حرة
Open in Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
243
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+430 days
Posts Archive
243
چقدر همهچیز امروز بهم میآمد؛
پاهایم هنوز گِزگِز میکنند اما مغزم بیشتر.
بیآرتی به سمت آزادی را سوار میشوم. زنی کنارم با تلفن حرف میزند. از خواهرش پشت تلفن بد میگوید! مفهوم خانواده شبیه آونگی خودش را نوسانی به جمجمهام آرام و نرم، میکوبد. مکالمه را کِش میدهد. به دیالوگِ آخرین تماسم با خواهرم که همین نیمساعت قبل بود فکر میکنم، به نسبتِ من و خواهرم. به همیشه در یک جبهه بودنمان و برعلیه جهان شوریدنمان با اینکه ممکن بود یکی در معنای عادلانه مقصر باشد اما همیشه حق با خواهرم بود در نسبتِ با تمام جهان.
زن، مکالماتش را ادامه میدهد؛ میگوید اوضاع بازارمان خراب است و دلار ۲۲۰هزارتومان. صحبتش را ادامه میدهد و درست در کنار من ایستاده. از حادثه مشهد میگوید. اصولا مکالمات آدمها زمانی عین آن جمله یادم میماند که یا آزارم دهند یا لذتبخش باشند. زن، حادثه کشتهشدن مردم مشهد در اثر تصادف را تراپی میداند. با خوشحالی از کشتهشدن مردم میگوید. ادامه میدهد که این اتفاق آرزوی همهروزهاش است وقتی مردم را پرچم به دست در میادین میبیند. گهگاهی به من نگاه میکند. نگاه میکند و حرفهایش را میکِشد. کلماتش را میشنوم اما حتی برنمیگردم چهرهاش را ببینم. ذهنم درگیر حادثه عروسی بندر سیریک است. بغض و خشم و نفرت، از کالبد آدم خارج میشود و هالهی نامرئی نورانی اطراف انسان را تیره و کدر میکند. اگر دستش میرسید، احتمالا مرا هم از بیآرتی طوری پرت میکرد پایین که پوست و استخوانهایم با زمین، یکی شوند. موقع خارج شدن از بیآرتی، خشمش را حوالهام میکند و میگوید: شبیه خفاش چادر پوشیدهاند! و بعد خودش و عدهای میخندند. اینجا نمیگویم من چهکارهام؟ من، در وسطِ تنازعی ایستادهام. من، اینجا کارهای هستم! چادرم را محکمتر میگیرم. نمیدانم چرا با خودم زمزمه میکنم؛ از ما عصبانی باشید و از این عصبانیت بمیرید. زن، از مفهوم هموطن برایم خارج میشود، نه به خاطر پوششاش بلکه به خاطر اندیشهاش. اهمیتی ندارد فارسی حرف میزند، اهمیتی ندارد چهرهای شرقی دارد، برایم از مفهوم هموطن خارج میشود. با خودم زمزمه میکنم: از ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر. بعد با آن تکجمله را بارها مرور میکنم. بارها و بارها، بینِ هرقدم؛ اما هرگز پشیمان نمیشوم از اینکه یکلحظه سلولهای مغزم این تکجمله را از حافظهی تاریخیام بیرون کشیدهاند. چادرم را محکمتر میگیرم. چادر، برایم تنها پوشش نیست، نماد است. از نماد بودنش بیشتر خوشم میآید تا پوشش بودنش. مانتو، پیراهن و عبا و... پوششهای کاملی هستند اما چادر نماد است. قدمهایم را به سمتِ حلقهی متنخوانی آسیا در برابر شرق شایگان، تند میکنم. چقدر همهچیز امروز بهم میآیند. آن چندساعت به صحبتها گوش میدهم. موقع برگشت، در مترو، ایستگاه فردوسی، روی توتبگ دختری که او هم روسری ندارد، متنی نوشته شده که بخشی از آن این است: تو سرزمین منی، تو هویت منی. دستش، مانع میشود کامل جملات را بخوانم. از متن خوشم میآید. میپرسم از کتابِ خاصی است؟ میگوید نمیدانم. زمزمه میکنم تو سرزمین منی، تو هویت منی! تا یادم بماند.
سرزمین در لغت یعنی «زمین پهناوری که قوم و طایفهای در آنجا بهسر ببرند؛ مرزوبوم؛ کشور» و هویت یعنی «ویژگیهایی که شخص با آنها شناخته میشود، حقیقت شیء یا شخص که مشتمل بر صفات جوهری او باشد، شخصیت، ذات». برای آنکه یادم نرود و چون شارژ گوشیام یکدرصد است، مثل همیشه و نمیتوانم سرچ کنم، بارها تکرار میکنم «تو سرزمین منی، تو هویت منی!». چقدر همهچیز امروز بهم میآید. غرب، آسیا، دربرابر چیزی بودن، آن زن و سرزمین!
