en
Feedback
hollow

hollow

Open in Telegram

از جنس خیال، از دل کتاب 📮: @hollowyibot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
474
Subscribers
+524 hours
-37 days
+1330 days
Posts Archive
There came a time when you were the only one You were the only one The only one Maybe I could be your only prize Maybe you would light it wide Even when I've fallen back You still believe I tried Maybe we could be a symphony And maybe I could learn to play You could ride that story While I just ride the wave

Random things
+8
Random things

جمعه بازار پروانه
خیلی واسم قشنگ بود؛ بار اولی بود که من به اینجا میرفتم و تا قبل از اون فقط عکس‌هایی مشابه همین عکسهایی که گرفتم ازش دیده بودم. ما دیر رسیدیم، تقریبا داشتن جمع میکردن، اما با این حال یکی از بهترین جاهایی بود که من میتونستم ازش دیدن کنم. تمام این عکس‌ها حتی اگر آنچنان حرفه ای گرفته نشده باشن رو با ذوق گرفتم و خودم که خیلی دوستشون دارم. خواستم این عکس‌ها اینجا به یادگار بمونه. اینجا،جایی بود که من عمیقاً احساس کردم روحم همچنان زنده‌ست و با هر بار دیدن "مورد علاقه هاش" ذوق زده میشه. همیشه چیزهای قدیمی( یا بهتره بگم "vintage") برای من زیبایی منحصر به فرد خودش رو داشته و با هر بار دیدن اونها دوست دارم لمسشون کنم ، ازشون عکس بگیرم که بعدها وقتی از ازشون دور شدم عکس هاشون رو نگاه کنم ، یه وقتایی اون هارو خریداری کنم و بزارم حس خوبی که داره رو به اتاقم منتقل کنه و اون رو زیبا تر جلوه بده. نمیدونم چرا، اما همیشه این تصور رو داشتم؛ شاید جایی در زمانی دیگر زندگی میکنم که هنوز برچسب قدیمی بر روی آنان نخورده است شاید در جایی دیگر وجود دارم که‌ هنوز تمام این چیزها زنده هستند. - بماند به یادگار از جمعه بازار پروانه، ۲۴ مرداد سال ۱۴۰۴

photo content
+4

photo content
+9

photo content

photo content

از تو ممنونم حتی اگر دلیل اشک‌‌هایی بودی که حق من نبودند. با هر بار گریستن بیشتر از قبل دل‌بسته تو شدم و من با تمام وجود، این دل‌بستگی را دوست داشتم. از تو ممنونم بابت آن شوق دخترانه ای که در من زنده کردی و من سالها برای از بین بردنش بر روی او شمشیر کشیدم. از تو ممنونم بابت وجودت بابت چشمانت و برای خنده ات در هر خنده ی تو، گویی زندگی بار دگر با من دوست می‌شود.

photo content

گُل‌های قرمزِ مخملی‌.
+5
گُل‌های قرمزِ مخملی‌.

