ch
Feedback
حرة

حرة

前往频道在 Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9

显示更多
未指定国家未指定类别
211
订阅者
无数据24 小时
-17
+1030
帖子存档
فردا ارائه دارم، کلاس‌های امروز رو نرفتم، نامه کارورزیم به مشکل خورده و با مگس توی اتاق که رها نمی‌کرد و مدام وزوز می‌‌کرد دعوا کردم.

یکی از مناجات‌های مصطفی چمران را می‌خواندم، به یاد متنی که سورن کیرکگارد در کتابِ تکرار در وصف حضرت ایوب گفته بود، افتادم. آن‌جا که درد می‌تازد اما به گرد پای ایمان نمی‌رسد. در کتاب تکرار آمده است؛ "خداوند داد و خداوند گرفت و نام خداوند متبارک باد." آه ایوب نبی! آیا اینها تنها کلماتی بود که بر زبان آوردی؟ با تمام درد و عذابی ‌که کشیدی، فقط همین‌ها را تکرار کردی؟ چرا هفت روز و هفت شب خاموش ماندی، در روحت آخر چه می‌گذشت؟ هنگامی که تمام هستی بر سرت خراب شد و همچو تکه‌های سفالی شکسته در اطراف پاهایت پخش و پلا شد، آیا بلافاصله به این شکل فوق بشری بر خود مسلط گشتی، آیا بلافاصله به این تعبیر از عشق دست یافتی، به این پردلیِ برخاسته از ایمان و اعتماد؟ متن را به یاد می‌آورم و لبخندی که بر چهره‌ی درهم شکسته‌ی ایوب نبی علیه‌السلام نقش بسته بود را تصور می‌کنم. مناجات مصطفی چمران را یک‌بار دیگر می‌خوانم؛ ای درد اگر تو نماینده خدایی، که برای آزمایش من قدم به زمین گذاشته‌ای تو را می‌پرستم، تو را در آغوش می‌کشم وهیچ گاه شکوه نمی‌کنم… بگذار بندبندم از هم بگسلد، هستی‌ام در آتش بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود، باز هم صبر می‌کنم و خدای بزرگ را عاشقانه می‌پرستم. مناجات را می‌خوانم و در واژه به واژه‌اش غرق می‌شوم؛ ایمان، یگانه داشته‌ی آدمی‌ست. ۲۶ مهر ۱۴۰۴.

Repost from کلمات
زیر لب می‌پرسم: نام‌ت چه بود؟ نگاهم می‌کند، تیز و درخشان و مطمئن. درنگ می‌کنم و آن‌چنان که انگار دیرینه‌ترین سالاری‌ست که یافته‌ام؛ دوباره نام‌ش را می‌پرسم و می‌شنوم که مطمئن‌تر از هر زنده‌ای می‌گوید: «یحیی». زمزمه‌اش می‌کنم، دوباره صدایش می‌زنم و به بانگ بلند می‌گویم: «نام هر مبارز با دشمن پیکار کرده، یحیی‌ست. می‌خواهم هم‌نام تو باشم، هم‌نام همه‌ی مبارزان و جنگ‌جویان و از خویش‌رستگان. هم‌نام تو، زنده و زندگی‌بخش. به کلماتم جاودانه لب‌خند می‌زند. عصای چوبی‌اش را به طرف ساحری پرت می‌کند، غبار از دستش می‌تکاند، نفس عمیقی می‌کشد و با طنین صدای پر یقین‌اش می‌گوید: «نام هر انسان قیام‌کرده بر علیه ظلم، یحیی‌ست.» @kalamat_ir

خدا به هر طریقی به انسان می‌رساند که زیاد مطمئن صحبت نکند؛ حالا در پاسخ همه‌ی سؤالاتِ آدم‌ها در مرز «شاید و اگر و ان‌شاءالله و احتمالا و نمی‌دانم» راه می‌روم.

