بـئاتریس پِـرز؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
یادداشتهای یک دختر کتابدوست.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
417
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-137 kun
-4730 kun
Postlar arxiv
«ما را به خاطر بیاور!
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم.
شور
عشق درسینه داشتیم و
پیش از آن که عاشق شویم
سینه بر خاک سوده
مُردیم.»
- عزت ابراهیمنژاد
به آیندگان بگو که شبِ ما چقدر شب بود و روز و روزگارِ ما چطور مُرد و پیکر رویاباختهی ما در کدام درّه یا پستو پرت شد، رها شد، لگد شد.
شبِ دهم - نامه هفتم
چهارشنبه هجده فروردین ۰۵
ای وطنِ مضطربِ رنجکشیده، یک روز مگر بوده که تو داغ نبینی؟ وطنم... وطنم... خداوندِ ایرانزمین مراقب ما باش. مراقبِ همهٔ مردمِ بیگناه و مظلومم باش. امشب اما، در این ساعتهای سنگین و کشدار، در این دقایقی که هر ثانیهاش بوی انتظار میدهد، دلم میانِ تو و ایران سرگردان است. عجیب است... هر وقت نامِ تو را مینویسم، چیزی از وطن در دلم زنده میشود؛ و هر وقت به وطن فکر میکنم، ردّی از تو در خاطرم جان میگیرد. انگار هر دو، از یک جنسِ دلتنگی ساخته شدهاید. تو... و ایران. هر دو دور، هر دو زخمی، هر دو خواستنی، و هر دو در دسترسِ رؤیا، اما دور از دستهای من. میدانی؟ گاهی با خودم فکر میکنم اگر این روزها تمام شود، اگر این آسمانِ خشمگین دوباره آرام بگیرد، اگر صدای انفجار جایش را به صدای زندگی بدهد، اولین آرزویم چه خواهد بود؟ نه ثروت. نه آسایش. نه حتی خوشبختی. فقط میخواهم یک روز معمولی داشته باشم. یک روزِ ساده. روزی که در آن هیچ مادری چشمانتظارِ خبر نباشد، هیچ کودکی از صدای انفجار نلرزد، هیچ پدری با اضطراب به آسمان نگاه نکند، و هیچ عاشقی از ترسِ فردا، دیدارِ محبوبش را به تعویق نیندازد. یک روزِ معمولی. چقدر عجیب است که بزرگترین آرزوی ما، چیزی شده که باید عادی میبود. سروِ بیتکرارم، اگر روزی این نامهها را کنار هم بگذاری، خواهی دید که من در هرکدام از آنها، چیزی را گم کردهام. یک بار آرامشم را، یک بار امیدم را، یک بار خوابم را، و این بار... این بار انگار بخشی از ایمانم به عادی بودنِ زندگی را گم کردهام. اما هنوز، در ژرفترین نقطهٔ این خستگی، جرقهای کوچک روشن است. جرقهای که نمیگذارد بهکلی فرو بریزم. شاید نامش عشق باشد. شاید نامش وطن باشد. شاید نامش امید. نمیدانم.. فقط میدانم هنوز وقتی به تو فکر میکنم، هنوز وقتی نامِ ایران را زمزمه میکنم، قلبم کاملاً تسلیمِ تاریکی نشده است. ساعت از دو بامداد گذشته است. شب همچنان بیدار است، نگرانی همچنان بیدار است و من نیز بیدارم. با دعایی بر لب، برای تو، برای مردمم، برای تمامِ کسانی که امشب با ترس سر بر بالش گذاشتهاند. باشد که فردا، اندکی مهربانتر از امروز باشد. باشد که این شبِ دراز، سرانجام به سپیدهای برسد که دیگر بوی باروت ندهد. و اگر آن سپیده از راه رسید، اگر روزی دوباره آسمان به رنگ آرامش درآمد، قول میدهم نخستین نامهام را نه از دلِ اندوه، که از دلِ زندگی برایت بنویسم. تا آن روز، تو را به خداوندِ روشنیها میسپارم، و ایران را نیز. با قلبی خسته، با چشمانی بیدار، و با امیدی کوچک که هنوز خاموش نشده است.
