بـئاتریس پِـرز؛
Open in Telegram
یادداشتهای یک دختر کتابدوست.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
445
Subscribers
-224 hours
-307 days
-2830 days
Posts Archive
نامهیِ چهارم از روزهای آشوب؛
سروِ بیتکرارم... حالت خوب است؟! خبرِ سلامتت رسید؛ و من، که چونان جنازهای بر دوشِ روزها کشیده میشدم، ناگاه در میانِ غبارِ گلوله و گرسنگیِ امید، جان گرفتم؛ گویی دستی از پسِ پردهی تقدیر آمد و بر سینهام کوفت و گفت: «برخیز»؛ و من برخاستم، نه به نیروی تن، که به تپشِ نامِ تو. شهر هنوز بویِ باروت میدهد و آسمان، چون پیشانیِ سربازی زخمی، باندپیچیِ ابر بر خود دارد، اما در میانِ این همه آشوب، یک کلمه از تو، یک «من خوبم»، مرا از مرگِ خاموش به زندگیِ لرزان بازگرداند. این روزها خستهام؛ خستهتر از آنکه واژه بتواند وزنِ خستگیام را بر دوش کشد. گیجم؛ چنانکه گویی جهان بر مدارِ دیگری میچرخد و من جا ماندهام در ایستگاهی بینام. دلتنگم؛ نه دلتنگیِ عادیِ عصرهای بیتو، که دلتنگیِ استخوانی، که در مغزِ استخوان خانه میکند و هر نفَس را به آه بدل میسازد. تنم آغوش میخواهد؛ نه برای آسایشِ جسم، که برای اطمینانِ جان. میخواهم سر بر سینهات بگذارم و صدای قلبت را بشنوم تا یقین کنم هنوز در این جهان چیزی میتپد که از جنسِ عشق است، نه از جنسِ انفجار. دیدار نزدیک است. این کلمه را چون چراغی در دلِ تاریکی آویختهام و هر شب با آن راه میروم. صبر میکنم؛ صبری که نه از سرِ توان، که از سرِ ایمان است. بهار دارد میآید؛ میشنوم که زیرِ پوستِ زمین چیزی میجنبد، میدانم که شاخهها در خفا تمرینِ سبز شدن میکنند. بگذار جنگ هرچه میخواهد فریاد بکشد؛ ما قرار است در نخستین روشنایِ دیدار، بیهیاهو، تنها با یک نگاه، جهان را دوباره از نو بنا کنیم.
نامهیِ سوم از روزهای آشوب؛
سروِ بیتکرارم... حالت خوب است؟ این چندمین نامهایست که در این روزهای کشدار و بیقرار برایت مینویسم؛ روزهایی که انگار زمان در آنها لنگ میزند و ثانیهها با ما لج کردهاند. نمیدانی چه روزهای آشفتهای را میگذرانیم؛ همهمان مضطرب، همهمان غمگین، و چشمبهراه، با نگاهی که مدام از در و دیوار خبر میخواهد. انگار در شهر، گردِ مرگ پاشیدهاند. هوا سنگین است، نفسها کوتاه شده، و بوی خون لابهلای کوچهها میچرخد. ردّش از روی زمین پاک نمیشود؛ هرقدر هم که آب بریزند، هرقدر هم که سکوت کنند. شبها صداها بلندترند، و روزها ترس، بیصدا، مینشیند روی دل آدم. نگرانت هستم… نگرانتر از دیروز، نگرانتر از سیزده روز قبل. بیخبرم از تو؛ از تو که جانِ منی، و حالا حتی نمیدانم حالت خوب است یا نه، زندهای یا فقط نامت را در دل تکرار میکنم تا دوام بیاورم. میدانی… اگر این نوشتهها را میتوانستم برایت بفرستم و جوابی نمیآمد، حتماً دیوانه شده بودم. همین نوشتن، همین حرفزدن با کاغذ، تنها چیزیست که هنوز مرا سر پا نگه داشته. کم مانده سر به بیابان بگذارم از این احساس سنگینی که روی سینهام نشسته؛ احساسی که نه گریه میشناسد و نه فریاد. انگار آسمان را با همهی وزنش گذاشتهاند روی سینهام و نمیگذارند نفس بکشم. هر دم، نامت را آرام میگویم، شاید سبک شوم، شاید این فشار اندکی عقب بنشیند. نمیدانم این جنگ کی تمام میشود، فقط میدانم دلتنگی، هر روز، بیوقفه، ادامه دارد. منتظرت میمانم… با دلِ لرزان، اما هنوز امیدوار.