سال‌ها بعد، سال‌های خیلی دور، آدم‌ها تاریخ را اگر ورق بزنند و بخوانند، فارغ از وطن‌فروشی‌ها و کارشکنی‌هایی که عده‌ای عامدانه یا جاهلانه کردند، فارغ از همه‌ی این‌ها، آدم‌ها که تاریخ را بخوانند، می‌فهمند جمهوری اسلامی و رهبران آن با چنگ و دندان برای جغرافیا و تاریخ ایران، جنگيدند.

صبح، یک برگه A4 پرینت گرفتم، از زمانی که از جهاددانشگاهی خارج شدم تا سراسر دوتا کلاسی که عصر داشتم حواسم بود تا برگه تا نشود. روی یک صندلی گذاشته بودم تا رویش خط نیفتد. بینِ کلاسور هم نگذاشته بودمش. ساعت نزدیک چهار بود، یک صندلی گذاشته بودم جلویم و کوله و ورقه را گذاشته بودم رویش، منتظر بودم استاد اجازه‌ی خروج بدهد. یکی از دانشجوهای سال‌ پایینی مستقیم آمد و روی صندلی جلوی من نشست و برگه‌‌ام پاره‌ شد. شاید پاره شدن برگه، هیچ مسئله مهمی نباشد، اما برخی وقایع جمع می‌شوند و با شنیدن صدای پاره شدن کاغذ کوچکی که تمام تلاشت را کرده‌ای تا سالم بماند، روحت را درهم جمع می‌‌کنند. وقتی کاغذ پاره شد واکنش کسی که روی برگه نشسته بود بیشتر ناراحتم کرد. یک‌لحظه به این فکر کردم دوباره پرینت می‌گیرم، این برگه همان کوکی بود که امروز متصلم کرده بود به زندگی. اما بعدتر که به چسب زدنش اکتفا کردم، بین چسب زدن، به این فکر کردم گاهی مناسبات جهان شبیه آن آدمی است که می‌آید و می‌نشیند روی برگه‌ای که مدت‌ها بوده مراقبش بودی، بدون عذرخواهی مفصل انگار نه انگار که اتفاقی افتاده از کنارت می‌گذرد. صدای پاره شدن و مچاله شدن کاغذ را می‌شنوی و این خیلی چیز معمولی است‌ها، اما تو از صبح مراقب بودی تا دولا نشود. بعدتر وقتی به کاغذ نگاه کردم اقتضائات بزرگ‌سالی را بیشتر فهمیدم؛ برخی چیزها را نمی‌شود عوض کرد یا جلوی رخ دادنشان را گرفت، باید یک چسب گوشه‌ی آن زد و ادامه داد؛ علیرغم صدای گوش خراش پاره شدن کاغذ. فاطمه گفت، گوشه‌ی کاغذ را نقاشی کن؛ باید بین‌ِ شیارها چند شاخه نیلوفر بکشم.