you re so pretty sombr.m4a3.49 MB

01 Dige Nemigam Doostet Daram.MP34.21 MB

photo content
+1

سردرگمی آزاردهنده‌ست ذهنی پر از ایده که از هر جا بخوای شروعش کنی از یه جایی دیگه به بن بست میخوری. حس میکنی به اندازه ای که باید برای انجام کارهای هنری خلاق نیستی؛و برای نوازندگی ساخته نشدی. میتونی نویسنده خوبی باشی ولی خودت رو جدی نمیگیری. یک روز تصمیم میگیری برای داشتن درآمد وارد حوزه دیجیتال شی و یه روز به این فکر میکنی زیبایی در چیزهای جدیدی هست که هیچکس تا به حال نساخته.یک روز تصمیم میگیری ساعتها راجع به اینکه میخوای چه شغلی داشته باشی تحقیق کنی،ولی وسط این همه ساعت تحقیق از درس عقب نیوفتی. تقریبا چند ماه دیگه ۱۷ سالگی رو برای همیشه تحویل به گذشته و خاطراتم میدم،و الان که تقریبا به آخراش رسیدم، هنوزم نمیدونم هدفم چیه توی کدوم مسیر قدم بردارم باید چه شغلی داشته باشم باید چه کاری رو شروع کنم دقیقا باید با زندگیم چیکار کنم؟ یک روز تصمیم میگیرم یک سال از هر چیزی دور باشم و درس بخونم.یک روز به این فکر میکنم توی این یه سال میتونم چه کسب و کاری رو رشد و گسترش بدم.یک روز فکر میکنم نباید به خودم سخت بگیرم من هنوز سنی ندارم.یک روز به خودم میام می‌بینم چقدر دیر شده و چقدر از هر آدمی عقب تر ام. ۱۷ سالگی سن جالبی بود یک علامت سوال بزرگ که هیچوقت در طی یک سالِ خودش حل نشد تنها میتونم بگم ۱۷ سالگی شروع این تفکرات بود شروع این فکر که زندگی داره جدی میشه. شروع این فکر که تو دیگه باید برای آینده ای بهتر قدم برداری . شروع این فکر که باید جدی تر درس بخونی ، به فکر درآمد باشی، مستقل بشی و همچنان از زندگی لذت ببری. ۱۷ سالگی سنی بود که تو برای اولین بار حس کردی دیگه اون بچه ای نیستی که خطا کنی و چند دقیقه بعدش برات همه چیز و سروسامون بدن یا با گریه چیزی رو پیش ببری. ۱۷ سالگی دیگه بچگی نبود ۱۷ سالگی عاقل و بالغ شدن نبود ۱۷ سالگی، فقط ۱۷ سالگی بود ۱۷ سالگی ،فقط فکر بود.

