ar
Feedback
بـئاتریس پِـرز؛

بـئاتریس پِـرز؛

الذهاب إلى القناة على Telegram

یادداشت‌های یک دختر کتاب‌دوست.

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
417
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-137 أيام
-4730 أيام
أرشيف المشاركات
خرده نان.pdf4.80 MB

مایل هستید PDFش بذارم تا راجع بهش صحبت کنیم؟ طولی نمیکشه خوندن این ریزه کتابها- همش ۴۷ صفحه‌ست

شوپت: زندگی چیز عجیبیه... خرده‌نان اثر رولی کلافرت، نمایشنامه کوتاه اما به شدت تامل برانگیز درباره زندگی مشترک و فرسوده شدن ی
+1
شوپت: زندگی چیز عجیبیه...
خرده‌نان اثر رولی کلافرت، نمایشنامه کوتاه اما به شدت تامل برانگیز درباره زندگی مشترک و فرسوده شدن یک رابطه. چیزی که بیشتر از همه توجه هم رو جلب کرد، این بود که این رابطه با یک اتفاق بزرگ از بین نرفته. انگار کم کم میون همون خرده ریزهای روزمره‌ی زندگی چیزی از عشق و صمیمیتش رو از دست داده. دو آدم کنار هم زندگی میکنن، حرف میزنن، از گذشته و آرزوهاشون میگن، مراقب هم هستن و حتی گاهی به هم تکیه میکنن. اما سوال اینجاست که آیا هنوز هم واقعا همدیگر رو دوست دارن؟ یا فقط به بودن هم عادت کردن؟ برای من خرده‌نان شاید اشاره‌ای باشه به همین خرد ریزهای زندگی مشترک، تذکرها، دلخوری‌ها، آرزوهای فراموش شده، کنترل کردن‌ها و خواسته‌هایی که جدی گرفته نمیشن. چیزهایی که در لحظه کوچیک به نظر میرسن، اما وقتی سالها روی هم جمع میشن، میتونن یه رابطه را از درون فرسوده کنن. نمایشنامه‌ای درباره این که گاهی چیزی که یک رابطه رو نابود میکنه، یه اتفاق بزرگ نیست، هزاران اتفاق کوچیکه.

مُتِرَصِد
امیدوار، چشم‌به‌راه

photo content
+1

چقدر قشنگههه😭😭❤️‍🔥

وایب یه کتابخونه قدیمی و نیمه تاریک و کلاسیک رو میده. یه کتابخونه با تزیین گل پیچک بالای قفسه کتاب ها و نور متمایلی که از پنجره رو به جنگل باز میشه و خیلی آروم روی فضای کتابخونه میتابه، نورش به فرش کوچیک دستباف و قرمز ایرانی که زیر پنجره کنار صندوقچه چوبی قرار گرفته میرسه. گاهی اوقات لای کتاب ها و قفسه های این کتابخونه نامه های قدیمی عاشقانه پیدا می‌کنی و بوی عشق و زیبایی میده. عطر بهار و آزادی داره این مکان. و میشه توش قدیم رو زندگی کرد و آینده رو دید :)

بچه‌ها چه قشنگ از اینجا تعریف کردین😭✨

Repost from چکاوک
«چه جورها که کشیدند بلبلان از دی، به بویِ آن که دگر نوبهار بازآید.»
«چه جورها که کشیدند بلبلان از دی، به بویِ آن که دگر نوبهار بازآید.»

نبود و نیست و نخواهد بود عزیزتر از تو برای من

photo content
+1

😭😭‌

واکنش این یکی کتابا که هنوز شروع نشدن:

امتحانام تموم نشده ولی پست همچنان داره کتاب میاره😭💅
+1
امتحانام تموم نشده ولی پست همچنان داره کتاب میاره😭💅

و چون تو رویایی، زیاد می‌خوابم.
- محمود درویش

داستایوفسکی: بگذار دنیا به درک واصل شود، اما من باید همیشه چایم را بنوشم.
داستایوفسکی: بگذار دنیا به درک واصل شود، اما من باید همیشه چایم را بنوشم.