این روزها؛
این روزها؛

از دفتر پستِ خوابگاه، کتابی که خریده بودم را تحویل گرفته‌ام. دور نام گیرنده با خودکار یک دایره‌ی آبی کشیده شده، لابد برای این‌که سریع‌تر پیدایش کنند. بسته را می‌گیرم. در مسیر، به شاخه‌های بلند سپیدارها نگاه می‌کنم؛ از ذهنم می‌گذرد «طبیعت مراقب است که درخت‌ها بیش از حد معینی قد نکشند. حتی درختِ رنج‌ها هم» این جمله را جایی خوانده بودم. به شاخه‌ی درخت‌ها نگاه می‌کنم و به مناسبات زندگی می‌اندیشم. پدرم همیشه دو مثال برایمان می‌زند و آن‌قدر آن را با خود تکرار کرده‌ام که اگر جمجمه‌ام را باز کنند، خط به خطش، آن دو مثال است. روی صفحه‌ی کاغذ، همیشه مستطیلی می‌کشد، بعد خط‌هایی را درون مستطیل می‌کشد، خط‌هایی بیرون از مستطیل و برخی خط‌ها نیمی از آن بیرون مانده‌اند و نیمی به داخل کشیده شده‌اند. می‌گوید؛ طول و عرض این شکل هندسی، مرز عمر آدم است و خط‌‌ها، آن دسته‌ای که توی مستطیل است مقدراتی است که برای انسان تقدیر شده و حتما به انسان می‌رسد یا آرزوهایی که محقق می‌شوند، آن خط‌هایی که نیمه‌شان در مستطیل است و نیمی نه، وقایعی است که برخی به آدم رسیده و برخی نه؛ ماجراهای نصف و نیمه‌ای که همه‌ی ما داریم و آن خطوط دور و محال! هرگز به آدم نمی‌رسند، علیرغم تلاش‌ها، سعی‌ها و یک‌‌سر دویدن‌ها، دورند و نشدنی. مثال بعدی را وقتی کسی سرزده بر سر سفره‌اش می‌نشیند می‌زند. بین دو ترم که برگشته بودم یک کاسه انار دانه شده توی یخچال بود، یکی از روزهایی که داشتم سریال می‌دیدم، کاسه‌ی انار را دیدم و برداشتمش، پدرم می‌گفت این ظرف مدت‌هاست توی یخچال مانده و برای خواهرزاده‌ات گذاشته بودیم و هربار یادمان می‌رفت به او بدهیم، بعد گفت؛ «این رزق تو بوده‌ها، رزق آدم را کسی نمی‌تواند تصاحب کند.» هر دوتا مثال را می‌گذارم کنار هم، وقایع قابل پذیرش‌تر می‌‌شوند و به برگ‌های سبز سیب نگاه می‌کنم و زمستان پیش‌رو را متصور می‌شوم؛ و «طبیعت مراقب است که درخت‌ها بیش از حد معینی قد نکشند.»

«طبیعت مراقب است که درخت‌ها بیش از حد معینی قد نکشند. حتی درخت رنج‌ها.»
«طبیعت مراقب است که درخت‌ها بیش از حد معینی قد نکشند. حتی درخت رنج‌ها.»

میسر گر نشد لطفش، برو خود را ملامت کن که کم لفتی ز اولاد علی.ع‌. باور نمی‌گردد

#

photo content

زهره چیزی به من گفت که از آن روز تاحالا شبیهِ ذکر شده است برایم؛ «زندگی اگرچه ارزشمند است اما گاهی تاس آدم خوب نمی‌نشیند»، امروز به بارهایی که تاسی که انداخته بودم و نشسته بود فکر کردم؛ خیلی چیزهای زندگی‌ام شده بود. خیلی چیزها را می‌خواستم که به دست آورده بودم؛ حالا هرچند با مشقت. بعد به تعداد بارهایی که جفت تاسی که انداخته بودم نه حتی یک، بلکه جفتش پوچ آمده بود، فکر کردم؛ زیاد بودند، بارها بازی را برحسب ظاهر باخته بودم‌، اهل ایمان در این لحظات می‌گویند: تکرهوا شیئا وهو خیر لکم؛ من هم به تعداد دفعاتی که تاسم خوب ننشسته فکر می‌کنم و چون، انسان در برابر مناسبات زندگی دفاعی ندارد، برایم هولناک نیست. یادم نیست کجا بود که خوانده بودم؛ «باورم نمی‌شود که من درد می‌کشم اما خورشید هنوز می‌تابد» و البته، خورشید می‌تابد و زنبق‌های وحشی پای کاج‌ها می‌رویند و تور صیاد هر صبح از ماهی‌ها پر می‌شود؛ حتی اگر گاهی و شاید غالبا تاس تو خوب ننشیند.

کاش توی روتختی فرو می‌رفتم و شبیه گلِ کوچکی روی آن نقش می‌بستم. کاش از قرار امروز می‌شد گریخت. کاش آدم‌‌ها را به رغم عزیز بودنشان می‌شد پشتِ محفظه‌ای شیشه‌ای و مات نگه داشت و برای ابد، شبیه گل بی‌جان روتختی، از حرکت، باز ایستاد.

