en
Feedback
حرة

حرة

Open in Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
242
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+330 days
Posts Archive
قدم اول؛ لباس‌هایم که بوی خزه باران خرده‌ی آفتاب دیده گرفته بودند و شرجی هوای شمال حتی لباس شسته‌ها را خشک نکرده بود، ریختم توی لباس‌شویی. نگار را تا بازار کشاندم. خریدهایم را کردم. و وسیله‌ها را یکی یکی مرتب کردم. پارسال، همواره می‌گفتم، هنوز می‌توانی برم گردانی؛ آن آدم درهم شکسته‌ی خمیده‌ی غم‌آلودِ فرتوتِ مغمومِ پارسال که خودش را به سختی کشید تا کربلا کجا؟ و این کسی که روی صندلی سالن جلسه اعزام نشسته‌ و از چشم‌هایش امید می‌چکد، کجا؟ لحظه‌ی آخر چند موکب زنگ می‌زنند و پیام می‌دهمد برای خادمی اما هزینه کاروان را پرداخت کرده‌ام. برای با موکب‌ها رفتن هم مرددم، خودم هم امسال می‌خواهم زائر باشم. می‌خواهم دربرابر نظام کفر با پرچم کشوری که همواره در تاریخ خود دربرابر آن ایستاده است، در راهی که آزادگان عالم بر آن قدم می‌زنند، سعی و صفا کنم. پرچمی که همیشه همراه داشتم را روی کوله‌ام کوک می‌زنم. این پرچم خیلی جاها رفته. آخرین بارش مصلی بود. عمودی، روی کوله قرارش می‌دوزم و بعدتر، پیکسلِ جمله‌ی معروف امام موسی‌صدر که برای انسان گرد آمده‌ایم را روی قسمتِ سرخ پرچم قرار می‌دهم؛ ما برای انسان کنار هم جمع شده‌ایم. برای انسانی که همواره در تاریخ، تحت ظلم بوده است اما از پا ننشسته است. برای انسانی که زیر جبر جباران تاریخ، قیام کرده است. وسیله‌ها را جمع می‌کنم. هزاربار پُر و خالی می‌کنم تا کوله‌ام سبک شود. وارد حرم حضرت معصومه می‌شوم. دلم نمی‌آید سمتِ شبستان امام خمینی.ره. بروم. عکس‌ شهدا را در تصاویری که در فضای مجازی منتشر شده است، دیده‌ام، انگار هربار عکس آقای شهید را می‌بینم، واقعیت می‌خورد توی صورتم. زیارت می‌کنم. یک‌هفته گذشته انقدر در دارالملل صدایم زدند مریدزاده، مریدزاده و... که دوبار در حرم واقعا احساس می‌کنم کسی دارد صدایم می‌‌زند. برایشان دعا می‌کنم. کوله‌ام را می‌روم تحویل امانتی سمت پل آهن‌چی بدهم. خادم می‌پرسد تاحالا این‌جا چیزی تحویل داده‌ای؟ با یقین می‌گویم نه. شماره‌ام می‌افتد. می‌گوید فلان روز از شهریور هزاروچهارصدودو اینجا امانتی داشته‌ای. می‌گوید اینجا همه‌چیز ثبت می‌شود. کارت را می‌گیرم. یادم نمی‌آید ولی مثل این‌که واقعا در این بارگاه، همه‌چیز ثبت می‌شود. جمعه؛ دوم مردادماه هزاروچهارصدوپنج.

امسال برای جلوگیری از مصرف لیوان یک‌بار مصرف برای اربعین با خودم ماگ بردم.
امسال برای جلوگیری از مصرف لیوان یک‌بار مصرف برای اربعین با خودم ماگ بردم.

"من آمده‌ام تا بکشم ناز بیابان را؛ تا سرمه این دیده کنم تربت جانان را."
"من آمده‌ام تا بکشم ناز بیابان را؛ تا سرمه این دیده کنم تربت جانان را."

نیاز دارم برگردم به قبل از زمانی که فهمیدم اسپری رکسونا اسرائیله. مرگ بر اسرائیل.