نامهیِ دوم از روزهای آشوب؛
سروِ بیتکرارم؛ سلام. حالت خوب است؟! امروز… دقیقاً یک هفته شد که ما از جهانِ آنسویِ مرزها بیخبریم. یک هفته است که هیچکس نمیتواند پیام بدهد، تماس بگیرد، یا حتی به اینترنت وصل شود. چه دنیای تاریکیست این عصرِ ارتباطات، وقتی ناگهان همهچیز چنین سَر میشود و آدم، در میان این همه صدا، تنها میماند. چقدر آشفتهام… چقدر بیقرارم… چقدر پریشان… تو هم اینطوری، نه؟ همهمان همینایم. همهمان در زندانی به بزرگیِ یک ایران حبس شدهایم؛ زندانی بیدیوار، بیمیله، اما با قفلی محکمتر از آهن. نمیدانم چرا صدای کسی در جامعهٔ جهانی درنمیآید. انگار نه انگار که یک ملت، یک هفته است دارند کشته میشوند؛ نه با گلوله فقط، که با بیخبری، با ترس، با انتظار. بگذریم… اگر بخواهم از اینها بگویم، از باقیِ چیزهایی که باید بگویم جا میمانم، و کاغذ و دوات کم میآورم. خواستم این نامه کوتاه باشد؛ تنها اعترافی از آشفتگیها و پریشانیهایم. سردرگمم، مثل لاکپشت کوچکی که تمامِ ساحل را طی کرده، اما به دریا نرسیده. انگار ذهنم قفل و زنجیری کامل به دور خودش بسته و حتی نمیخواهد فکر کند؛ نمیخواهد فکر کند به آینده، به فردا، به یک ساعت دیگر، به هیچچیز. روی تَلّی از آوار ایستادهام. روزی دوستی از من پرسید: «اگر تو یک شهر بودی، چهشکل بودی؟ چه زمانی بودی؟ و مکانِ محبوبت در آن شهر کجا بود؟» و من گفتم: «من شهری هستم در گرگومیشِ صبح؛ جایی که آوارها جایِ خانهها را گرفتهاند، و تنها مکانِ سالمِ آن شهر، یک چراغِ راهنماییست که نورش مدام بینِ قرمز و نارنجی و سبز تغییر میکند.» فردایِ روزی که آشوب و ترس در شهر کمی عقب نشست، رفتم نگاهی به این شهر بیندازم… و همان تصویر تکرار شد. روی آوارهای ساختمانی سوخته و فروپاشیده ایستاده بودم، و روبهرویم تنها یک چراغ راهنمایی بود؛ خاموش، زخمی، اما هنوز ایستاده. قفل کردهام، ماندهام، ماتمزده، حیران. نفس که میکشم، بویِ خون و باروت حس میکنم؛ بویِ آتش و دود… سرم گیج میرود، زمین زیر پایم میلرزد. میخواهم برخیزم، اما راهی نمیبینم که بروم. همهچیز گنگ است، نامشخص، ترسناک. جرأتِ تکان خوردن ندارم. دستی میخواهم؛ دستی که محکم دستم را بگیرد، بیتردید، بیسؤال. و برخیزم… و به راه بیفتم. نورِ تو کجاست؟ نورِ کمسویِ امیدت را در این هیاهو گم کردهام. من حتی خودم را هم گم کردهام. یک نفس میخواهم… یک آفتاب. من طلوعِ خورشید را میخواهم؛ دستِ حق را، و روزگارِ زندگی را.
نامهیِ اول از روزهای آشوب؛
سروِ بیتکرارم؛ حالت خوب است؟! نمیدانم در این هیاهوی این روزها کجایی، چه میکنی، و آیا هنوز نفسهایت آرام بالا میآید یا نه. نمیدانم شبها را چگونه صبح میکنی و صبحها را با چه امیدی سر میگذاری. فقط میدانم نگرانتم؛ نگرانِ آنقدر عمیق که گاهی میترسم پیش از دیدنت، چشم از جهان فرو ببندم. آخر نمیدانی که… اینجا، در این میدان، رسماً جنگ برپاست. نه جنگی در خبرها، نه جنگی در حرفها؛ جنگی که با چشم دیده میشود، با گوش شنیده میشود، و با دل، تا مغز استخوان، حس میشود. نمیدانی چه آتشها که به چشم دیدهام، چه صداها که هنوز در گوشم زنگ میزند. چه جانهای پاکی را دیدهام که جانشان را بر کف گرفتند و بیتردید به میدان رفتند؛ چه شجاعانه، چه بیادعا، چه آرام در دلِ این هیاهوی مرگ. برایت از کجایِ این جنگِ وحشتناک بگویم؟ از کدام تصویر، از کدام لحظه، از کدام بغضِ فروخورده؟ دیشب، زیر بارانی که بارید، رفتم در شهر قدم بزنم؛ شاید هوا سبکتر شود، شاید دل آرام بگیرد. اما نمیدانی… نمیدانی چه دیدم. جز خرابی و آوار و آتش، هیچ نبود. شهر دیگر شبیه شهر نبود؛ همهچیز ویران گشته، دیوارها شکسته، پنجرهها کور، و خیابانها زخمی. میدان، جایی برای ما باقی نگذاشته؛ آنقدر که تیر و تفنگ و باروت، همهچیز را پر کردهاند. جایی برای کودک نمانده، جایی برای زن، برای خانواده، برای خنده و زندگی. میدان، نفسِ آدم را میبُرد و امید را، آرامآرام، عقب میزند. من در میانهی جنگ ایستادهام. در میانهی میدان… در میانهی تیر و تفنگ و باروت. و در همین میانه، تنها چیزی که نگهم داشته، نامِ توست. تو مراقب خودت باش. من؛ چون قلبم سرشار از عشقِ توست، هنوز ایستادهام، هنوز دوام میآورم، و هنوز مراقبم.
Y ando despechá', oah, alocá'
Bajé con un flow nuevo 'e caja, baby, hackeá'
Lo muevo de la'o a la'o y a otro la'o
Hoy salgo con mi baby de la disco coroná❤️🔥🇪🇸💃
میگویند هرکس شبیه به جایی میشود
که به آن تعلق دارد
پس من شبیه وطنم شدهام
غمناک، خسته، رنجیده، زخمی و در عمق ناامیدی ، امیدوار.