تا میرسم، گوگول را باز میکنم. مینویسم؛ تو سرزمین منی، تو هویت منی! تمام مسیر را به این فکر کرده بودم سرزمین تنها یک پهنه جغرافیایی نیست، سرزمین حتی گاهی یک آدم است. یک اندیشه است و هویت هم.
نام مرضیه اخوان را میبینم، کسی که آن جملات را ترکیب کردهاست، وارد سایت میشوم. یکبار دیگر میخوانمش، چقدر همهچیز امروز بهم میآید؛
«با عشق توست که میپیوندم
به خدا، زمین، تاریخ، زمان،
آب، برگ، به کودکان آنگاه که میخندند،
به نان، دریا، صدف، کشتی؛
به ستارهی شب آنگاه که دستبندش را به من میدهد،
به شعر که در آن خانه دارم و به زخم که در من لانه کرده.
تو سرزمین منی، تو به من هویت میدهی
آن که تو را دوست ندارد، بیوطن است.»
-یازدهم شهریورماه؛ ۱۴۰۵؛ یکگوشه از دنیا.
243
چقدر همهچیز امروز بهم میآمد؛
پاهایم هنوز گِزگِز میکند اما مغزم بیشتر.
بیآرتی فردوسی به سمت آزادی را سوار میشوم. زنی کنارم با تلفن حرف میزند، از خواهرش پشت گوشی بد میگوید! مفهوم خانواده شبیه آونگی خودش را نوسانی به جمجمهام آرام و نرم، میکوبد. مکالمه را کِش میدهد. به دیالوگِ آخرین تماسم با خواهرم که همین نیمساعت قبل بود فکر میکنم، به نسبتِ من و خواهرم، به همیشه در یک جبهه بودنمان و برعلیه جهان شوریدنمان با اینکه ممکن بود یکی در معنای عادلانه مقصر باشد اما همیشه حق با خواهرم بود در نسبتِ با تمام جهان.
زن، مکالماتش را ادامه میدهد؛ میگوید اوضاع بازارمان خراب است و دلار ۲۲۰هزارتومان. مکالماتش را ادامه میدهند و درست در کنار من ایستاده. از حادثه مشهد میگوید. اصولا مکالمات آدمها زمانی عین آن جمله یادم میماند که یا آزارم دهند یا لذتبخش باشند. زن، حادثه کشتهشدن مردم مشهد در اثر تصادف را تراپی میداند. با خوشحالی از کشتهشدن مردم میگوید. ادامه میدهد که این اتفاق آرزوی همهروزهاش است وقتی مردم را پرچم به دست در میادین میبیند. گهگاهی به من نگاه میکند. نگاه میکند و حرفهایش را میکشد. کلماتش را میشنوم اما حتی برنمیگردم چهرهاش را ببینم. ذهنم درگیر حادثه عروسی بندر سیریک است. بغض و خشم و نفرت، از کالبد آدم خارج میشود و هالهی نامرئی نورانی اطراف انسان را تیره و کدر میکند. اگر دستش میرسید، احتمالا مرا هم از بیآرتی طوری پرت میکرد پایین که پوست و استخوانهایم با زمین، یکی شوند. موقع خارج شدن از بیآرتی، خشمش را حوالهام میکند و میگوید: شبیه خفاش چادر پوشیدهاند و بعد خودش و عدهای میخندند. اینجا نمیگویم من چهکارهام؟ من، در وسطِ تنازعی ایستادهام. من، اینجا کارهای هستم! چادم را محکمتر میگیرم. نمیدانم چرا زمزمه میکنم؛ از ما عصبانی باشید و از این عصبانیت بمیرید. زن، از مفهوم هموطن برایم خارج میشود، نه به خاطر پوششاش بلکه به خاطر اندیشهاش. اهمیتی ندارد فارسی حرف میزند، اهمیتی ندارد چهرهای شرقی دارد، برایم از مفهوم هموطن خارج میشود. زمزمه میکنم: از ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر. بعد با خودم آن تکجمله را بارها مرور میکنم. بارها و بارها، بینِ هرقدم؛ اما هرگز پشیمان نمیشوم از اینکه یکلحظه سلولهای مغزم این تکجمله را از حافظهی تاریخیام بیرون کشیدهاند. چادرم را محکمتر میگیرم. چادر، برایم پوشش نیست، نماد است. از نماد بودنش بیشتر خوشم میآید تا پوشش بودنش. مانتو، پیراهن و عبا و... پوششهای کاملی هستند اما چادر نماد است. قدمهایم را به سمتِ حلقهی متنخوانی آسیا در برابر شرق شایگان، تند میکنم. چقدر همهچیز امروز بهم میآیند. آن چندساعت به صحبتها گوش میدهم. موقع برگشت، در مترو، ایستگاه فردوسی، روی توتبگ درختری که او هم روسری ندارد، نوشته شده: تو سرزمین منی، تو هویت منی. دستش، مانع میشود کامل متن را بخوانم. از متن خوشم میآید. میپرسم از کتابِ خاصی است؟ میگوید نمیدانم. زمزمه میکنم تو سرزمین منی، تو هویت منی!