قطار؛ دو کیلومتر و نیم. بینِ تختِ بالا و پایین جمع شده‌ام، کوپه شش تخته است؛ شبیه قبر. احتمالا همین امشب بود که دلم خواست چیزی از بدنم به خاک برنگردد. هرچند قبل‌ترها همیشه آرزو داشتم روی قبرم صنبوری کاشته شود تا گنجشککانی تازه پرواز آموخته، بینِ شاخه‌هایم بپرند. اما حالا که نمی‌توانم درست روی دست راست و چپم بچرخم، دلم نمی‌خواهد بینِ یک‌متر و شصت، هفتاد سانت جا، گیر بکنم. از افکار مشوشم نسبت به قبر، بیرون می‌آیم. قطار، بالا و پایین می‌رود. گاهی بینِ خواب و بیداری این بالا و پایین پریدن‌ها شدت می‌گیرد و صدای همهمه آدم‌ها از سالن شنیده می‌شود. سرم را بلند می‌کنم سمتِ پنجره نیمه‌باز کوپه و منتظرم ببینم این قطار از ریل خارج شده قرار است به کجا برساندم. احساس می‌کنم از ریل خارج شده و اولین نفر به مامان فکر می‌کنم. قول داده‌ام زنده بمانم. از همان یک‌ماه قبل که خانه را ترک کردم تا همین حالا که کمتر از چهل‌وهشت‌ساعت دیگر باید وسیله جمع کنم بروم لب مرز، به او قول داده‌ام زنده بمانم. بالا و پایین‌های واگن، شبیه زدنِ محکمِ یک چوب، روی سطح فلزی است؛ چقدر خوب است که آدم به کسی قول بدهد زنده بماند. چقدر خوب است که آدم قول بدهد مواظب باشد وقتی از شاخه‌های توت آویزان شده، لقمه‌های غذا را می‌جود، دکمه‌های لباسش را می‌بندد، از عرض خیابان رد می‌شود و... خیلی چیزها را درک می‌کنم اما قاطع نبودن و شک و تردیدی که می‌خزد زیر پوستِ آدم‌ها را نه. زندگی را کسانی برده‌اند که در لحظه‌ی خطر، مصمم‌تر بوده‌اند. وقتی روی چمن‌ها خودم را رها کردم و چشم‌هایم را بستم چقدر آرزو کردم بینِ درخت‌های دور دست، بین جنگل بلوط، بینِ آبی آسمان، گُم شوم. اظهار بی‌اطلاعی کردن، درحالی که واقعه پیش رویت، روشن‌ و شفاف است، اذیتم می‌کند. من آدم خوردن کلمات نیستم‌. یا هست یا نیست. حول و هوش چهل، پنجاه، شصت چرخیدن، اذیتم می‌کند. اظهار بی‌اطلاعی می‌کنم چون دستم به سایه‌ی پهنان شده پشتِ دیوار نمی‌رسد. اظهار بی‌اطلاعی می‌کنم اما درلحظه‌ی یقین، شک می‌کنم. شک می‌کنم و از این‌که برای لحظه‌ای نیمی از سایه را به نور کشاندم، پشیمان می‌شوم‌؛ من خیلی دوست داشتم می‌دویدم اما این‌بار را یکی باید به شانه بکشاندم. پنجشنبه، یکم‌ تیرماه/۱۴۰۵.

نیاز دارم پنج دقیقه یه‌بار به خودم بگم؛ مریدزاده ارائه دفاع ارشدت که نبوده به‌خاطرش از صبح غصه داری. حیف شد که شد.

تهران جایی می‌شناسید گوشی تعمیر کنند؟ این‌طوری که آشنا باشن سریع کار رو انجام بدن.

زندگیم سراسر هیجانه، تو ایستگاه قطار بهشهرم، فردا باید وسیله جمع کنم برم قم و پس‌فردا برم لب‌مرز و تادا، سوکت گوشیم تصمیم می‌گیره دوباره بازی دربیاره و خراب بشه.

سبک زندگیمون به آدمای عقل‌مند نمی‌خوره به قول عابدینی ما خُلیم ولی خُل خوب.

#
#

#
#

من ظاهرم جدیه؟ من اصلا بلد نیستم جدی باشم.

همکار خوب با دوست خوب خیلی فرق داره و دوتا مقوله کاملا جدان.

من هیچ‌وقت نترسیدم و به خاطر ترس چیزی رو از دست ندادم.

ولی من اولش خوندم ویفقهو قولی.

ان‌شاءالله مهریه‌ام رو می‌گذارم تاسیس مدرسه تو تانزانیا.

طرح قشنگمون خوب پرزنت نشد. غم.

مریدزاده ۲۴ ساله الان هم اون مریدزاده ۲۱ساله نیست. تو این سه‌سال هم فهمیدم ماهیت ساختارها مشخصه.

دفترچه نقدهای الف‌تا همین دفترچه‌ایه که همراهمه، چون نقدهای اونجا به درد نخورد و بازخوردی داده نشد، پس زبان به کام می‌گیرم و خودتان دانید و مملکتتان جلو می‌رویم.🗿

کمونیست مَسَلمان.