آدم نمی‌تواند بین سال‌های زندگی‌اش وتر بزند؛ که اگر می‌توانست، تا به‌حال بارها بیست‌وسه‌سالگی‌ام را دوخته بودم به هفتادوسه‌سالگی‌ام.

سایه‌ی برگ‌های خرمالوی زیر پنجره، افتاده است روی دیوار، صدای کلاغ‌ها می‌پیچد توی سرم، آوندهایم پژمرده‌اند؛ و مرگِ کل درخت را منتظرم.

Mohammad Motamedi - Molkavan.mp36.49 MB

برگه کلاسورها رو جابه‌جا می‌کردم، رسیدم به این برگه؛ هم دلتنگ شدم هم به صحبت‌های امروز استاد پروژه فکر کردم. استادمون می‌گفت؛ من توی زندگیم هیچ‌وقت فکر نکردم می‌خوام چی‌کاره بشم یا چی بخونم. می‌گفت سال ۶۲ کنکور دادم و خیلی اتفاقی دوستم رو دیدم که بهم گفت کنکور ثبت‌نام نمی‌کنی؟ منم رفتم ثبت‌نام کردم‌ و اصلا نخونده بودم. بعدش به یکی گفتم چه رشته‌ای می‌ری؟ گفت علوم‌تربیتی چون معلممون شاگرد استاد شریعتمداریه و خیلی از استادشون تعریف کرده و خودش این رشته رو خونده، می‌گفت بعدش منم همین رشته رو زدم. بعد ارشد خوندم، دکتری خوندم، پسا دکتری خوندم، هیئت علمی بودم، یکی از بچه‌ها پرسید استاد هیچ‌وقت شده ناراضی بوده باشید از مسیری که اومدید؟ گفت من چون هیچ‌وقت فکر نکردم که چی می‌خوام باشم یا بشم و فقط حرکت کردم، هیچ‌وقت هم نشده فکر کنم نه، این، اون چیزی نبوده که می‌خواستم. به چی فکر  کردم؟ به این‌که من برخلاف استادم نسبت به تمام جزئیات زندگیم فکر کردم، از همون بچگی، از همون زمان دبیرستان، حتی موقع خرید یک مداد، به کلماتی که باید باهاش بنویسم هم فکر می‌کنم‌. اواسط شهریور بود فکر کنم رفتم علومج، داشتم با یکی از بچه‌ها حرف می‌زدم، بهم گفت شاید آدم‌هایی که واقعا خیلی به دور دست‌ها کاری ندارن و خیلی سخت نمی‌گیرن راضی‌تر باشند، بعد گفتم نه! از زندگی لذت نمی‌برن این‌طوری. بعد گفت تو به کجا برسی می‌گی این همون‌جایی هست که باید؟ و از اون‌جا بودن راضی هستی؟ فکر کردن باعث شد سکوت کنم، راستش توی پستوهای ذهنم جواب واضحی نداشتم، کجا می‌تونست همون‌جایی باشه که تماما راضی باشم؟ دانشگاه؟ ارشد؟ کار کردن؟ ازدواج؟ هیچ جای مشخصی نبود. هیچ‌ سقفی نبود، هیچ متر و معیاری نبود که بگم به اون‌جا برسم و تمام. این تکه‌پازل‌‌هایی که گفتم رو کنار هم می‌گذارم و نمی‌دونم کدوم از ما خوشبخت‌تریم؟ منی که خونه‌ای که بنا کردم هیچ سقفی نداره یا آدمی که واقعا با داشتن یک شغل، یک درآمد و... از زندگی سهمش رو می‌گیره.

#
#

علتِ رنج‌های من چیزی بیشتر از خوردنِ سیب است، من، شاید، سر یکی از پیامبران او را بیخ تا بیخ بریده‌ام.