نشر افق، پونزده مرداد ماه
+5
نشر افق، پونزده مرداد ماه

صادقانه بگم؟هنوزم نمیدونم دقیقا کی هستم. میدونم چند سالمه،میدونم اسمم چیه یا پدر و مادرم کی هستن و هر چیز دیگه ای رو به خوبی می دونم؛ ولی همه ما فقط در حدی میدونیم که بتونیم خودمون رو به سادگی معرفی کنیم؛ یا بتونیم سوالی رو جواب بدیم هیچوقت به این فکر نکردیم اگر یکی راجع به جزئیات مون پرسید چی بگیم. همیشه در حدی دونستیم که فکر کردیم برای شناخت کافیه. ولی حس میکنم مشکل خیلی هامون همینجاست؛ همو نمیشناسیم. باهم صحبت نمیکنیم. صحبت هامون شده چند بار غیبت طی روز ، مسخره بازی های زودگذر ،یا تعریف یک اتفاق ساده. بعد از اینکه چند ماه باهم بودیم فکر میکنیم دیگه از اون دوره "شناخت"  گذر کردیم. دیگه وقت صحبت راجع به اتفاق های روزمره‌ست. از یک جایی به بعد فکر میکنیم به حدی از شناخت رسیدیم که دیگه نیاز نیست کنار هم بشینیم، از خودمون بگیم، و یا حتی بگیم این اواخر چه احساسی داریم. خیلی‌ها میدونن که اسم من سوگنده خیلی از افراد میدونن من چه سالی چه ماهی و حتی چه روزی از ماه بدنیا اومدم و خیلی ها میدونن من آدم اروم و کم حرفی هستم هر کسی منو میشناسه میدونه من کتاب میخونم و خیلی چیز های کلی دیگه. ولی همه این ها کلیات ان؛دورمون پر از موضوعات کلی عه که هیچوقت تلاش نکردیم وارد جزئیاتش شیم. به طور مثال من همیشه گفتم از بچه ها خوشم نمیاد ولی هر موقع  یه بچه میاد پیش من براش از توی اینترنت کارتون دانلود میکنم. من از بچگیم، وقتی که یه سگ یا گربه توی خیابون میبینم بغض میکنم چون حس میکنم این بیرون براشون زندگی سخته. همیشه وقتی یک بچه کار میبینم اگر‌ بهش پول ندم تا شب موقع خواب تو ذهنم میمونه که شاید اگر من بهش اون پول رو می‌دادم باهاش خوراکی می‌خرید و الان گرسنه اس. همیشه خیلی چیزها رو می بینم،اینکه یک نفر موهای اشفته ای داره ،دستاش کثیف شده یا هر چیزی از این قبیل ولی بهش نمیگم و سعی میکنم یک جوری رفتار کنم انگار هیچوقت متوجهش نشدم. سال ها با آهنگ "جانِ مریم"  میخوابیدم با اینکه باهاش گریم میگرفت. سال ها این تصور رو داشتم که اگر در یک کانون قرار نگرفته باشم دزدیده میشم و من رو برای همیشه از خانوادم میگیرن؛ بخاطر همین سالها وسط قرار میگرفتم، وسط پدر و مادرم میخوابیدم، وقتی یه عده کنار هم جمع میشدن سعی میکردم جوری بشینم که از هر طرفم آدمی باشه و من کنار یا انتها نباشم.دقیقا توی مرکز هر جایی قرار می گرفتم، بر خلاف الان که سعی میکنم کنار بمونم. همیشه فکر میکردم ما هیچی نمیدونیم، ما از هر چیزی اطلاعات کمی داریم حتی اگر فکر می‌کنیم زیاده؛بر همین اساس همیشه فکر میکردم خیلی موجودات وجود دارن ،پری وجود داره ،آدم فضایی وجود داره و یک روزی مخفیانه خودشون رو به من نشون میدن و میشن بهترین دوست های من. شاید خیلی از اینهایی که گفتم رو هیچکس نمیدونسته و از الان به بعد قراره بدونه فقط این رو خواستم بگم که، ما هنوز همو نمیشناسیم. ما هر چقدر هم راجع به هر چیزی صحبت کنیم هنوز جزئیاتی هستن که از طرف مقابلمون نمی دونیم. سال ها میگذره ما کنار یک آدم زندگی میکنیم همراه اون پیر میشیم و شاید بعد از سال ها زندگی‌ یک جایی رفتاری از اون دیدیم که سال ها در وجود اون آدم بوده فقط ما نمی‌دونستیم.

برایم بمان بمان برای خانه ای مشترک با بوی عطر من و تو بمان برای دعواهای ساده و کوچک بمان برای اینکه شب در کنارت به خواب بروم بمان برای صبح‌هایی که با صدای تو بیدار می‌شوم بمان برای فنجان چایی که کنار تو می‌نوشم بمان برای روزهایی که خسته‌ام و فقط آغوش تو نیاز است بمان برای شب‌هایی که تمام دلخوشی‌ام، داشتن دست توست بمان برای رویاهایی که هنوز نرسیده‌اند بمان برای تماشای فیلم‌های تکراری، دعواهای بی‌دلیل، آشتی‌های بعد از آنها بمان برای اینکه خانه بی‌تو فقط چهاردیواری‌ست برای اینکه زندگی بدون تو، زندگی نیست.

تنها کوله باری که آزارم نمی‌دهد، کوله باری از کتاب است.

تهران،مرداد ماه ۱۴۰۴
+7
تهران،مرداد ماه ۱۴۰۴

یه وقتایی دنیا خستم می‌کنه، زورش از من بیشتره، می‌ندازتم زمین،از خودم دلسردم میکنه؛ولی برای اینکه هنوز بتونه منو نگه داره یه کتاب می‌ذاره جلو روم،یه آدمِ خوب میاره سر راهم،یه گربه‌ قهوه‌ ایِ ناز برام کنار می‌ذاره. و دفترایی که تو مغازه‌ها می‌بینم انگار دارن بهم می‌گن: یه روز مال تو می‌شیم و پر می‌شیم از فکرات، از حرفات.زندگی خیلی وقتا از ریشه خشکم کرده ولی گاهی قطره ای آب بر ریشه‌م می زنه،به امید دوباره زنده شدنم.