نقل‌قول‌هایی از پیریِ سیسرون؛🙂‍↔️
صفحه دوم، «آن که در وجود خویش سرمایه شادکامی و اشرت ندارد، در هر سنی رنجور و مبتلاست.» صفحه سوم، للیوس از سیسرون میخواهد: «خواهش ما از تو، اگر گران نباشد، این است که ما را از مقصد این سفر دراز که همانا تو به پایان آورده‌ای و ما در پیش داریم، چنان‌که شاید برخوردار سازی.» صفحه سوم، کاتن میگوید: « این رونقی که تو داری، از شکوه میهن توست.» صفحه پنجم، در نهایت بی‌باکی و صراحت گفت: «هرچه را بر وفق مرام و مصلحت کشور باشد، به فال نیک بگیرید و هرچه را خلاف آن بود، شوم و بد بدانید.» صفحه پنجم، « از بزرگواری و عظمت روح این مرد گفتنی بسیار شنیدم، لکن از رفتار خردمندانه او در مرگ پسرش که مردی نامدار از کونسول‌ها بود، حکایتی عجیب‌تر و بزرگ‌تر نمیدانم.» صفحه پنجم، [ کنار پاراگراف نوشته شده، من در کنار او] «محضری گرم و شیرین و سخنی مشحون از پند و اندرز داشت و از گذشته گفتنی‌ها میدانست. در علم تفأل و در ادبیات از دانشمندان به شمار میرفت، وقایع داخلی و جنگهای خارجی همه را به خاطر داشت. من از مصاحبت او بهره‌ی فراوان میبردم و به خوبی میدانستم که پس از فابیوس، دیگر در تعلیم من جانشین او نخواهد شد.» صفحه هشتم، «در کتاب لودوس پرسش و پاسخی است پرمعنی «میپرسد: «چرا کشور به این آسانی از دست رفت؟» میگوید: «چون به دست جوانان ناپخته افتاده بود.» آری، ناپختگی خاصیت جوانی و عقل آزمودگی حاصل پیری است.» صفحه پانزده، «می‌گوید از آنچه نصیب بشر شده، هیچ بلایی شوم‌تر و زیانکارتر از شهوت نیست که اندازه نمی‌شناسد و مجال رهنمایی به عقل نمی‌دهد. شهوت است که اسیر خود را به خیانت به میهن و سازش با دشمن و ویرانی کشور و جنگ دیگر وا می‌دارد.» صفحه شانزده، «به قول افلاطون، عیش و خوشی، دام و دانه است و آدمی مرغ نیازموده.» صفحه بیست و سه، «می‌گویند جوان به عمر دراز امید دارد و پیر از این آرزو محروم است. چه امید و آرزوی سست و بی‌اعتباری!» صفحه بیست و شش، [دور این پاراگراف خط کشیده شده.] «راستی چرا خودداری کنم و آنچه را از مرگ می‌دانم برای شما نگویم و حال آنکه هر روز او را نزدیک‌تر میبینم و بهتر میشناسم. به گمان من مردان بزرگ که پدران شما و دوستان من بودند، نه تنها همیشه زنده خواهند بود، بلکه زندگی واقعی نصیب آنهاست. زیرا تا ما به این جسم خاکی دربندیم، نیازهای داریم که پیوسته ما را در رنج و عذاب دارد و اما روح که آسمانی و جاویدان است، بدین خرابه افتاده و به گرفتاری‌های پست زمین دچار شده تا به عظمت افلاک پی ببرد.» صفحه بیست و هفت، «چگونه می‌توان تصور کرد، روحی که در بدنی فناپذیر محبوس است، زنده باشد و پس از آنکه از زندان آزاد شد، بمیرد؟» صفحه بیست و هشت، «بلی من در این دنیا مهمانم، نه خانه خدا. به از آن روز که از این ویرانه پر و بال بگشایم و به محفل آسمانی ارواح بپیوندم و در آن میان فرزند دلبند خود را در آغوش بگیرم، چه پسری، چه جوان برومندی، از دیگران همه وظیفه خود را بهتر انجام میداد و از همه خوبتر بود.» صفحه بیست و نه، « اگر این ضربه را من دلیرانه تحمل می‌کنم، از آن نیست که بر دلم ننشسته باشد، از این است که می‌دانم این سوز جدایی چندان نخواهد کشید.»

photo content
+1

خط تو، تقریرات تو، به من امید می‌بخشد. تو روشنی قلب منی! خودم را به هدر نداده‌ام!
- نیما یوشیج