رو عضو تیم میکنید اینطوریه که قراره محتواهای شبکه پویا رو بازبینی کنه ولی وسط گشتن برای پیدا کردن محتوای مدنظر، انتخابش اینه بشینه پینوکیو و راهزنان قلعه رو ببینه.
241
امروز سر کلاس اندیشه ۲، بحث سر اختیار بود.
بعد از معنا و مفهوم اختیار، بحث کشیده شد به سمت دامنه اختیار؛
آنجا که انسان اختیار ندارد، مسئولیتی ندارد و در چیزهایی که اختیار ندارد آنها نیز برای او کمال محسوب نمیشوند. مثلِ محل تولد، چهره، خانوادهای که در آن متولد میشود، بلکه چیزهایی که با اراده خود انتخاب کرده برای او کمال محسوب میشود.
آیهی ۱۳ سوره حجرات یادم میآید؛
یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقاکم ان الله علیم خبیر.
پل میزنم به وضعیت فعلی که داریم، به مفهوم زیبایی در جهان مدرن، به جراحیهای ناشیانه، به اینکه انسان چیزهایی را کمال میداند که نقشی در آنها نداشته است.
بعدتر پل میزنم به آن هنگام که شتر پیامبر اکرم.ص. در کنار خانه فقیرترین فرد مدینه نشست.
بعدتر به آن هنگام که بلال بردهزادهای سیاه چرده با لکنت، اذان ظهر مدینه را میگوید فکر میکنم؛ به سینِ اسهد او که به جای شین اشهد قبول میشود و انسانها را به بهترین عمل دعوت میکند.
که اعتبار انسانها به انتخابهایشان است.
#دانشگاه.
241
+1
به انعکاس موهای سفیدِ مرد در شیشه اتوبوس نگاه میکنم. به ماجراهای پشتِ سپیدی موها و زندگیاش. خودم را میکشانم به سالهای نیامده در قامت زنی سالخورده. پرندهی کوچک طوری مُرد که با هیچ آوازی بیدار نمیشود. تنفر نسبت به مطلق زندگی ریشه دوانده در مویرگهای تنم و زمستان آنقدر بلند است که فکر کردن به بهار را مدتهاست فراموش کردهام.