سرزمین در لغت یعنی زمین پهناوری که قوم و طایفهای در آنجا بهسر ببرند؛ مرزوبوم؛ کشور. و هویت یعنی ویژگیهایی که شخص با آنها شناخته میشود، حقیقت شیء یا شخص که مشتمل بر صفات جوهری او باشد، شخصیت، ذات»
243
کاش میشد غذا رو برم علامه، برا کلاسها تهران و خوابگاه مدرس. خیلی منطقی بود تا اینکه مجبور بشی از دوتاش انصراف بدی.
243
با نهایت احترامی که برای معلمان و دانشجومعلمان قائل هستم اما هیچوقت نفهمیدم چرا وقتی اداره بهشون انتقالی نمیده یا با تحصیل موافقت نمیکنه شاکی میشن. شما تعهدی دادی و در قبال تعهدت مسؤلی و این خیلی مسئله پیچیدهای نیست. در قبال اون کلاس درس مسؤلی. در قبال اون دانشآموزها مسؤلی. و این هزینه انتخاب ما آدمها در زندگیه.
243
ممنونم از گربهها که به اندازه کافی بهم محبت و توجه نشون میدن و اجازه نمیدن احساس ناراحتی کنم.
243
از مقوله شیرینی دادن هم خوشم نمیاد. شما باید به مناسبت اتفاقات خوب زندگی بقیه بهشون جایزه بدید نه اونا به شما.
243
Repost from سوگها و سگرمهها 囧
برادرانه، حاجات روزمره و خردتان را که حتی ابا میکنید یا حتی به ذهنتان خطور نمیکند از فرط کوچکی از ذوات مقدسه اهلبیتع طلب کنید، با خانم امالبنینع در میان بگذارید. نتیجه که تضمینی است اما نام و یاد شیرین آن خانم مجلله قبل از رفع گرفتاری وجودتان را آنقدر از مهر و عاطفه سرشار میکند که گویی واقعاً مثل یک مادربزرگ دارد نوازشتان میکند و قربانصدقهتان میرود.
شاعر فهمیده خوب گفته که تمنا از علیع همصحبتی با اوست خود ور نه، شفاعت میکند پیش از علی امالبنینع ما را.
آن عالم واصل مطلع هم میگفت خاصه تربیت اولادتان را به مادر ابالفضلع بسپارید. تربیت فرزندان شیعه با امالبنین است. واقعاً اشتیاق دیدارش گلویم را میفشارد.
243
همیشه از آدمهایی که خود را پرمشغله و مرکز عالم میبینند و دیگران را بیکار و این را به کرات بیان میکنند، به غایت، متنفرم.
هرکس در هرسنی که است دغدغهها و مشغلههایی دارد. درگیریهایی دارد، بسته به سن و تجربه خودش؛ مفید یا بیفایده.
آدمها، فکر میکنند با جلسات متعدد بزرگ میشوند، قد میکشند و هیچبودگی روحشان، از چشم دیگران پنهان میماند.
آدمها خیال میکنند وقتی روی صندلی چرخدار مسؤلیت بنشینند، بزرگ میشوند، خیلی بزرگ میشوند و برایشان باقی آدمها و دغدغههایش، از اهمیت میافتد.
243
خیلی با خودم کلنجار میرفتم،
اما اگر میخواستم یکقدم، حتی یکقدم از آنچه همیشه میخواستم کوتاه بیایم، دیگر خودم نبودم.
243
همیشه خدا جای شکرش رو باقی میگذاره. مثلا فرهنگیانیهام میتونن وضعیت هفتهای چندجا مصاحبه رفتن برا شغل من رو ببینن و بعد بگن باز خداروشکر نمیخوام دنبال کار بگردم.
243
محیط فقط زنانه اصلا محیط خوبی برای تحصیل و کار و... نیست. این رو از کسی بشنوید که تفکیک بودن یا نبودن دانشگاه و محیط کار اصلا براش موضوعیت نداره.
243
امروز یکی از استادهامون وقتی شنید ۳نفر از ورودیهای ما دانشگاه تهران قبول شدن گفت سطح دانشگاه تهران تنزل پیدا کرده که از الزهرا گرفته. ممنون استاد. ما که مهمون یکی دو روز بودیم ولی ببخشید سطح دانشگاه به استادهاشه.
243
ساجده اونروز تو استوریش نوشته بود روز اولی که اومدم الزهرا کتاب شعر فاضل رو میخوندم و الان موقع فارغالتحصیلی روی نیمکتها نشستم و دارم کتابِ خاطرات یک آدمکش رو میخونم و این دقیقا کاریه که الزهرا با هر دانشجویی که دیوان شعر به دست میاد دانشگاه موقع خروجی میکنه.
